زهر خند

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۴

 زهر خند

کتاب شامل هشت داستان طنز از نویسنده‌های مختلف است. داستان‌ها بیشتر غالب حکایت یا خاطره را دارند ولی با وجود قدیمی بودند هنوز هم بعضی‌هایشان جذاب و خواندنی هستند. 

برخی از جملات کتاب

«مردکه‌ی پست! پدرت را می‌سوزانم! آتشت می‌زنم. زن مردم را از راه به در می‌بری، ها؟حالا نشانت می‌دهم که سگ کشت خواهم کرد!

مخاطب مرد پالتو پوش، جوانی که هنوز وقت نکرده بود تمام لباس‌هایش را بپوشد تته‌پته‌کنان گفت:

«من... من... من...»

مرد پالتویی فریاد زد:

«آره... همین تو! تو! اینجا چه غلطی می‌کنی پدرسوخته!»

و در حالی‌که این کلمات دور از نزاکت را به زبان می‌آورد جوان نیمه عریان را میان بازوهای نیروهای خود گرفت، کشیدش طرف پنجره‌ی آپارتمان -که در طبقه ششم عمارت قرار داشت- و از آن بالا انداختش توی خیابان...

مرد جوان، همین که خودش را وسط زمین و آسمان معلق دید، در حالی که با حرکتی غیرارادی تکمه‌های شلوارش را که هنوز باز، مانده بود می‌بست، خود را این طور تسلا داد.

«ولش! روزی هزار تا از این جور اتفاقات می‌افتد.» ( از داستان «مردی که از طبقه ششم به زیر افتاد» آرکادی - اوه ره چنکو - ص49-50)

- هیچ کس توی ده خودش پیغمبر نمی‌شود. ( از داستان «قدیس» عزیز نسین - ص 108)

احمد شاملومشخصات کتاب

 عنوان: زهر خند

نویسندگان: عزیز نسین، کالدول، کارالی یی چف، کاراجیل و اوه ره چنکو

ترجمه: احمد شاملو

نشر: موج

124 صفحه

چاپ اول 1351


پ.ن: به نظرم داستان‌های عزیز نسین هم از لحاظ طنز و هم از لحاظ قصه‌گویی یک سر و گردن از بقیه‌ی نویسنده‌ها بهتر بود.



مجوعه داستان, طنز, نشر موج, عزیز نسین, احمد شاملو
ساعت 9:55 :: توسط استراگون  :: 

طنز

یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۴

 طنزطنز

یکی از کتاب‌های مجموعه‌‌ی «مکتب‌ها، سبک‌ها و اصطلاحات ادبی» نشر مرکز که به ژانر طنز می‌پردازد. در این کتاب بیشتر با مثال‌هایی از طنز نویسان قدیمی اروپا و توضیح و تفسیر کارهایشان برخی از موضوعات و مفاهیم طنز را توضیح می‌دهد.

 برخی از جملات کتاب

 - در مواجهه با احکام جدی مذهب، طنزنویس شادمانه به بزرگ‌نمایی مغایرت حرف و عمل می‌پردازد. تزویر و ریا همیشه موضوع‌های دم دست اوست، خاصه وقتی ریاکاران به واسطه‌ی حرفه‌ی خود متعهد به معیارهای رفتاری کاملا متفاوتی باشند. به همین دلیل است که روحانیون و مقدس‌مآب‌ها، از موضوعات محوری طنز به شمار می‌روند. (ص ۱۹)

- ظریف‌ترین و قشنگ‌ترین کار طنز عبارت است از استهزای با ظرافت. (ص ۶۵)

- طعنه (sarcasm)، کنایه‌ی بدون رمز و پالایش است و اصولا اتفاقی و لفظی. خام‌تر از کنایه است و سلاحی کندتر. خالی از سخاوت است و از همین رو آن را نازل‌ترین فرم مطایبه خوانده‌اند. (ص ۹۰)

- «چه آسان است که کسی را پست و نابکار بنامیم، آن هم با مزاح! اما چه سخت است که بدون استفاده از این صفات ننگ‌آور کسی را ابله، کله‌پوک یا دغل نشان دهیم!» (درایدن، جستاری درباره‌ی طنز) (ص ۹۴)

- به گفته‌ی هوراس طنزنویس بزرگ، عملکرد کل ادبیات و از جمله طنز در این دو کلمه خلاصه می‌شود: آموزش و سرگرمی. (ص ۹۸)

مشخصات کتاب

عنوان: طنز

نویسنده: آرتور پلارد

ترجمه: سعید سعید‌پور

نشر: مرکز

۱۰۴ صفحه

چاپ اول ۱۳۷۸

قیمت: ۵۸۰ تومان


پ.ن: به نظرم کتاب خوبی نبود. علاوه بر قدیمی بودن نه تقسیم بندی‌هایش در مورد طنز خوب بود و نه مثال‌ها و توضیحاتش.



نظریه ادبی, طنز, آرتور پلارد, سعید سعید پور, نشر مرکز
ساعت 12:16 :: توسط استراگون  :: 

پاندای محجوب بامبو به دست با چشم‌های دور سیاه در اندیشه‌ی انقراض

شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴

پاندای محجوب بامبو به دست با چشم‌های دورسیاه در اندیشه‌ی انقراض

 سومین کتاب از سری کتاب‌های «جهان تازه دم» نشر چشمه است. پسری حدود سی ساله و نیمه روان‌پریش در خانه‌ای مجردی زندگی می‌کند. روایت داستان خطی نیست و در هر فصل خودش و آدم‌های اطرافش را بیشتر می‌شناسیم.
اطلاعات بیشتر در مورد کتاب را می‌توایند از اینجا بخوانید.

برخی از جملات کتاب

- مامان جان حضرت آقا برایمان چند ظرف خورش سنتی ایرانی فرستاده بلکه پسرش به یاد سنت‌ها و تاریخ دیرین و باشکوه مملکتش از مهاجرت منصرف شود، روی یکی از ظرف‌های دربسته نوشته: قرمه سبزی دونفره، واقعا آدم توی ده شصتم زندگی‌اش خجالت می‌کشد برود بنشیند، توی چشم‌های روانکاو نگاه کند و بگوید من مبتلا به وسواس شدید فکری هستم!. قرمه سبزی دو نفره را می‌گذارم روی پیشخوان آشپزخانه تا یخش باز شود. قرمه سبزی‌ها همیشه دیر یخشان باز می‌شود. اعتماد به نفس روبرو شدن با دنیای جدید را ندارند. از توی فریزر بیرونتان بیاورند و کم کم چشمانتان را باز کنید ببینید یک جای جدید هستید با چهل درجه اختلاف دما، حتی نمی‌دانید چند سال یا چند قرن یخ زده بوده‌اید،‌ ممکن است واحد پول مملکت هم عوض شده باشد. (ص 13)

- خانمِ مامان توی خورش‌های سنتی هدفمندش گوشت نمی‌ريزد. هيچ كدام از اعضای خانواده گوشت نمی‌خورند. كلا با محيط زيست مشكل دارند. واقعا نماد طبقه‌ی متوسط رو به بالای شهری هستند. روزبه معتقد است خانواده‌اش خرده بورژوایِ گياهخوار است. دشمنِ اين نژاد از جانداران احتمالا بايد پرولتاريای گوشت‌خوار باشد. (ص 13)

 - بچه درست کنم؟ انصاف است که نُه ماه به زحمت بیاندازم دختر مردم را؟ بعد هم با افتخار بلند شوم بروم کلی پول بدهم که عکس و فیلمش را ببینم که مثل فیلم‌های تخیلی- فضایی چمباتمه زده توی شکمِ یک نفر دیگر و با لوله دارد شیره جانش را می‌مکد. آخر با لوله؟! با آن اسم ترسناکش: جنین. جنينی كه می‌خواست مثل بمب ساعتی هر شب تيك‌تاك کند و يك روزي يك ساعتی بزند ناكارم كند. از چندین سال پيش، اواسط دانشگاه، گهگاه كابوس‌هايی مي‌ديدم كه ازدواج کرده‌ام و زنم دارد توي آشپزخانه ظرف‌های شام را می‌شويد و يك بچه‌ی يكی دو ساله مي‌پرد كنار دستم روی كاناپه و می‌گويد : ((باباااااا)). وقتی آن يكی بچه كه قدری بزرگ‌تر بود هم با مداد و دفتر مشق از توی اتاق می‌آمد بيرون، با وحشت از خواب می‌پريدم.(ص 52-53)

- پرستو دختر داييِ زنِ پسر عمويِ ساغر بود. ساغر هم که زنِ کیارش بود. يك بار كیارش زنگ زد كه چرا اين‌قدر تنهايي و ممكن است خل بشوي از اين همه تنهايي و بيا با يكي از دوست‌هاي ساغر آشنايت كنم. نامرد نگفت طرف دوستِ زنش نيست. من يكي كه هيچ وقت پا نداده بود دختر داييِ زن پسر عموی زنِ کسی را جايی ببينم يا اصلا بشنوم همچين كسي وجود دارد يا نه. اين كائنات لامذهب همه كاری ازش برمی‌آيد. رفتيم نشستيم توي يكی از اين رستوران‌های دركه، روي تخت. بدم مي‌آید از روی تخت نشستن و غذا خوردن. بايد يك جور معذبی مي‌نشستي كه بقيه هم جا بشوند و قوز كنی روي سفره پلاستيكی يك بار مصرفِ بد قيافه تا نمكدانی، تكه نانی، كوفتی را از آن سر سفره برداري. مدام هم حواست به اين باشد كه لباست از پشت شلوار بيرون آمده يا اينكه پاچه شلوارت از لبه جوراب بالاتر نرفته باشد يا اينكه شكمت چقدر افتاده روی كمربند. بماند که ممکن است شرتت هم مارک درست و حسابی نداشته باشد. همانجا بود كه پرستو ناگهان چند نفس عميق كشيد و گفت بچه‌ها به صدای رودخانه گوش كنيد، امشب صدايش خيلی خوشحال است. اين بود كه حدس زدم طرف بايد از آن هيستريك‌های خطرناك باشد ولی به كیارش و ساغر چيزی نگفتم. (ص 98)

- از آن دست حرف‌هايی می‌زد كه مامان‌ها هر روز به بچه‌های‌شان می‌گويند. خودت را بپوشان سرما نخوری، امروز هوا سرد است. انگار بچه نمی‌فهمد امروز هوا سرد است. يا اينكه لقمه نان و پنير می‌دهند و می‌گويند هر وقت گرسنه‌ات شد اين را بخور، چون ممكن است بچه به جای موقع گرسنگی، وقتي كه دست‌شويي دارد نان و پنير را بخورد. ولي از يك وقتی به بعد اين حرف‌ها خيلی لذت بخش می‌شود. زمانش حدودا می‌شود در آستانه يا بعد از سی سالگی، يعنی در اوج زمانی كه كودك به محبت مادر نياز دارد. (ص 106)

 جابر حسین زاده نودهیمشخصات کتاب

عنوان: پاندای محجوب بامبو به دست با چشم‌های دور سیاه در اندیشه‌ی انقراض

نویسنده: جابر حسین‌زاده نودهی

نشر: چشمه، چرخ

چاپ اول 1394

139 صفحه

قیمت: 10000 تومان

........................................

پ.ن: زبان طنز و نگاه بیمارگونه و ویرانگر راوی را دوست دارم. در حالی که متن‌های طنز اخیرا بیشتر مطبوعاتی و مبتنی بر خبر هستند نویسنده‌ با زبان طنزی متفاوت و به دور از شوخی‌های مطبوعاتی مرسوم داستانش را روایت می‌کند.



رمان, ایرانی, طنز, پاندا, جابر حسین‌زاده
ساعت 13:0 :: توسط استراگون  :: 

طنزآوران امروز ایران

سه شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۴

طنز آوران امروز ایران

کتاب شامل 51 متن است که بیشتر آنها در قالب خاطره و یا داستان روایت می‌شوند. برخی از قالب‌های دیگر طنزنویسی مثل نمایشنامه، پرسشنامه، شعر و دیکشنری هم در متن‌ها وجود دارد. همه‌ی نویسنده‌ها طنزنویس نیستند. مثل جلال آل احمد، باستانی پاریزی، صمدبهرنگی و...

برخی از جملات کتاب

- ابن ابی مرحوم، مردی بود دیر سال و ناخوش احوال. چون رحلت خواست فرمودن و مال نهادن، وی را تشویشی حاصل شد از جهت فرزندگان، پس بر تختگاه نشست و آنان را پیش خواند و آنان، مهتر و کهتر، در آستان به زانو نشستند و گوش بازکردند.

پس فرزند مهتر را گفت: ای اکبری، «گاب» خواهی یا «کتاب» خواهی؟

گفت: گاب خواهم!

پس گاب، فرزند مهتر را داد. آنگاه کهتر را گفت: ای اصغری، گاب خواهی یا کتاب خواهی؟

گفت: گاب خواستمی که بزرگان گفته‌اند: عاقل در پی گاب است و غافل در پی کتاب. لکن اینک کتاب خواهم، هم از آن روی که اکبری گاب را برده است و کتاب را نهاده.

گویند: چون از سر جان برخاست، اخوان هریک به سویی شدند و میان گابی و کتابی مفارقت افتاد. پس اصغری سر در کتاب نهاد و خواند آنچه خواند؛ و اکبری آن گاو را بپرورید و شیر بدوشید و نتایج حاصل کرد و گاوان بسیار فراهم نمود. چندان که فرسنگ در فرسنگ روی زمین را بگرفت و عدد آن پدید نبود و او را اکبر گاوبوی («گاوبچه» نیز نوشته‌اند که همان cowboy باشد) نام نهاده‌اند از بسیاری گاو که داشت. لکن درس ناخوانده بود و فهم ناکرده، چندان که حساب نمی‌توانست نگه داشتن و کتابت کردن؛ و نزدیک شد که حساب گاوان از دست وی بیرون شود. پس اصغری را گفت: ای برادر، دریاب و دست‌گیر که حساب تو دانی و کتاب تو خوانی و بی‌معاونت تو بر من خسران رود و بی‌معاضدت تو مال مرا نقصان می‌رسد. 

گویند: برادر کهتر به سبب آن دانش‌ها که آموخته بود و علم‌ها که اندوخته، حسابداری نیکو می‌دانست، از ساده و دوبل. پس نزد برادر به حسابداری ایستاد و سی سال در مزدوری اکبری بود و از فقر و فاقه نجات یافت به جهت آن گاوان. (ص ۳۴-۳۵ از داستان «در گاب و کتاب» منوچهر احترامی)

عمران صلاحیمشخصات کتاب

 عنوان: طنزآوران امروز ایران

جمع‌آوری کننده: عمران صلاحی

نشر: مروارید

چاپ هفتم ۱۳۸۱

۳۷۵ صفحه

قیمت: ۲۵۰۰ تومان

.......................

پ.ن: در مجموع به نظرم بیشتر داستان‌ها و متن‌ها جذاب نیستند. بیشتر از این لحاظ کتاب مفیدی است که توانسته مجموعه‌ای از داستان طنز ایرانی را در یک جا جمع‌آوری کند.

پ.ن.ن: عکس عمران صلاحی را از اینجا برداشتم.



مجموعه داستان, ایران, طنز, عمران صلاحی, نشر مروارید
ساعت 11:44 :: توسط استراگون  :: 

نظریه‌ی طنز

یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴

 نظریه‌ی طنز

از معدود کتاب‌هایی است که به صورت علمی در مورد طنز تخقیق و پژوهش انجام داده و در انتها نظریه‌ای را نیز بر مبنای پژوهشش ارائه داده.

اطلاعات بیشتر را می‌توانید از اینجا بخوانید.

برخی از جملات کتاب

- طنز سه کارکرد عمده دارد: بیان حقایق (شامل انتقاد و ...)، تغییر فهم و ادراک یا ایجاد فهمی جدید و خندان. (ص ۷۴)

- کارکرد اصلی: معمولات و مرسومات، نظم‌ها و نظام‌ها را به هم می‌ریزد تا منطقی غیر از منطق معمول را جایگزین کند. (ص ۷۵)

- هم قالب شکن است و هم غالب شکن! طنز یک یاغی به تمام معناست.  

- طنز غالبا با استفاده از گونه‌ای ادبی زبان، نظام‌های حاکمِ ذهنی، زیستی و اجتماعی ما را در جزئیات و کلیات به هم می‌ریزد و با جایگزینی منطق، عرف، استدلال و عاداتی متفاوت با آنچه معمول اسا آفریده می‌شود. (این تعریف با واژه Humor مطابقت دارد و نه با Satire) (ص ۸۳)

- ما طنز و شوخ طبیعی را هیچ‌گاه به رسمیت نشناخته‌ایم و نوعی از انواع ادبی محسوب نکرده‌ایم تا فرصتی برای تامل و تفکری جدی درباره‌ی آن فراهم کنیم.

- هرگونه تصرف در نظم یا نظام‌های آشنای ما و جایگزینی منطقی غیرمعمول با منطق آن‌ها، به صورتی که حقیقتی را بیان کند یا فهم تازه‌ای را پدید آورد و یا ما را بخنداند، طنز پدید می‌آورد. (ص ۱۴۸)

نیما تجبرمشخصات کتاب

عنوان: نظریه‌ی طنز

نویسنده: نیما تجبر

نشر: مهرویستا

168 صفحه

چاپ اول 1390

قیمت: 5000 تومان

...........................................

پ.ن: به نظرم کتاب خوبی است. متاسفانه در مورد طنز کمتر کار علمی و دقیق انجام شده و غنیمتی بود در این اوضاع. به نظرم نظریه‌اش نیاز به نقد و بررسی بیشتری دارد و شاید بشود آن را کامل‌تر کرد.



نقد, نظریه, طنز, نیما تجبر, مهر ویستا
ساعت 12:44 :: توسط استراگون  :: 

فلسفه طنز

دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۳

فلسفه طنزفلسفه طنز

 

همان طور که از اسم کتاب نیز مشخص است نویسنده از نگاه فلسفه، مفهومِ طنز و خنده را بررسی کرده است.

سرفصل‌های اصلی کتاب:

فصل اول: موضوعی شوخی نابردار: سنت طرد طنز و تئوری‌های سنتی طنز

فصل دوم: ستیز، گریز، یا خنده

فصل سوم: از لوسی تا «من عاشق لوسی هستم»: تکامل طنز

فصل چهارم: آن لبخند ژکوندی: زیبایی شناسی طنز

فصل پنجم: خندیدنِ بی‌جا: اخلاق منفی طنز

فصل ششم: خوب خندیدن: اخلاق مثبت طنز

فصل هفتم: فلسفه و کمدی: انسان فکور و انسان خندان

فصل هشتم: نیمه خالی و نیمه پر لیوان: خرد کیهانی

 

برخی از جملات کتاب

- وودی آلن درباره استندآپ کمدی می‌گوید: «بهترین لذتی است که می‌توانید بدون درآوردن لباس تجربه کنید.» (ص 32)

- طرد طنز در دو منبع اصلی تمدن غرب عیان است: فلسفه یونان و انجیل. منظومه اخلاقی پروتاگوراس هشدار می‌داد: «مبادا که به دام نیشخند مهار ناشندی بیفتید.» و انکریدیون، اثر اپیکتتوس، توصیه می‌کند: «مگذارید که خنده‌تان بلند یا مکرر یا بی‌پروا شود.» به روایت پیروانشان این دو فیلسوفان هرگز نخندیده بودند. (ص 35)

- {هانری برگسون}: برای لحظه‌ای تلاش کنید به هر چیزی که گفته یا انجام می‌شود علاقه‌مند شوید، در خیال‌تان همراه کسانی شوید که عملی را انجام می‌دهند و آنچه احساس می‌کنند را حس کنید؛ به عبارتی، سعی کنید هم‎دردی‎تان را تا آنجا که ممکن است گسترش بدهید، به مانند اینکه معجزه‌وار، جزیی‌ترین چیزهایی را که مهم تلقی می‌شوند می‌بینید و آنگاه سایه‌ای غمگین همه جا را فرا می‌گیرد. حالا کنار بایستید و به زندگی از نگاه یک ناظر بی‌طرف بنگرید: بسیاری از نمایش‌های جدی زندگی به کمدی تبدیل می‌شوند. (ص 74)

- شوخی یک وضعیت خاص از بازی با استفاده از زبان است که در آن قوانین روزمره ارتباطات را معلق می‌کنیم و به یکدیگر جواز کمیک می‌دهیم که هر چه خواستیم بگوییم، مادامی که جمع از آن لذت ببرد. (ص 81)

- البته در گفت و گو، بعضی وقت‌ها خنده در پی شوخی یا داستانی خنده‌دار است، ولی اغلب به نظر می‌رسد خنده یک ژست اجتماعی است که به دیگران علامت می‌دهد رفتاری دوستانه داریم و می‌توانند در کنار ما آسوده باشند. (ص 86)

- یک مطالعه بر روی قاتلان مبتلا به روان پریشی در تگزاس، هیچ موضوع مشترکی پیدا نکرد به جز محرومیت از بازی‌های دوران کودکی، که در 90 درصد ایشان رخ داده بود. (ص 122)

- می‌توانیم با در نظر گرفتن فراغت‌های شناختی و کاربردی طنز و نیز بی‌مسئولیتی، بی‌رحمی و دیگر آسیب‌هایی که می‌تواند از آن نتیجه بشود یک اصل عمومی اخلاقی را پیشنهاد بدهیم که چیزی شبیه به «با آتش بازی نکن» است: بی‌توجهی به چیزی را که مردم باید به آن توجه کنند ترویج نکن. (ص 185)

- تحقیقات درباره مغزشویی نشان داده است که ریشخندِ طنز شاید موثرترین روش خنثی کردن آثار تعالیم تبلیغی است. ویلیام سارجنت روان پزشک مدعی است که اگر فرد در هر مرحله‌ای از مغزشویی بخندد، «همه‌ی فرایند خراب شده است و می‌بایست از ابتدا شروع کرد.» (ص 199)

- وقتی آلمان‌ها وارد وین شدند، زیگموند فروید در آنجا زندگی می‌کرد. او را دستگیر کردند، ولی بعدا پیشنهاد دادند اجازه دارد کشور را ترک کند مشروط بر اینکه دست نوشته‌ای امضا کند که با او بد رفتاری نشده است. فروید نشست و این را نوشت: «خطاب به خواننده: با طیب خاطر گشتاپو را به همه توصیه می‌کنم. زیگموند فروید» (ص 201)

- کمدی از ابتدا نظامی‌گری، پدرسالاری و هرنوع قهرمان‌گرایی را به چالش کشیده است. درس زندگی اینجا این است: «درباره قدرتمندان و نهادها منتقدانه بیندیش به خصوص آنهایی که از تو می‌خواهند برای افتخار بکشی یا کشته بشوی.» (ص 229)

جان موریلمشخصات کتاب

 

عنوان: فلسفه طنز

نویسنده: جان موریل

ترجمه: محمود فرجامی، دانیال جعفری

نشر: نی

چاپ 1392

288 صفحه

قیمت: 14000 تومان


پ.ن: کتاب بسیار خوبی است به خصوص برای کسانی که در زمینه طنز فعالیت می‌کنند و یا به این موضوع علاقه‌مند هستند.



فلسفه, طنز, جان موریل, نشر نی
ساعت 14:0 :: توسط استراگون  :: 

مسابقه طنز نویسی مجله خط خطی شماره 27

شنبه نهم شهریور ۱۳۹۲

برای این تصویر یک متن طنزِ کوتاه بنویسید. متن شما نباید بیش از 200 کلمه باشد (کمتر باشد مشکلی ندارد). شما می‌توانید از قالب‌های مختلف مثل: دیالوگ، داستانک، تیترِ روزنامه، شعر و... استفاده کنید. به بهترین اثر جایزه داده می‌شود و متن آن در شماره بعدی مجله چاپ خواهد شد.

نکات مهم:

- متن ارسالی نباید بیش از 200 کلمه باشد (شمارش به وسیله نرم افزار word انجام می‌شود)

- پاسخ را فقط به آدرس ایمیل varedat.khatkhati@gmail.com بفرستید. جواب را در قسمت داخل ایمیل بنویسید و ضمیمه (Attach) نکنید. حتما در قسمت Subject به فارسی بنویسید که مسابقه مربوط به کدام شماره از مجله خط‌خطی است. مثلا: مسابقه خط خطی شماره 27

- متن جواب حتما باید به زبان فارسی باشد و متن‌های فینگلیش خوانده نمی‌شود.

- داخل ایمیل؛ نام، نام خانوادگی و شماره تماس خود را بنویسید.

- مهلت جواب دادن به این مسابقه تا 23 شهریور به پایان می‌رسد.

- هر نفر فقط می‌تواند سه متن ارسال کند.

- از توضیح دادن و تفسیرِ بی‌مورد تصویر پرهیز کنید.

راهنمایی: از تخیل خود استفاده کنید و از جواب‌هایی که ممکن است با اولین نگاه تصویر به ذهن برسند خودداری کنید. سعی کنید چیزی را بگویید که دیگران نتوانند به آسانی حدس بزنند.

........................

پ.ن: تصویر از دوست خوبم امین منتظری



مسابقه, طنز, خط خطی, امین منتظری, شماره 27
ساعت 15:53 :: توسط استراگون  :: 

مسابقه طنز نویسی مجله خط خطی

سه شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۲

ابولفضل محترمی

مسابقه بیست‌ و‌ ششمین شماره مجله طنز خط‌خطی

برای این تصویر یک متن طنزِ کوتاه بنویسید. متن شما نباید بیش از 200 کلمه باشد (کمتر باشد مشکلی ندارد). شما می‌توانید از قالب‌های مختلف مثل: دیالوگ، داستانک، تیترِ روزنامه، شعر و... استفاده کنید. به بهترین اثر جایزه داده می‌شود و متن آن در شماره بعدی مجله چاپ خواهد شد.

نکات مهم:

- متن ارسالی نباید بیش از 200 کلمه باشد (شمارش به وسیله نرم افزار word انجام می‌شود)

- پاسخ را فقط به آدرس ایمیل varedat.khatkhati@gmail.com بفرستید. جواب را در قسمت داخل ایمیل بنویسید و ضمیمه (Attach) نکنید. حتما در قسمت Subject به فارسی بنویسید که مسابقه مربوط به کدام شماره از مجله خط‌خطی است. مثلا: مسابقه خط خطی شماره 26

- متن جواب حتما باید به زبان فارسی باشد و متن‌های فینگلیش خوانده نمی‌شود.

- داخل ایمیل؛ نام، نام خانوادگی و شماره تماس خود را بنویسید.

- مهلت جواب دادن به این مسابقه تا 23 مرداد به پایان می‌رسد.

- هر نفر فقط می‌تواند سه متن ارسال کند.

- از توضیح دادن و تفسیرِ بی‌مورد تصویر پرهیز کنید.

راهنمایی: از تخیل خود استفاده کنید و از جواب‌هایی که ممکن است با اولین نگاه تصویر به ذهن برسند خودداری کنید. سعی کنید چیزی را بگویید که دیگران نتوانند به آسانی حدس بزنند.



مسابقه, طنز, خط خطی, ابولفضل محترمی
ساعت 12:20 :: توسط استراگون  :: 

آقای نویسنده و جنجال بر سر آپارتمان دولتی

چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۱

کتاب را به پیشنهاد صاحبِ کتاب‌فروشی خریدم. گفتم یک کتاب طنز خوب می‌خواهم. این کتاب را پیشنهاد داد. داستانش در مورد خاطره‌ای از خودِ نویسنده در سال 1975 روسیه است. ماجرای دردسرهایی که برای تعویض آپارتمانش کشیده است را به زبان طنز تعریف می‌کند. به نظرم نویسنده توانسته است وضعیت نویسنده‌های روسیه و بخشی از مشکلات ‌آن‌ها را در زمان روسیه کمونیستی نشان بدهد. اما طنز کتاب ضعیف است و یک جاهایی حوصله سر بر می‌شود. راستش خواندنش را پیشنهاد نمی‌کنم! مگر اینکه کنجکاو باشید بفهمید نویسنده چه دردسرهایی برای تعویض آپارتمانش کشیده است.   

توضیحات بیشتر در مورد این کتاب را می‌توانید در اینجا بخوانید.

برخی از جملات کتاب:

- آن شب بد خوابیدم و خواب قابلمه سفید دسته بلندی را برای جوشاندن شیر می‌دیدم و سعی می‌کردم این مسئله را حل کنم که آیا می‌شود آن را نویسنده به شمار آورد یا نه. معلوم نیست به چه علت به این نتیجه رسیدم که قاعدتا نمی‌توان آن را نویسنده شمرد، ولی می‌توان به عضویت اتحادیه نویسندگان پذیرفتش.

خواب جلسه کمیسیون پذیرش را می‌دیدم و سخنرانی یکی از اعضاء درباره اینکه پذیرفتن قابلمه به عضویت اتحادیه امری است ضروری، زیرا او بی استعداد نیست؛ تا به حال اثری حاکی از بی استعدادی ننوشته است.

- «خبر دارید که او زیر نامه دفاع از مخالفان شوروی را امضاء کرده؟ خبر دارید که در خارج از کشور داستان ضد رژیم چاپ کرده و خودش هم ضد رژیم معروفی است؟» پس از چنین بیاناتی کارمند کمیته اجرایی چطور می‌تواند با تحویل آپارتمان به من مخالفت نکند؟ آخر داشتن هوشیاری سیاسی برای این کارمند ضروری است.

- یکی از آموزه‌های رئالیسم سوسیالیستی این است که؛‌ در آثار ادبی هیچ جنبه منفی از زندگی در شوروی نمی‌بایست به نمایش درمی‌آمد و مبارزه و تقابل هنری فقط باید بین «خوب» و «بهتر» انجام می‌شد.

- ولی مسئله غریب آن است که او در سخنانش دقیقا با همان چیزی مبارزه می‌کند که خود با تمام توان در پی رسیدن به آن‌هاست... از روش زندگی بورژوازی انتقاد می‌کند، ولی برای اینکه مثل بورژواها زندگی کند، دست به هر کاری می‌زند. از اغراق و بزرگ نمایی فرنگ بد می‌گوید ولی خود هر چیزی را که بر چسب خارجی رویش باشد را دودستی می‌چسبد. می‌گویند ایدئولوژی است که او را وادار می‌کند چنین باشد.


ولادیمیر نیکلایویچ واینوویچمشخصات کتاب:

نویسنده: ولادیمیر نیکالایویچ واینوویچ

مترجم: آبتین گلکار

نشر: هرمس

چاپ اول 1389

قیمت:3000 تومان

........................

پ.ن: تصویر رو به رو مربوط به خودِ آقای نویسنده است.




داستان, طنز, ادبیات روس
ساعت 12:3 :: توسط استراگون  :: 

چنین کنند بزرگان

شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۱

the decline and fall of practically every bodyچنین کنند بزرگان

کتاب «چنین کنند بزرگان» بخشی از  کتاب «انحطاط و سقوط غالب اشخاص» است. در این کتاب داستان فرمانروایان مهم تاریخ به زبان طنز روایت شده است. نجف دربابندری در ترجمه این کتاب به هیچ اصلی پایبند نبوده و هرجا که دلش خواسته نظر و سلیقه خودش را در متن ترجمه شده، اعمال کرده است تا حدی که برخی شایعه کرده بودند این کتاب را خودِ نجف دریابندری نوشته است!

بخشی از مقدمه کتاب:

«می‌گویند از تخصص‌های گوناگون «شاملو» یکی هم این است که می‌تواند هر مجله تعطیلی را دائر و هر مجله دائری را تعطیل کند. این کار را شاملو به کمک معجون خاصی انجام می‌دهد که ترکیبات آن در هر دو مورد کم و بیش یکی استو غالبا به این قرار است: عروسی خونِ فدریکو گارسیا لورکا، یک نوبت؛ نطق جایزه نوبل آلبرکامو یا افسانه سیزیف، یک نوبت؛ شعر تی اس الیوت، سه نوبت؛ شعر ازراپاوند، هشتاد نوبت؛ بحثی در مورد دستور زبان فارسی به قلم خود شاملو و کتاب کوچه و کاریکاتورهای قدیمی استاین برگ و دوبو به مقدار کافی. هیچ مجله‌ای تا کنون نتوانسته است در برابر این معجون مقاومت کند؛ به این معنی که اکر تعطیل بوده فورا دائر و اگر دائر بوده فورا تعطیل شده است.»

برخی از جملات کتاب:

- اصلا اگر از من می‌پرسید، من می‌گویم که حرمسرا برای خوفو از خود هرم هم مهم‌تر بوده و مسلما خوفو روی حرم بیشتر از هرم کار می‌کرده است.

- پریکلس دوست مردم بود. آن‌قدر مردم را دوست می‌داشت که در مقابل رایی که به او می‌دادند به آن‌ها پول می‌داد؛ حال اینکه می‌توانست ندهد.

- قیصر از اوایل پاییز آن سال تا اوایل پاییز سال بعد در مصر ماند و مرتب درباره مسائل فی مابین مذاکره کرد. نتیجه مذاکرات پسر بود و اسمش را سزاریون گذاشت که به معنی «قیصرک» است.

نجف دریابندریمشخصات کتاب:

نویسنده: ویل کاپی

مترجم: نجف دریابندری

چاپ هفتم: زمستان 1379

184 صفحه

قیمت: 5000 تومان

.........................

پ.ن: وقتی داشتم این کتاب را می‌خواندم به یاد مجموعه کتاب‌های«تاریخ ترسناک» (تری دیری) افتادم. در این مجموعه کتاب‌ها (که عمدتا برای نوجوانان نوشته شده) نیز تاریخ به زیان طنز روایت می‌شد. شاید کتاب «چنین کنند بزرگان» بیشتر برای بزرگسالان نوشته شده باشد، ولی من طنز به کار رفته در مجموعه تاریخ ترسناک را بیشتر می‌پسندیدم.

پ.ن.ن: این کتاب آخرین بار در سال 1379 چاپ شد و بعد از آن دیگر اجازه چاپ نگرفت. می‌توانید فایل پی دی اف این کتاب را از اینجا دانلود کنید.

پ.ن.ن.ن: عکس پایینی، مربوط به نجف دریابندری،‌مترجم این کتاب است.





طنز
ساعت 16:14 :: توسط استراگون  :: 

بالاخره یه روزی قشنگ حرف می‌زنم

جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۱

me talk pretty on dayبالاخره یه روزی درست حرف می زنم

به نظرم کتاب «بالاخره یه روز قشنگ حرف می‌زنم» یک جورهایی شبیه کتاب «عطر سنبل، عطر کاج» (فیروزه جزایری دوما) است. دیوید سداریس در این کتاب بخشی از خاطرات زندگی‌اش در امریکا و فرانسه رابا زبان طنز نوشته است.

بخشی از مقدمه مترجم:

دیوید سداریس، پرمخاطب‌ترین طنز نویس پانزده سال اخیر امریکاست. تمامی کتاب‌هایش با مقیاس نجومی پرفروش‌اند. تا کنون تها در امریکا هشت میلیون نسخه از آثارش به فروش رسیده است. البته پرطرفدارترین و بهترین کتابش همین است که در دست دارید. این کتاب تقریبا به تمام زبان‌های زنده و مرده‌یِ دنیا ترجمه شده است. سداریس می‌خنداند به مفهوم واقعی کلمه. از او نباید انتظاری را داشته باشید که از کافکا و فاکنر و بورخس دارید. 

برخی از جملات کتاب:

- به نظرم زندگی در یک کشور خارجی چیزی است که همه باید دست کم یک‌بار هم که شده امتحانش کنند. این کار آدم را کامل می‌کند، لبه‌های اُمُلی را سنباده می‌کشد و تبدیلت می‌کند به یک شهروند جهانی.

- ... هر روز به ما می‌گویند که داریم در بهترین کشور دنیا زندگی می‌کنیم؛ همیشه هم به عنوان یک حقیقت غیرقابل انکار بیان می‌شود ... امریکا بهترین کشور دنیاست. با این باور بزرگ می‌شوی و وقتی یک روز می‌فهمی که کشورهای دیگر هم برای خودشان شعار ناسیونالیستی دارند و هیچ کدام‌شان هم این نیست که «ما دومی هستیم!» وحشت برت می‌دارد.

- پیشنهادشان برای آتش زدن پله‌های کاخ سفید یا ساختن کله‌ی فرماندار از مدفوع رد شده بود. این شکست رسما بر «خاص» بودنشان مهر تایید زد و بنابراین من شدم دشمن شماره یک آوانگاردها. 

- کُلی فکر کرد تا اینکه اسم شرکتش را گذاشت کف سابی «سیلی پی» (silly p) سیلی پی اسمی بود که اگر خواننده رپ می‌شد روی خودش می‌گذاشت. وقتی پدرم گفت که کلمه «سیلی» ممکن است بعضی از مشتری‌های فکل کراواتی را بپراند، پل به این فکر افتاد که اسم شرکتش را عوض کند و بگذارد کف سابی سیلی فاکین پی!

- وقتی فهمیدم می‌توانم همه چیز را توجیه کنم تمام ترس و نگرانی‌هایم دود شدند و رفتند هوا.

- آخرین باری که یک تحصیل کرده موفق از او خواستگاری کرد، ایمی کمی این پا و اون پا کرد و گفت: «خیلی ممنون ولی من الان توی مود سفید پوست‌ها نیستم.»


دیوید سداریسمشخصات کتاب:

نویسنده: دیوید سداریس
مترجم: پیمان خاکسار
تعداد صفحه: 233
قیمت: 6500 تومان
نویسنده: دیوید سداریس
مترجم: پیمان خاکسار
تعداد صفحه: 233
نشرچشمه، چاپ اول، بهار 1391



طنز, ‌ اتوبیوگرافی, ادبیات امریکا, دیوید سداریس, نشر چشمه
ساعت 16:2 :: توسط استراگون  :: 

قوانین مورفی در کتابفروشی هدهد

پنجشنبه بیست و سوم دی ۱۳۸۹


1. اگر این امکان وجود داشته باشد که کلید کتابفروشی را در خانه جا بگذارید حتما این اتفاق می افتد.
2. کتابی که بد است ولی خوب می فروشد حتما کتاب خوبی است.
3. شما بروس لی نیستید.
4. وقتی به شخصی کتابی را پیشنهاد می کنید که فکر می کنید اسمش به عقل جن هم نمی رسد آن شخص حتما آن کتاب را خوانده است.
5. زمان کندتر از آنی که به نظر می رسد می گذرد.
6. شما شتر نیستید پس سعی کنید غذا بخورید.
7. اگر فکر کرده اید می توانید همه ی مدتی را که در کتابفروشی هستید کتاب بخوانید کور خوانده اید.
8. وقتی در یک روز کاملا خلوت در کتابفروشی ناهار می خورید ناگهان همه می خواهند از شما کتاب بخرند.
9. حق همیشه ی خدا با مشتری است حتی اگر لازم باشد برای تحقق آن آسمان به زمین بیاید.
10. تعداد مشتری ها رابطه ی عکس دارد با تعداد استکان های شسته شده.
11. بهترین ایده های شما همیشه از جانب دیگران دزدی تلقی می شود پس سعی کنید ایده ی جدیدی ارائه ندهید.
12. اگر به مشتری ای که در حال بیرون رفتن از کتابفروشی است بگویید مواظب سرش باشد حتما خواهد گفت: "هه هه....آره می دونم"
13. گلچین روزگار به طرز عجیبی نمونه است. (روی صحبت با ولادیمیر بود!)
14. کلاغ ها در داستان های ایرانی هیچوقت به خانه نمی رسند.

(نوشته شده توسط هانس)



طنز
ساعت 15:7 :: توسط استراگون  :: 

اطلاعیه‌یِ شماره 1

شنبه پانزدهم آبان ۱۳۸۹

تفنگ زاویه زن

تقریبا هر روز آدم‌هایی سرشان را داخل مغازه می‌کنند و سوا‌ل‌هایِ غیر تخصصی از ما می‌پرسند. بنابراین، به ‌منظورِ تنویر افکار عمومی و تسهیل امور مشتریکین!(جمع مکثر مشتری!) به برخی از سوال‌های رایج در اینجا پاسخ می‌دهیم.

لیست چیزهایی که نداریم:

- کپی؛ چه یک رو و چه دو رو!

- شارژ موبایل (ایرانسل، همراه اول)، شارژر موبایل، نرم افزار موبایل و کلا هر چیزی که به موبایل مربوط باشد. 

- سی دی، دی وی دی، پاسور!

- مداد، خودکار، خودنویس و بقیه‌ی اعضای خانواده‌یِ لوازم التحریر

- کتاب‌های درسی، کتاب‌هایِ دست نویسِ دوره‌یِ مزوزوئیک!، کتاب‌هایی که هنوز ترجمه نشده، کتاب‌هایی که هنوز چاپ نشده!

- کبریت، سیگار، شیشه، کراک، هروئین!

- اسپرسو، میلک شیک، اُرنج گلاسه!

- کاتر، چاقو، پنجه بوکس، کلت کمری، وینچستر، تفنگ زاویه زن(corner shot)، موشکِ اس 300!!

لیست چیزهایی که فروشی نیست:

- ماشین تایپ و دوربین عکاسی که داخل ویترین است.

- تلفن، کامپیوتر و سایر وسایلی که با آن کار می‌کنیم.

- میز و صندلی!

- خودِ مغازه! (قابل توجه آن دوستِ عزیزی که اینجا را برای انبار می‌خواستند)

آدرس‌هایی که بلد نیستیم:

- پانسیون

- مرکز آموزش موسیقی که در همین حوالی قرار دارد!

- صندوق مهر امام رضا

- انتشارات هدهد!

- دانشگاه پیام نور

- کلاس آموزش ایروبیک!

لیست چیزهایی که نداریم ولی دوست داریم به زودی به دست بیاوریم:

- کارت خوان

- پولِ فراوان!

لیست چیزهایی که نمی‌خریم!:

- کیسه خواب!!

...................................

پ.ن: می‌دانم که قول داده بودم از مصائب کتاب فروشی بنویسم ولی حسش نبود شاید برای وقتی دیگر.

پ.ن.ن: عکس مربوط به تفنگ زاویه زن می‌باشد.



طنز
ساعت 14:32 :: توسط استراگون  :: 

خندیدن بدون لهجه

چهارشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۸۹

خندیدن بدون لهجهعطر سنبل عطر کاج

فیروزه جزایری دوما را با کتاب "عطر سنبل٬ عطر کاج" شناختم. خواندنش لذت بخش و مفرح بود.  آن ‌قدر برایم لذت بخش بود که به محض ورود کتاب جدیدش به بازار کتاب ایران، آن را خریدم و خواندم (اگر فکر می‌کنید که کتاب فروش‌ها کتاب نمی‌خرند سخت در اشتباهید!). جزایری در این کتاب نیز بخشی از خاطرات زندگی‌اش را به زبان طنز تعریف کرده است. 

 این کتاب در ایران توسط دو ناشر وارد بازار کتاب شد. یکی نشر "باغ نو" با ترجمه‌یِ  "نیلا والا"  و دومی نشر "جمهوری" با ترجمه‌یِ "آرمانوش باباخانیانس". برای مقایسه‌یِ ترجمه این دو نفر، ترجمه‌یِ جمله‌یِ آغازین هر کدام را در پایین آورده‌ام.

- "زماني كه 6 ساله بيش نبودم، پدرم را به مدت يك سال به تهران انتقال دادند." (ترجمه: آرمانوش باباخانيانس)

- "وقتی که شش ساله بودم پدرم برای مدت یک سال به تهران منتقل شد." (ترجمه: نیلا والا)

جملاتی از کتاب:

- در چند گردهمایی اجتماعی در  کلیسای محل شرکت کردم٬ به امید این که با آدم های سالم و تمیزی آشنا بشوم اما وقتی فهمیدند مسلمانم٬ مرا به شکل پروژه ای آسمانی یافتند که باید هر طور شده روحم را نجات دهند. نهایت تلاششان را برای نجات روحم کردند٬ اما روحم مشکلی نداشت فقط می خواستم از شر ملالت نجات پیدا کنم. (ص ۱۲۳)

- بعد از نامزدی٬ مادرم عمدا شوهرم را از بدترین عادت من باخبر کرد تا بداند وارد چه ماجرایی قرار است بشود و چشمانش را باز کند:

"این همش داره یه چیزی می خونه٬ تمام مدت."

فرانسوا در جواب گفت: "من هم همینطور." (ص ۱۹۷)

......................................

پ. ن: "عطر سنبل٬ عطر کاج" ترجمه ی همان "Funny in farsi" است! (تصویر آبی رنگ)

پ.ن.ن: اطلاعات بیشتر را می‌توانید در اینجا، اینجا و اینجا بخوانید.



طنز, ‌ داستان
ساعت 14:22 :: توسط استراگون  :: 

اندر مصایب فروختن یک کتاب!

چهارشنبه هفتم مهر ۱۳۸۹

1389

سهراب سپهری

چند روز پیش من و یک نفر که اسمش را نمی‌برم! در کتاب فروشی مشغول خوردن چای بودیم که پسر جوانی حدودا بیست و پنج ساله، وارد مغازه شد. به سرعت، ته استکان چای را بالا کشیدم و گفتم: کمکی از دست من بر می‌آید؟

 کمی مکث کرد و به آرامی و با تردید گفت: حافیظ؟!
کسی که اسمش را نمی‌برم! کلی ذوق کرد و گفت: where are u from?!o  
پسر جوان لبخندی زد و گفت: German
بعد از رد و بدل شدن چند دیالوگ دیگر، فهمیدیم که اسمش هلموت است و در آلمان داروسازی خوانده و ...
متاسفانه کتابی از حافظ نداشتیم :(
گفتم: just حافظ!
گفت: فردوس! سعدی poem!
از فردوسی و سعدی هم کتابی نداشتیم! نگاهی به کتاب‌های شعر کردم و کتاب شعر دو زبانه ‌‌یِ شکسپیر را از قفسه درآوردم و  نشانش دادم. روی زبان انگلیسی آن هم تاکید کردم.
گفت: فارسی
با کمک کسی که اسمش را نمی‌برم! فهمیدیم که با یک خانم محترم! ایرانی دوست شده و آن خانم محترم به شعر علاقه‌مند است.
به صورت دست و پا شکسته گفتم: just old poem آیا؟!
با تکان دادن سر به من فهماند که فرق چندانی برایش نمی‌کند. کتاب شعر زمانِ نیما یوشیج را از قفسه بیرون آوردم و گفتم: father of new poem in iran!
با دست سرش را خاراند و گفت: father!!
کسی که اسمش را نمی‌برم، شعر زمان اخوان ثالث را از قفسه بیرون آورد و به هلموت داد. من توضیح دادم که اخوان continue دهنده‌یِ همان father است! و بسیار famous  و good می‌باشد و...
هلموت کتاب را گرفت و نگاهی کرد. سری به نشانه تایید تکان داد و گفت: ?How much
قیمتش 5500 تومان بود. هلموت یک تراول پنجاه‌هزار تومانی به من داد. داشتم بقیه پولش را می‌دادم که علی وارد شد. (مراجعه شود به پست طبل حلبی) وقتی ماجرا را فهمید کلی ذوق زده شد و گفت: چرا اخوان ثالث؟ بهتر است یک کتاب شعر عاشقانه پیشنهاد بدهیم. با حرکات سر و دست به هلموت گفت دست نگه دارد!
هلموت با تعجب به او و سپس به من نگاه کرد. علی با هیجان گفت: سهراب! از سهراب چیزی نداری؟ هشت کتاب! هشت کتاب خیلی خوب است.
من سعی کردم به هلموت توضیح بدهم که علی می‌گوید برای هدیه به یک دوست محترم خانم poem lovely بهتر است. اما کسی که اسمش را نمی‌برم! به شدت از اخوان دفاع کرد و برای هلموت توضیح داد که  poemهای اخوان Social است و...

من برای این‌‎که قائله را بخوابانم گفتم: مشیری چه طور است؟ هم Social است هم !Lovely. علی گفت: برای یک خانم محترم مسایل اجتماعی به چه درد می‌خورد؟ رو به هلموت کرد و گفت: lovely بهتر است!. کسی که اسمش را نمی‌برم، از این‌که می‌شنید "مسایل اجتماعی به درد یک خانم محترم نمی‌خورد" چندان خوشحال نشد و با قیافه‌ای حق به جانب از هلموت پرسید: Do you like lovely poem? هلموت هم نامردی نکرد و قیافه‌اش را در هم کرد و انگار که از خوردن دارویی تلخ، حالش به هم خورده باشد، زبانش را بیرون آورد! در این هنگام جیغ پیروزی کسی که اسمش را نمی‌برم! در فضا طنین انداز شد و علی هم ترجیح داد دیگر کتابی پیشنهاد نکند.
سرانجام پس از بحث و بررسی‌های فراوان، من موفق شدم یک کتاب بفروشم!



طنز, ‌ خاطره, ‌ شعر
ساعت 14:4 :: توسط استراگون  :: 

به سراغ ما اگر می‌آیید/ سر خود را بپایید!!

دوشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۸۹

ارتفاع در ورودی کتاب فروشی ما کوتاه است و معمولا سر آدم‌ها به آهن بالای در برخورد می‌کند. ما شرمنده می‌شویم و آدم‌ها هم در حالی که دستشان را روی سرشان گرفته‌اند و دندان‌هایشان را از شدت درد به هم می‌فشارند به ما لبخند می‌زنند و می‌گویند: "چیزی نیست." گاهی از شدت درد نم اشکی گوشه‌ی چشمشان جمع می‌شود و ما جز شرمنده بودن کاری از دستمان بر نمی‌آید.

مرد قد بلندی دارد. سرش را خم می‌کند و داخل می‌شود. سرسری به کتاب‌ها نگاه می‌کند و می‌گوید: "یه کتاب طنز می‌خواستم"

سریع ذهنم به طرف "خندیدن بدون لهجه" می‌رود. کتاب را از قفسه در می‌آورم و می‌‎خواهم توضیح ‌بدهم که نویسنده‌اش یک ایرانی است که به امریکا رفته و خاطراتش را به زبان طنز می‌نویسد و "عطر سنبل عطر کاج" را ...

هنوز نونِ نویسنده از دهانم خارج نشده بود که گفت این کتاب را دارد. خودم را جمع  و جور کردم و کتاب‌های طنزی که داشتیم را توی ذهنم مرور کردم (کتاب‌های وودی آلن، نیل سایمون، جمال زاده کاریکلماتورهای پرویز شاپور، شعرهای طنز عمران صلاحی و ...) گفتم ایرانی باشد یا خارجی؟

گفت فرقی نمی‌کند فقط می‌خواهد دوستش با خواندن این کتاب ذهنش مشغول شود. تعریف کرد که دوستش کتاب‌های تاریخی زیاد می‌خوانده و از بس که به مسایل سیاسی فکر کرده دچار افسردگی شده. حالا هم کارش به روان پزشک و قرص و دارو کشیده شده. کتابی می‌خواهم که سرگرمش کند تا دیگر به این چیزها فکر نکند.

 نمی‌دانستم چه کتابی برای کسی که از شدت فکر کردن به مسایل سیاسی افسرده شده،  مناسب است. بدون فکر گفتم: "جمالزاده چه طور است؟" (فکر کنم به این خاطر گفتم که قبلش داشتم به کتاب‌های طنز ایرانی فکر می‌کردم). کتاب "قصه‌های کوتاه برای بچه‌های ریش دار" را از قفسه درآوردم و نشانش دادم. عنوان کتاب را نگاه کرد و گفت که دوستش بزرگسال است! گفتم که این کتاب هم برای بچه‌های ریش دار! است نه بچه‌ها!

به بقیه کتاب‌های جمالزاده نگاه کرد و "سر و ته یه کرباس" را برداشت. گفت دیگر چه چیزی پیشنهاد می‌کنید. کتاب طنز دیگری به نظرم نمی‌رسید، گفتم: "حتما باید طنز باشد؟" گفت: نه لزوما، در حدی که از این حال و هوا خارجش کند کافی است.

با خودم فکر کردم، شاید فضاهای گل و بلبلی با پایان خوش برایش خوب باشد. کتاب‌های جبران خلیل جبران،  پائولو کوئیلو، عرفان نظر آهاری، کریستیان بوبن و ... را معرفی کردم. خوشش نیامد. ناگهان چشمم افتاد به "سه شنبه‌ها با موری" (میچ آلبوم) از قفسه بیرونش آوردم و درباره رابطه شاگردی و استادی و پندهای یک انسان در حال مرگ برایش گفتم و این‌که چگونه زندگی شاگردش را متحول می‌کند. خوشش آمد و کتاب را خرید. "سر و ته یک کرباس" را هم برداشت. وقتی که داشت پول کتاب‌هایش را حساب می‌کرد به این موضوع فکر می‌کردم که آیا "سر و ته یه کرباس" کتاب مناسبی برای دوستش خواهد بود؟ بقیه پولش را دادم. یادم آمد که بیشتر طنزهای جمالزاده سیاسی است! "رجل سیاسی"، "غمخواران ملت"  و ... ناگهان صدای "دررررنگ" و "آخ" من را به خود آورد. به سمت صدا نگاه کردم. مرد قد بلند با دست روی سرش را گرفته بود. با شرمندگی عذرخواهی کردم. مرد در حالی که دندانش را از شدت درد به هم می‌فشرد، به من لبخندی زد و گفت:

- چیزی نیست.

می‌توانستم نم اشکی را که در گوشه‌ی چشمش جمع شده بود، ببینم.  

......................................

 پ.ن: ممنون از پیغام‌های خوبی که برایمان گذاشتید. اما یک نکته مهم وجود داشت که گاهی باعث سوء تفاهم می‌شد. این یک وبلاگ گروهی است و دو نویسنده متفاوت دارد (ولادیمیر و استراگون). که در زیر هر متن نام آن نویسنده نوشته شده است. من "استراگون" هستم!! و دوستم "ولادیمیر". بعضی از دوستان من را با ولادیمیر اشتباه گرفته بودند و او را با من  نیز!! (به قول حمید هامون "تو می‌خوای من اونی باشم که واقعن تو می‌خوای من باشم؟ اگه من اونی باشم که تو می‌خوای، پس دیگه من، من نیست. یعنی من خودم نیستم.")

پ.ن.ن: دیشب رفتم سینما و فیلم هامون را دیدم. خیلی چسبید. هنوز از فضای فیلم بیرون نیامده‌ام. هر کدام از دوستانم را که می‌بینم بی‌مقدمه می‌گویم: "دست از اون بدویت تاریخی کپک زدت بردار بدبخت"!! 

پ.ن.ن.ن: اگر شما جای من بودید چه کتابی به آن مرد پیشنهاد می‌کردید؟



طنز, ‌ خاطره
ساعت 13:48 :: توسط استراگون  :: 
«چوب الف»: نشانه و علامتی است که برای به یادآوری و علامت گذاری صفحه‌ای که مطالعه شده، در میان صفحه‌های کتاب می‌گذارند... و نه آن چیزی که بر سرِ ما است!

پیوندهای روزانه

» آسیب‌شناسی اقتصاد نشر » خواندن در فضای وب مطالعه جدی را دچار مشکل کرده است » به‌تدریج قرص‌ها را کم می‌کنیم، لبخند بزن! » گفت وگو با امیر احمدی آریان پیرامون رمانِ فارسی » آی کتاب! چهره‌ی سرخ و آبی و سفیدت پیدا نیست… » آغاز فعالیت دوباره «نشر چشمه» » ما هنوز منقرض نشده‌ایم » کتابی متعلق به قرن ۱۶ میلادی که در ۶ جهت مختلف می‌توانست باز و خوانده شود » نویسنده مورد علاقه‌مان را پشتیبانی کنیم. چگونه؟ » چطور قفسه کتاب‌های ناخوانده را خالی کنیم؟ ...

بایگانی

شهریور ۱۳۹۴ مرداد ۱۳۹۴ تیر ۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ فروردین ۱۳۹۴ اسفند ۱۳۹۳ بهمن ۱۳۹۳ دی ۱۳۹۳ مرداد ۱۳۹۳ تیر ۱۳۹۳ خرداد ۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۳۹۳ فروردین ۱۳۹۳ اسفند ۱۳۹۲ بهمن ۱۳۹۲ دی ۱۳۹۲ آذر ۱۳۹۲ آبان ۱۳۹۲ مهر ۱۳۹۲ شهریور ۱۳۹۲ مرداد ۱۳۹۲ تیر ۱۳۹۲ خرداد ۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۳۹۲ فروردین ۱۳۹۲ اسفند ۱۳۹۱ بهمن ۱۳۹۱ دی ۱۳۹۱ آذر ۱۳۹۱ آبان ۱۳۹۱ مهر ۱۳۹۱ شهریور ۱۳۹۱ مرداد ۱۳۹۱ تیر ۱۳۹۱ خرداد ۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ آرشيو

نویسندگان

استراگون مانولیتو مهمان

موضوعات

طنز معرفی کتاب گپ و گفت خاطره خط‌خطی آسمان جهان تازه دم

برچسب‌ها

رمان (58) مجموعه داستان (23) طنز (16) خاطره (16) نشر چشمه (15) ادبیات فرانسه (15) نمایشنامه (12) ادبیات امریکا (11) ادبیات آلمان (10) ادبیات امریکای لاتین (9) مجله آسمان (8) ‌ ادبیات ایران (7) ادبیات ایتالیا (7) ادبیات ایران (7) جامعه شناسی (7) نشر نی (6) شعر (6) پیمان خاکسار (6) نشر نیلوفر (6) سامیزدات (5)

پیوندها

مجله طنز خط خطی دوشنبه شهر کتاب فرهنگ خوان تهرانر ویراسباز کتابلاگ کتاب مسافر یک پزشک کتاب سینما دستور زبان فارسی دانلود کتاب‌های صوتی دارکوب (بازی‌‌های چوبی) ناولر دانلود کتاب لی لی جیره کتاب گوشه مطالعات خواندن خرمگس خاتون (فروغ کشاورز) انگار نه انگار (پوریا عالمی) شمال از شمال غربی (محسن آزرم) پرسه ادبیات ما مد و مه ورطه (حامد حبیبی) نشر چشمه بی‌بی گل (رویاء صدر) گودریدز مجله همشهری داستان برای رسیده باید نشانه‌ها را ... (سعید) خوابگرد رادیو روغن حبه انگور کافه تهرانزیت موزیک آن‌لاین بوطیقا میدان میله بدون پرچم کیبرد آزاد سفید تشویق به خواندن تشویق خواندن ۲ انجمن رمان 51 معرفی بردگیم (فارسی) بازی‌ها