مسابقه طنز نویسی مجله خط خطی شماره 27

شنبه نهم شهریور ۱۳۹۲

برای این تصویر یک متن طنزِ کوتاه بنویسید. متن شما نباید بیش از 200 کلمه باشد (کمتر باشد مشکلی ندارد). شما می‌توانید از قالب‌های مختلف مثل: دیالوگ، داستانک، تیترِ روزنامه، شعر و... استفاده کنید. به بهترین اثر جایزه داده می‌شود و متن آن در شماره بعدی مجله چاپ خواهد شد.

نکات مهم:

- متن ارسالی نباید بیش از 200 کلمه باشد (شمارش به وسیله نرم افزار word انجام می‌شود)

- پاسخ را فقط به آدرس ایمیل varedat.khatkhati@gmail.com بفرستید. جواب را در قسمت داخل ایمیل بنویسید و ضمیمه (Attach) نکنید. حتما در قسمت Subject به فارسی بنویسید که مسابقه مربوط به کدام شماره از مجله خط‌خطی است. مثلا: مسابقه خط خطی شماره 27

- متن جواب حتما باید به زبان فارسی باشد و متن‌های فینگلیش خوانده نمی‌شود.

- داخل ایمیل؛ نام، نام خانوادگی و شماره تماس خود را بنویسید.

- مهلت جواب دادن به این مسابقه تا 23 شهریور به پایان می‌رسد.

- هر نفر فقط می‌تواند سه متن ارسال کند.

- از توضیح دادن و تفسیرِ بی‌مورد تصویر پرهیز کنید.

راهنمایی: از تخیل خود استفاده کنید و از جواب‌هایی که ممکن است با اولین نگاه تصویر به ذهن برسند خودداری کنید. سعی کنید چیزی را بگویید که دیگران نتوانند به آسانی حدس بزنند.

........................

پ.ن: تصویر از دوست خوبم امین منتظری



مسابقه, طنز, خط خطی, امین منتظری, شماره 27
ساعت 15:53 :: توسط استراگون  :: 

مسابقه طنز نویسی مجله خط خطی

سه شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۲

ابولفضل محترمی

مسابقه بیست‌ و‌ ششمین شماره مجله طنز خط‌خطی

برای این تصویر یک متن طنزِ کوتاه بنویسید. متن شما نباید بیش از 200 کلمه باشد (کمتر باشد مشکلی ندارد). شما می‌توانید از قالب‌های مختلف مثل: دیالوگ، داستانک، تیترِ روزنامه، شعر و... استفاده کنید. به بهترین اثر جایزه داده می‌شود و متن آن در شماره بعدی مجله چاپ خواهد شد.

نکات مهم:

- متن ارسالی نباید بیش از 200 کلمه باشد (شمارش به وسیله نرم افزار word انجام می‌شود)

- پاسخ را فقط به آدرس ایمیل varedat.khatkhati@gmail.com بفرستید. جواب را در قسمت داخل ایمیل بنویسید و ضمیمه (Attach) نکنید. حتما در قسمت Subject به فارسی بنویسید که مسابقه مربوط به کدام شماره از مجله خط‌خطی است. مثلا: مسابقه خط خطی شماره 26

- متن جواب حتما باید به زبان فارسی باشد و متن‌های فینگلیش خوانده نمی‌شود.

- داخل ایمیل؛ نام، نام خانوادگی و شماره تماس خود را بنویسید.

- مهلت جواب دادن به این مسابقه تا 23 مرداد به پایان می‌رسد.

- هر نفر فقط می‌تواند سه متن ارسال کند.

- از توضیح دادن و تفسیرِ بی‌مورد تصویر پرهیز کنید.

راهنمایی: از تخیل خود استفاده کنید و از جواب‌هایی که ممکن است با اولین نگاه تصویر به ذهن برسند خودداری کنید. سعی کنید چیزی را بگویید که دیگران نتوانند به آسانی حدس بزنند.



مسابقه, طنز, خط خطی, ابولفضل محترمی
ساعت 12:20 :: توسط استراگون  :: 

آقای نویسنده و جنجال بر سر آپارتمان دولتی

چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۱

کتاب را به پیشنهاد صاحبِ کتاب‌فروشی خریدم. گفتم یک کتاب طنز خوب می‌خواهم. این کتاب را پیشنهاد داد. داستانش در مورد خاطره‌ای از خودِ نویسنده در سال 1975 روسیه است. ماجرای دردسرهایی که برای تعویض آپارتمانش کشیده است را به زبان طنز تعریف می‌کند. به نظرم نویسنده توانسته است وضعیت نویسنده‌های روسیه و بخشی از مشکلات ‌آن‌ها را در زمان روسیه کمونیستی نشان بدهد. اما طنز کتاب ضعیف است و یک جاهایی حوصله سر بر می‌شود. راستش خواندنش را پیشنهاد نمی‌کنم! مگر اینکه کنجکاو باشید بفهمید نویسنده چه دردسرهایی برای تعویض آپارتمانش کشیده است.   

توضیحات بیشتر در مورد این کتاب را می‌توانید در اینجا بخوانید.

برخی از جملات کتاب:

- آن شب بد خوابیدم و خواب قابلمه سفید دسته بلندی را برای جوشاندن شیر می‌دیدم و سعی می‌کردم این مسئله را حل کنم که آیا می‌شود آن را نویسنده به شمار آورد یا نه. معلوم نیست به چه علت به این نتیجه رسیدم که قاعدتا نمی‌توان آن را نویسنده شمرد، ولی می‌توان به عضویت اتحادیه نویسندگان پذیرفتش.

خواب جلسه کمیسیون پذیرش را می‌دیدم و سخنرانی یکی از اعضاء درباره اینکه پذیرفتن قابلمه به عضویت اتحادیه امری است ضروری، زیرا او بی استعداد نیست؛ تا به حال اثری حاکی از بی استعدادی ننوشته است.

- «خبر دارید که او زیر نامه دفاع از مخالفان شوروی را امضاء کرده؟ خبر دارید که در خارج از کشور داستان ضد رژیم چاپ کرده و خودش هم ضد رژیم معروفی است؟» پس از چنین بیاناتی کارمند کمیته اجرایی چطور می‌تواند با تحویل آپارتمان به من مخالفت نکند؟ آخر داشتن هوشیاری سیاسی برای این کارمند ضروری است.

- یکی از آموزه‌های رئالیسم سوسیالیستی این است که؛‌ در آثار ادبی هیچ جنبه منفی از زندگی در شوروی نمی‌بایست به نمایش درمی‌آمد و مبارزه و تقابل هنری فقط باید بین «خوب» و «بهتر» انجام می‌شد.

- ولی مسئله غریب آن است که او در سخنانش دقیقا با همان چیزی مبارزه می‌کند که خود با تمام توان در پی رسیدن به آن‌هاست... از روش زندگی بورژوازی انتقاد می‌کند، ولی برای اینکه مثل بورژواها زندگی کند، دست به هر کاری می‌زند. از اغراق و بزرگ نمایی فرنگ بد می‌گوید ولی خود هر چیزی را که بر چسب خارجی رویش باشد را دودستی می‌چسبد. می‌گویند ایدئولوژی است که او را وادار می‌کند چنین باشد.


ولادیمیر نیکلایویچ واینوویچمشخصات کتاب:

نویسنده: ولادیمیر نیکالایویچ واینوویچ

مترجم: آبتین گلکار

نشر: هرمس

چاپ اول 1389

قیمت:3000 تومان

........................

پ.ن: تصویر رو به رو مربوط به خودِ آقای نویسنده است.




داستان, طنز, ادبیات روس
ساعت 12:3 :: توسط استراگون  :: 

چنین کنند بزرگان

شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۱

the decline and fall of practically every bodyچنین کنند بزرگان

کتاب «چنین کنند بزرگان» بخشی از  کتاب «انحطاط و سقوط غالب اشخاص» است. در این کتاب داستان فرمانروایان مهم تاریخ به زبان طنز روایت شده است. نجف دربابندری در ترجمه این کتاب به هیچ اصلی پایبند نبوده و هرجا که دلش خواسته نظر و سلیقه خودش را در متن ترجمه شده، اعمال کرده است تا حدی که برخی شایعه کرده بودند این کتاب را خودِ نجف دریابندری نوشته است!

بخشی از مقدمه کتاب:

«می‌گویند از تخصص‌های گوناگون «شاملو» یکی هم این است که می‌تواند هر مجله تعطیلی را دائر و هر مجله دائری را تعطیل کند. این کار را شاملو به کمک معجون خاصی انجام می‌دهد که ترکیبات آن در هر دو مورد کم و بیش یکی استو غالبا به این قرار است: عروسی خونِ فدریکو گارسیا لورکا، یک نوبت؛ نطق جایزه نوبل آلبرکامو یا افسانه سیزیف، یک نوبت؛ شعر تی اس الیوت، سه نوبت؛ شعر ازراپاوند، هشتاد نوبت؛ بحثی در مورد دستور زبان فارسی به قلم خود شاملو و کتاب کوچه و کاریکاتورهای قدیمی استاین برگ و دوبو به مقدار کافی. هیچ مجله‌ای تا کنون نتوانسته است در برابر این معجون مقاومت کند؛ به این معنی که اکر تعطیل بوده فورا دائر و اگر دائر بوده فورا تعطیل شده است.»

برخی از جملات کتاب:

- اصلا اگر از من می‌پرسید، من می‌گویم که حرمسرا برای خوفو از خود هرم هم مهم‌تر بوده و مسلما خوفو روی حرم بیشتر از هرم کار می‌کرده است.

- پریکلس دوست مردم بود. آن‌قدر مردم را دوست می‌داشت که در مقابل رایی که به او می‌دادند به آن‌ها پول می‌داد؛ حال اینکه می‌توانست ندهد.

- قیصر از اوایل پاییز آن سال تا اوایل پاییز سال بعد در مصر ماند و مرتب درباره مسائل فی مابین مذاکره کرد. نتیجه مذاکرات پسر بود و اسمش را سزاریون گذاشت که به معنی «قیصرک» است.

نجف دریابندریمشخصات کتاب:

نویسنده: ویل کاپی

مترجم: نجف دریابندری

چاپ هفتم: زمستان 1379

184 صفحه

قیمت: 5000 تومان

.........................

پ.ن: وقتی داشتم این کتاب را می‌خواندم به یاد مجموعه کتاب‌های«تاریخ ترسناک» (تری دیری) افتادم. در این مجموعه کتاب‌ها (که عمدتا برای نوجوانان نوشته شده) نیز تاریخ به زیان طنز روایت می‌شد. شاید کتاب «چنین کنند بزرگان» بیشتر برای بزرگسالان نوشته شده باشد، ولی من طنز به کار رفته در مجموعه تاریخ ترسناک را بیشتر می‌پسندیدم.

پ.ن.ن: این کتاب آخرین بار در سال 1379 چاپ شد و بعد از آن دیگر اجازه چاپ نگرفت. می‌توانید فایل پی دی اف این کتاب را از اینجا دانلود کنید.

پ.ن.ن.ن: عکس پایینی، مربوط به نجف دریابندری،‌مترجم این کتاب است.





طنز
ساعت 16:14 :: توسط استراگون  :: 

بالاخره یه روزی قشنگ حرف می‌زنم

جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۱

me talk pretty on dayبالاخره یه روزی درست حرف می زنم

به نظرم کتاب «بالاخره یه روز قشنگ حرف می‌زنم» یک جورهایی شبیه کتاب «عطر سنبل، عطر کاج» (فیروزه جزایری دوما) است. دیوید سداریس در این کتاب بخشی از خاطرات زندگی‌اش در امریکا و فرانسه رابا زبان طنز نوشته است.

بخشی از مقدمه مترجم:

دیوید سداریس، پرمخاطب‌ترین طنز نویس پانزده سال اخیر امریکاست. تمامی کتاب‌هایش با مقیاس نجومی پرفروش‌اند. تا کنون تها در امریکا هشت میلیون نسخه از آثارش به فروش رسیده است. البته پرطرفدارترین و بهترین کتابش همین است که در دست دارید. این کتاب تقریبا به تمام زبان‌های زنده و مرده‌یِ دنیا ترجمه شده است. سداریس می‌خنداند به مفهوم واقعی کلمه. از او نباید انتظاری را داشته باشید که از کافکا و فاکنر و بورخس دارید. 

برخی از جملات کتاب:

- به نظرم زندگی در یک کشور خارجی چیزی است که همه باید دست کم یک‌بار هم که شده امتحانش کنند. این کار آدم را کامل می‌کند، لبه‌های اُمُلی را سنباده می‌کشد و تبدیلت می‌کند به یک شهروند جهانی.

- ... هر روز به ما می‌گویند که داریم در بهترین کشور دنیا زندگی می‌کنیم؛ همیشه هم به عنوان یک حقیقت غیرقابل انکار بیان می‌شود ... امریکا بهترین کشور دنیاست. با این باور بزرگ می‌شوی و وقتی یک روز می‌فهمی که کشورهای دیگر هم برای خودشان شعار ناسیونالیستی دارند و هیچ کدام‌شان هم این نیست که «ما دومی هستیم!» وحشت برت می‌دارد.

- پیشنهادشان برای آتش زدن پله‌های کاخ سفید یا ساختن کله‌ی فرماندار از مدفوع رد شده بود. این شکست رسما بر «خاص» بودنشان مهر تایید زد و بنابراین من شدم دشمن شماره یک آوانگاردها. 

- کُلی فکر کرد تا اینکه اسم شرکتش را گذاشت کف سابی «سیلی پی» (silly p) سیلی پی اسمی بود که اگر خواننده رپ می‌شد روی خودش می‌گذاشت. وقتی پدرم گفت که کلمه «سیلی» ممکن است بعضی از مشتری‌های فکل کراواتی را بپراند، پل به این فکر افتاد که اسم شرکتش را عوض کند و بگذارد کف سابی سیلی فاکین پی!

- وقتی فهمیدم می‌توانم همه چیز را توجیه کنم تمام ترس و نگرانی‌هایم دود شدند و رفتند هوا.

- آخرین باری که یک تحصیل کرده موفق از او خواستگاری کرد، ایمی کمی این پا و اون پا کرد و گفت: «خیلی ممنون ولی من الان توی مود سفید پوست‌ها نیستم.»


دیوید سداریسمشخصات کتاب:

نویسنده: دیوید سداریس
مترجم: پیمان خاکسار
تعداد صفحه: 233
قیمت: 6500 تومان
نویسنده: دیوید سداریس
مترجم: پیمان خاکسار
تعداد صفحه: 233
نشرچشمه، چاپ اول، بهار 1391



طنز, ‌ اتوبیوگرافی, ادبیات امریکا, دیوید سداریس, نشر چشمه
ساعت 16:2 :: توسط استراگون  :: 

قوانین مورفی در کتابفروشی هدهد

پنجشنبه بیست و سوم دی ۱۳۸۹


1. اگر این امکان وجود داشته باشد که کلید کتابفروشی را در خانه جا بگذارید حتما این اتفاق می افتد.
2. کتابی که بد است ولی خوب می فروشد حتما کتاب خوبی است.
3. شما بروس لی نیستید.
4. وقتی به شخصی کتابی را پیشنهاد می کنید که فکر می کنید اسمش به عقل جن هم نمی رسد آن شخص حتما آن کتاب را خوانده است.
5. زمان کندتر از آنی که به نظر می رسد می گذرد.
6. شما شتر نیستید پس سعی کنید غذا بخورید.
7. اگر فکر کرده اید می توانید همه ی مدتی را که در کتابفروشی هستید کتاب بخوانید کور خوانده اید.
8. وقتی در یک روز کاملا خلوت در کتابفروشی ناهار می خورید ناگهان همه می خواهند از شما کتاب بخرند.
9. حق همیشه ی خدا با مشتری است حتی اگر لازم باشد برای تحقق آن آسمان به زمین بیاید.
10. تعداد مشتری ها رابطه ی عکس دارد با تعداد استکان های شسته شده.
11. بهترین ایده های شما همیشه از جانب دیگران دزدی تلقی می شود پس سعی کنید ایده ی جدیدی ارائه ندهید.
12. اگر به مشتری ای که در حال بیرون رفتن از کتابفروشی است بگویید مواظب سرش باشد حتما خواهد گفت: "هه هه....آره می دونم"
13. گلچین روزگار به طرز عجیبی نمونه است. (روی صحبت با ولادیمیر بود!)
14. کلاغ ها در داستان های ایرانی هیچوقت به خانه نمی رسند.

(نوشته شده توسط هانس)



طنز
ساعت 15:7 :: توسط استراگون  :: 

اطلاعیه‌یِ شماره 1

شنبه پانزدهم آبان ۱۳۸۹

تفنگ زاویه زن

تقریبا هر روز آدم‌هایی سرشان را داخل مغازه می‌کنند و سوا‌ل‌هایِ غیر تخصصی از ما می‌پرسند. بنابراین، به ‌منظورِ تنویر افکار عمومی و تسهیل امور مشتریکین!(جمع مکثر مشتری!) به برخی از سوال‌های رایج در اینجا پاسخ می‌دهیم.

لیست چیزهایی که نداریم:

- کپی؛ چه یک رو و چه دو رو!

- شارژ موبایل (ایرانسل، همراه اول)، شارژر موبایل، نرم افزار موبایل و کلا هر چیزی که به موبایل مربوط باشد. 

- سی دی، دی وی دی، پاسور!

- مداد، خودکار، خودنویس و بقیه‌ی اعضای خانواده‌یِ لوازم التحریر

- کتاب‌های درسی، کتاب‌هایِ دست نویسِ دوره‌یِ مزوزوئیک!، کتاب‌هایی که هنوز ترجمه نشده، کتاب‌هایی که هنوز چاپ نشده!

- کبریت، سیگار، شیشه، کراک، هروئین!

- اسپرسو، میلک شیک، اُرنج گلاسه!

- کاتر، چاقو، پنجه بوکس، کلت کمری، وینچستر، تفنگ زاویه زن(corner shot)، موشکِ اس 300!!

لیست چیزهایی که فروشی نیست:

- ماشین تایپ و دوربین عکاسی که داخل ویترین است.

- تلفن، کامپیوتر و سایر وسایلی که با آن کار می‌کنیم.

- میز و صندلی!

- خودِ مغازه! (قابل توجه آن دوستِ عزیزی که اینجا را برای انبار می‌خواستند)

آدرس‌هایی که بلد نیستیم:

- پانسیون

- مرکز آموزش موسیقی که در همین حوالی قرار دارد!

- صندوق مهر امام رضا

- انتشارات هدهد!

- دانشگاه پیام نور

- کلاس آموزش ایروبیک!

لیست چیزهایی که نداریم ولی دوست داریم به زودی به دست بیاوریم:

- کارت خوان

- پولِ فراوان!

لیست چیزهایی که نمی‌خریم!:

- کیسه خواب!!

...................................

پ.ن: می‌دانم که قول داده بودم از مصائب کتاب فروشی بنویسم ولی حسش نبود شاید برای وقتی دیگر.

پ.ن.ن: عکس مربوط به تفنگ زاویه زن می‌باشد.



طنز
ساعت 14:32 :: توسط استراگون  :: 

خندیدن بدون لهجه

چهارشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۸۹

خندیدن بدون لهجهعطر سنبل عطر کاج

فیروزه جزایری دوما را با کتاب "عطر سنبل٬ عطر کاج" شناختم. خواندنش لذت بخش و مفرح بود.  آن ‌قدر برایم لذت بخش بود که به محض ورود کتاب جدیدش به بازار کتاب ایران، آن را خریدم و خواندم (اگر فکر می‌کنید که کتاب فروش‌ها کتاب نمی‌خرند سخت در اشتباهید!). جزایری در این کتاب نیز بخشی از خاطرات زندگی‌اش را به زبان طنز تعریف کرده است. 

 این کتاب در ایران توسط دو ناشر وارد بازار کتاب شد. یکی نشر "باغ نو" با ترجمه‌یِ  "نیلا والا"  و دومی نشر "جمهوری" با ترجمه‌یِ "آرمانوش باباخانیانس". برای مقایسه‌یِ ترجمه این دو نفر، ترجمه‌یِ جمله‌یِ آغازین هر کدام را در پایین آورده‌ام.

- "زماني كه 6 ساله بيش نبودم، پدرم را به مدت يك سال به تهران انتقال دادند." (ترجمه: آرمانوش باباخانيانس)

- "وقتی که شش ساله بودم پدرم برای مدت یک سال به تهران منتقل شد." (ترجمه: نیلا والا)

جملاتی از کتاب:

- در چند گردهمایی اجتماعی در  کلیسای محل شرکت کردم٬ به امید این که با آدم های سالم و تمیزی آشنا بشوم اما وقتی فهمیدند مسلمانم٬ مرا به شکل پروژه ای آسمانی یافتند که باید هر طور شده روحم را نجات دهند. نهایت تلاششان را برای نجات روحم کردند٬ اما روحم مشکلی نداشت فقط می خواستم از شر ملالت نجات پیدا کنم. (ص ۱۲۳)

- بعد از نامزدی٬ مادرم عمدا شوهرم را از بدترین عادت من باخبر کرد تا بداند وارد چه ماجرایی قرار است بشود و چشمانش را باز کند:

"این همش داره یه چیزی می خونه٬ تمام مدت."

فرانسوا در جواب گفت: "من هم همینطور." (ص ۱۹۷)

......................................

پ. ن: "عطر سنبل٬ عطر کاج" ترجمه ی همان "Funny in farsi" است! (تصویر آبی رنگ)

پ.ن.ن: اطلاعات بیشتر را می‌توانید در اینجا، اینجا و اینجا بخوانید.



طنز, ‌ داستان
ساعت 14:22 :: توسط استراگون  :: 

اندر مصایب فروختن یک کتاب!

چهارشنبه هفتم مهر ۱۳۸۹

1389

سهراب سپهری

چند روز پیش من و یک نفر که اسمش را نمی‌برم! در کتاب فروشی مشغول خوردن چای بودیم که پسر جوانی حدودا بیست و پنج ساله، وارد مغازه شد. به سرعت، ته استکان چای را بالا کشیدم و گفتم: کمکی از دست من بر می‌آید؟

 کمی مکث کرد و به آرامی و با تردید گفت: حافیظ؟!
کسی که اسمش را نمی‌برم! کلی ذوق کرد و گفت: where are u from?!o  
پسر جوان لبخندی زد و گفت: German
بعد از رد و بدل شدن چند دیالوگ دیگر، فهمیدیم که اسمش هلموت است و در آلمان داروسازی خوانده و ...
متاسفانه کتابی از حافظ نداشتیم :(
گفتم: just حافظ!
گفت: فردوس! سعدی poem!
از فردوسی و سعدی هم کتابی نداشتیم! نگاهی به کتاب‌های شعر کردم و کتاب شعر دو زبانه ‌‌یِ شکسپیر را از قفسه درآوردم و  نشانش دادم. روی زبان انگلیسی آن هم تاکید کردم.
گفت: فارسی
با کمک کسی که اسمش را نمی‌برم! فهمیدیم که با یک خانم محترم! ایرانی دوست شده و آن خانم محترم به شعر علاقه‌مند است.
به صورت دست و پا شکسته گفتم: just old poem آیا؟!
با تکان دادن سر به من فهماند که فرق چندانی برایش نمی‌کند. کتاب شعر زمانِ نیما یوشیج را از قفسه بیرون آوردم و گفتم: father of new poem in iran!
با دست سرش را خاراند و گفت: father!!
کسی که اسمش را نمی‌برم، شعر زمان اخوان ثالث را از قفسه بیرون آورد و به هلموت داد. من توضیح دادم که اخوان continue دهنده‌یِ همان father است! و بسیار famous  و good می‌باشد و...
هلموت کتاب را گرفت و نگاهی کرد. سری به نشانه تایید تکان داد و گفت: ?How much
قیمتش 5500 تومان بود. هلموت یک تراول پنجاه‌هزار تومانی به من داد. داشتم بقیه پولش را می‌دادم که علی وارد شد. (مراجعه شود به پست طبل حلبی) وقتی ماجرا را فهمید کلی ذوق زده شد و گفت: چرا اخوان ثالث؟ بهتر است یک کتاب شعر عاشقانه پیشنهاد بدهیم. با حرکات سر و دست به هلموت گفت دست نگه دارد!
هلموت با تعجب به او و سپس به من نگاه کرد. علی با هیجان گفت: سهراب! از سهراب چیزی نداری؟ هشت کتاب! هشت کتاب خیلی خوب است.
من سعی کردم به هلموت توضیح بدهم که علی می‌گوید برای هدیه به یک دوست محترم خانم poem lovely بهتر است. اما کسی که اسمش را نمی‌برم! به شدت از اخوان دفاع کرد و برای هلموت توضیح داد که  poemهای اخوان Social است و...

من برای این‌‎که قائله را بخوابانم گفتم: مشیری چه طور است؟ هم Social است هم !Lovely. علی گفت: برای یک خانم محترم مسایل اجتماعی به چه درد می‌خورد؟ رو به هلموت کرد و گفت: lovely بهتر است!. کسی که اسمش را نمی‌برم، از این‌که می‌شنید "مسایل اجتماعی به درد یک خانم محترم نمی‌خورد" چندان خوشحال نشد و با قیافه‌ای حق به جانب از هلموت پرسید: Do you like lovely poem? هلموت هم نامردی نکرد و قیافه‌اش را در هم کرد و انگار که از خوردن دارویی تلخ، حالش به هم خورده باشد، زبانش را بیرون آورد! در این هنگام جیغ پیروزی کسی که اسمش را نمی‌برم! در فضا طنین انداز شد و علی هم ترجیح داد دیگر کتابی پیشنهاد نکند.
سرانجام پس از بحث و بررسی‌های فراوان، من موفق شدم یک کتاب بفروشم!



طنز, ‌ خاطره, ‌ شعر
ساعت 14:4 :: توسط استراگون  :: 

به سراغ ما اگر می‌آیید/ سر خود را بپایید!!

دوشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۸۹

ارتفاع در ورودی کتاب فروشی ما کوتاه است و معمولا سر آدم‌ها به آهن بالای در برخورد می‌کند. ما شرمنده می‌شویم و آدم‌ها هم در حالی که دستشان را روی سرشان گرفته‌اند و دندان‌هایشان را از شدت درد به هم می‌فشارند به ما لبخند می‌زنند و می‌گویند: "چیزی نیست." گاهی از شدت درد نم اشکی گوشه‌ی چشمشان جمع می‌شود و ما جز شرمنده بودن کاری از دستمان بر نمی‌آید.

مرد قد بلندی دارد. سرش را خم می‌کند و داخل می‌شود. سرسری به کتاب‌ها نگاه می‌کند و می‌گوید: "یه کتاب طنز می‌خواستم"

سریع ذهنم به طرف "خندیدن بدون لهجه" می‌رود. کتاب را از قفسه در می‌آورم و می‌‎خواهم توضیح ‌بدهم که نویسنده‌اش یک ایرانی است که به امریکا رفته و خاطراتش را به زبان طنز می‌نویسد و "عطر سنبل عطر کاج" را ...

هنوز نونِ نویسنده از دهانم خارج نشده بود که گفت این کتاب را دارد. خودم را جمع  و جور کردم و کتاب‌های طنزی که داشتیم را توی ذهنم مرور کردم (کتاب‌های وودی آلن، نیل سایمون، جمال زاده کاریکلماتورهای پرویز شاپور، شعرهای طنز عمران صلاحی و ...) گفتم ایرانی باشد یا خارجی؟

گفت فرقی نمی‌کند فقط می‌خواهد دوستش با خواندن این کتاب ذهنش مشغول شود. تعریف کرد که دوستش کتاب‌های تاریخی زیاد می‌خوانده و از بس که به مسایل سیاسی فکر کرده دچار افسردگی شده. حالا هم کارش به روان پزشک و قرص و دارو کشیده شده. کتابی می‌خواهم که سرگرمش کند تا دیگر به این چیزها فکر نکند.

 نمی‌دانستم چه کتابی برای کسی که از شدت فکر کردن به مسایل سیاسی افسرده شده،  مناسب است. بدون فکر گفتم: "جمالزاده چه طور است؟" (فکر کنم به این خاطر گفتم که قبلش داشتم به کتاب‌های طنز ایرانی فکر می‌کردم). کتاب "قصه‌های کوتاه برای بچه‌های ریش دار" را از قفسه درآوردم و نشانش دادم. عنوان کتاب را نگاه کرد و گفت که دوستش بزرگسال است! گفتم که این کتاب هم برای بچه‌های ریش دار! است نه بچه‌ها!

به بقیه کتاب‌های جمالزاده نگاه کرد و "سر و ته یه کرباس" را برداشت. گفت دیگر چه چیزی پیشنهاد می‌کنید. کتاب طنز دیگری به نظرم نمی‌رسید، گفتم: "حتما باید طنز باشد؟" گفت: نه لزوما، در حدی که از این حال و هوا خارجش کند کافی است.

با خودم فکر کردم، شاید فضاهای گل و بلبلی با پایان خوش برایش خوب باشد. کتاب‌های جبران خلیل جبران،  پائولو کوئیلو، عرفان نظر آهاری، کریستیان بوبن و ... را معرفی کردم. خوشش نیامد. ناگهان چشمم افتاد به "سه شنبه‌ها با موری" (میچ آلبوم) از قفسه بیرونش آوردم و درباره رابطه شاگردی و استادی و پندهای یک انسان در حال مرگ برایش گفتم و این‌که چگونه زندگی شاگردش را متحول می‌کند. خوشش آمد و کتاب را خرید. "سر و ته یک کرباس" را هم برداشت. وقتی که داشت پول کتاب‌هایش را حساب می‌کرد به این موضوع فکر می‌کردم که آیا "سر و ته یه کرباس" کتاب مناسبی برای دوستش خواهد بود؟ بقیه پولش را دادم. یادم آمد که بیشتر طنزهای جمالزاده سیاسی است! "رجل سیاسی"، "غمخواران ملت"  و ... ناگهان صدای "دررررنگ" و "آخ" من را به خود آورد. به سمت صدا نگاه کردم. مرد قد بلند با دست روی سرش را گرفته بود. با شرمندگی عذرخواهی کردم. مرد در حالی که دندانش را از شدت درد به هم می‌فشرد، به من لبخندی زد و گفت:

- چیزی نیست.

می‌توانستم نم اشکی را که در گوشه‌ی چشمش جمع شده بود، ببینم.  

......................................

 پ.ن: ممنون از پیغام‌های خوبی که برایمان گذاشتید. اما یک نکته مهم وجود داشت که گاهی باعث سوء تفاهم می‌شد. این یک وبلاگ گروهی است و دو نویسنده متفاوت دارد (ولادیمیر و استراگون). که در زیر هر متن نام آن نویسنده نوشته شده است. من "استراگون" هستم!! و دوستم "ولادیمیر". بعضی از دوستان من را با ولادیمیر اشتباه گرفته بودند و او را با من  نیز!! (به قول حمید هامون "تو می‌خوای من اونی باشم که واقعن تو می‌خوای من باشم؟ اگه من اونی باشم که تو می‌خوای، پس دیگه من، من نیست. یعنی من خودم نیستم.")

پ.ن.ن: دیشب رفتم سینما و فیلم هامون را دیدم. خیلی چسبید. هنوز از فضای فیلم بیرون نیامده‌ام. هر کدام از دوستانم را که می‌بینم بی‌مقدمه می‌گویم: "دست از اون بدویت تاریخی کپک زدت بردار بدبخت"!! 

پ.ن.ن.ن: اگر شما جای من بودید چه کتابی به آن مرد پیشنهاد می‌کردید؟



طنز, ‌ خاطره
ساعت 13:48 :: توسط استراگون  :: 
«چوب الف»: نشانه و علامتی است که برای به یادآوری و علامت گذاری صفحه‌ای که مطالعه شده، در میان صفحه‌های کتاب می‌گذارند... و نه آن چیزی که بر سرِ ما است!

پیوندهای روزانه

» آغاز فعالیت دوباره «نشر چشمه» » ما هنوز منقرض نشده‌ایم » کتابی متعلق به قرن ۱۶ میلادی که در ۶ جهت مختلف می‌توانست باز و خوانده شود » نویسنده مورد علاقه‌مان را پشتیبانی کنیم. چگونه؟ » چطور قفسه کتاب‌های ناخوانده را خالی کنیم؟ » رازی که در پشت نام‌ کتاب‌های بزرگ وجود دارد! » نشر چشمه اصلا تعلیق نشده بود! » کتاب‌هایی که مردم وانمود می‌کنند آنها را خوانده‌اند » نویسنده‌ای که خودش را دَله‌دُزد می‌داند » گزارش تصویری نمایشگاه کاریکاتور کامبیز درم‌بخش با موضوع «کتاب و کتابخوانی» ...

بایگانی

تیر ۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ فروردین ۱۳۹۴ اسفند ۱۳۹۳ بهمن ۱۳۹۲ دی ۱۳۹۲ آذر ۱۳۹۲ آبان ۱۳۹۲ مهر ۱۳۹۲ شهریور ۱۳۹۲ مرداد ۱۳۹۲ تیر ۱۳۹۲ خرداد ۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۳۹۲ فروردین ۱۳۹۲ اسفند ۱۳۹۱ بهمن ۱۳۹۱ دی ۱۳۹۱ آذر ۱۳۹۱ آبان ۱۳۹۱ مهر ۱۳۹۱ شهریور ۱۳۹۱ مرداد ۱۳۹۱ تیر ۱۳۹۱ خرداد ۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ فروردین ۱۳۹۱ اسفند ۱۳۹۰ بهمن ۱۳۹۰ آبان ۱۳۹۰ تیر ۱۳۹۰ خرداد ۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۳۹۰ فروردین ۱۳۹۰ اسفند ۱۳۸۹ بهمن ۱۳۸۹ آرشيو

نویسندگان

استراگون مانولیتو مهمان

موضوعات

طنز معرفی کتاب گپ و گفت خاطره خط‌خطی آسمان

برچسب‌ها

رمان (39) خاطره (16) ادبیات فرانسه (14) مجموعه داستان (13) نمایشنامه (12) ادبیات امریکا (11) طنز (10) ادبیات امریکای لاتین (9) نشر چشمه (8) ادبیات آلمان (7) ادبیات ایتالیا (6) جامعه شناسی (6) شعر (6) مجله آسمان (6) سامیزدات (5) اجتماعی (5) نشر نیلوفر (5) ادبیات ایران (5) اتوبیوگرافی (4) داستان (4)

پیوندها

مجله طنز خط خطی دوشنبه شهر کتاب فرهنگ خوان تهرانر ویراسباز کتابلاگ کتاب مسافر یک پزشک کتاب سینما دستور زبان فارسی دانلود کتاب‌های صوتی یادداشت‌های فرشته توانگر ناولر برگه‌دان لی لی جیره کتاب گوشه گرد سوز خرمگس خاتون (فروغ کشاورز) انگار نه انگار (پوریا عالمی) شمال از شمال غربی (محسن آزرم) پرسه ادبیات ما مد و مه وبلاگ مجله طنز خط‌خطی ورطه (حامد حبیبی) کافه کتاب تادانه سیب ترش قرمز (سپیده سیاوشی) مجله همشهری داستان برای رسیده باید نشانه‌ها را ... (سعید) بست استادی (آموزش زبان) رادیو روغن حبه انگور کافه تهرانزیت سیمپَرَک خورشید بانو بوطیقا فیدیبو (کتاب الکترونیک) شبکه کتاب تاچارا کیبرد آزاد