پاندای محجوب بامبو به دست با چشمهای دور سیاه در اندیشهی انقراض
سومین کتاب از سری کتابهای «جهان تازه دم» نشر چشمه است. پسری حدود سی ساله و نیمه روانپریش در خانهای مجردی زندگی میکند. روایت داستان خطی نیست و در هر فصل خودش و آدمهای اطرافش را بیشتر میشناسیم.
اطلاعات بیشتر در مورد کتاب را میتوایند از اینجا بخوانید.
برخی از جملات کتاب
- مامان جان حضرت آقا برایمان چند ظرف خورش سنتی ایرانی فرستاده بلکه پسرش به یاد سنتها و تاریخ دیرین و باشکوه مملکتش از مهاجرت منصرف شود، روی یکی از ظرفهای دربسته نوشته: قرمه سبزی دونفره، واقعا آدم توی ده شصتم زندگیاش خجالت میکشد برود بنشیند، توی چشمهای روانکاو نگاه کند و بگوید من مبتلا به وسواس شدید فکری هستم!. قرمه سبزی دو نفره را میگذارم روی پیشخوان آشپزخانه تا یخش باز شود. قرمه سبزیها همیشه دیر یخشان باز میشود. اعتماد به نفس روبرو شدن با دنیای جدید را ندارند. از توی فریزر بیرونتان بیاورند و کم کم چشمانتان را باز کنید ببینید یک جای جدید هستید با چهل درجه اختلاف دما، حتی نمیدانید چند سال یا چند قرن یخ زده بودهاید، ممکن است واحد پول مملکت هم عوض شده باشد. (ص 13)
- خانمِ مامان توی خورشهای سنتی هدفمندش گوشت نمیريزد. هيچ كدام از اعضای خانواده گوشت نمیخورند. كلا با محيط زيست مشكل دارند. واقعا نماد طبقهی متوسط رو به بالای شهری هستند. روزبه معتقد است خانوادهاش خرده بورژوایِ گياهخوار است. دشمنِ اين نژاد از جانداران احتمالا بايد پرولتاريای گوشتخوار باشد. (ص 13)
- بچه درست کنم؟ انصاف است که نُه ماه به زحمت بیاندازم دختر مردم را؟ بعد هم با افتخار بلند شوم بروم کلی پول بدهم که عکس و فیلمش را ببینم که مثل فیلمهای تخیلی- فضایی چمباتمه زده توی شکمِ یک نفر دیگر و با لوله دارد شیره جانش را میمکد. آخر با لوله؟! با آن اسم ترسناکش: جنین. جنينی كه میخواست مثل بمب ساعتی هر شب تيكتاك کند و يك روزي يك ساعتی بزند ناكارم كند. از چندین سال پيش، اواسط دانشگاه، گهگاه كابوسهايی ميديدم كه ازدواج کردهام و زنم دارد توي آشپزخانه ظرفهای شام را میشويد و يك بچهی يكی دو ساله ميپرد كنار دستم روی كاناپه و میگويد : ((باباااااا)). وقتی آن يكی بچه كه قدری بزرگتر بود هم با مداد و دفتر مشق از توی اتاق میآمد بيرون، با وحشت از خواب میپريدم.(ص 52-53)
- پرستو دختر داييِ زنِ پسر عمويِ ساغر بود. ساغر هم که زنِ کیارش بود. يك بار كیارش زنگ زد كه چرا اينقدر تنهايي و ممكن است خل بشوي از اين همه تنهايي و بيا با يكي از دوستهاي ساغر آشنايت كنم. نامرد نگفت طرف دوستِ زنش نيست. من يكي كه هيچ وقت پا نداده بود دختر داييِ زن پسر عموی زنِ کسی را جايی ببينم يا اصلا بشنوم همچين كسي وجود دارد يا نه. اين كائنات لامذهب همه كاری ازش برمیآيد. رفتيم نشستيم توي يكی از اين رستورانهای دركه، روي تخت. بدم ميآید از روی تخت نشستن و غذا خوردن. بايد يك جور معذبی مينشستي كه بقيه هم جا بشوند و قوز كنی روي سفره پلاستيكی يك بار مصرفِ بد قيافه تا نمكدانی، تكه نانی، كوفتی را از آن سر سفره برداري. مدام هم حواست به اين باشد كه لباست از پشت شلوار بيرون آمده يا اينكه پاچه شلوارت از لبه جوراب بالاتر نرفته باشد يا اينكه شكمت چقدر افتاده روی كمربند. بماند که ممکن است شرتت هم مارک درست و حسابی نداشته باشد. همانجا بود كه پرستو ناگهان چند نفس عميق كشيد و گفت بچهها به صدای رودخانه گوش كنيد، امشب صدايش خيلی خوشحال است. اين بود كه حدس زدم طرف بايد از آن هيستريكهای خطرناك باشد ولی به كیارش و ساغر چيزی نگفتم. (ص 98)
- از آن دست حرفهايی میزد كه مامانها هر روز به بچههایشان میگويند. خودت را بپوشان سرما نخوری، امروز هوا سرد است. انگار بچه نمیفهمد امروز هوا سرد است. يا اينكه لقمه نان و پنير میدهند و میگويند هر وقت گرسنهات شد اين را بخور، چون ممكن است بچه به جای موقع گرسنگی، وقتي كه دستشويي دارد نان و پنير را بخورد. ولي از يك وقتی به بعد اين حرفها خيلی لذت بخش میشود. زمانش حدودا میشود در آستانه يا بعد از سی سالگی، يعنی در اوج زمانی كه كودك به محبت مادر نياز دارد. (ص 106)
مشخصات کتاب
عنوان: پاندای محجوب بامبو به دست با چشمهای دور سیاه در اندیشهی انقراض
نویسنده: جابر حسینزاده نودهی
نشر: چشمه، چرخ
چاپ اول 1394
139 صفحه
قیمت: 10000 تومان
........................................
پ.ن: زبان طنز و نگاه بیمارگونه و ویرانگر راوی را دوست دارم. در حالی که متنهای طنز اخیرا بیشتر مطبوعاتی و مبتنی بر خبر هستند نویسنده با زبان طنزی متفاوت و به دور از شوخیهای مطبوعاتی مرسوم داستانش را روایت میکند.