مسابقه طنز نویسی مجله خط خطی شماره 27

برای این تصویر یک متن طنزِ کوتاه بنویسید. متن شما نباید بیش از 200 کلمه باشد (کمتر باشد مشکلی ندارد). شما می‌توانید از قالب‌های مختلف مثل: دیالوگ، داستانک، تیترِ روزنامه، شعر و... استفاده کنید. به بهترین اثر جایزه داده می‌شود و متن آن در شماره بعدی مجله چاپ خواهد شد.

نکات مهم:

- متن ارسالی نباید بیش از 200 کلمه باشد (شمارش به وسیله نرم افزار word انجام می‌شود)

- پاسخ را فقط به آدرس ایمیل varedat.khatkhati@gmail.com بفرستید. جواب را در قسمت داخل ایمیل بنویسید و ضمیمه (Attach) نکنید. حتما در قسمت Subject به فارسی بنویسید که مسابقه مربوط به کدام شماره از مجله خط‌خطی است. مثلا: مسابقه خط خطی شماره 27

- متن جواب حتما باید به زبان فارسی باشد و متن‌های فینگلیش خوانده نمی‌شود.

- داخل ایمیل؛ نام، نام خانوادگی و شماره تماس خود را بنویسید.

- مهلت جواب دادن به این مسابقه تا 23 شهریور به پایان می‌رسد.

- هر نفر فقط می‌تواند سه متن ارسال کند.

- از توضیح دادن و تفسیرِ بی‌مورد تصویر پرهیز کنید.

راهنمایی: از تخیل خود استفاده کنید و از جواب‌هایی که ممکن است با اولین نگاه تصویر به ذهن برسند خودداری کنید. سعی کنید چیزی را بگویید که دیگران نتوانند به آسانی حدس بزنند.

........................

پ.ن: تصویر از دوست خوبم امین منتظری

مسابقه طنز نویسی مجله خط خطی

ابولفضل محترمی

مسابقه بیست‌ و‌ ششمین شماره مجله طنز خط‌خطی

برای این تصویر یک متن طنزِ کوتاه بنویسید. متن شما نباید بیش از 200 کلمه باشد (کمتر باشد مشکلی ندارد). شما می‌توانید از قالب‌های مختلف مثل: دیالوگ، داستانک، تیترِ روزنامه، شعر و... استفاده کنید. به بهترین اثر جایزه داده می‌شود و متن آن در شماره بعدی مجله چاپ خواهد شد.

نکات مهم:

- متن ارسالی نباید بیش از 200 کلمه باشد (شمارش به وسیله نرم افزار word انجام می‌شود)

- پاسخ را فقط به آدرس ایمیل varedat.khatkhati@gmail.com بفرستید. جواب را در قسمت داخل ایمیل بنویسید و ضمیمه (Attach) نکنید. حتما در قسمت Subject به فارسی بنویسید که مسابقه مربوط به کدام شماره از مجله خط‌خطی است. مثلا: مسابقه خط خطی شماره 26

- متن جواب حتما باید به زبان فارسی باشد و متن‌های فینگلیش خوانده نمی‌شود.

- داخل ایمیل؛ نام، نام خانوادگی و شماره تماس خود را بنویسید.

- مهلت جواب دادن به این مسابقه تا 23 مرداد به پایان می‌رسد.

- هر نفر فقط می‌تواند سه متن ارسال کند.

- از توضیح دادن و تفسیرِ بی‌مورد تصویر پرهیز کنید.

راهنمایی: از تخیل خود استفاده کنید و از جواب‌هایی که ممکن است با اولین نگاه تصویر به ذهن برسند خودداری کنید. سعی کنید چیزی را بگویید که دیگران نتوانند به آسانی حدس بزنند.

بیست و یکمین شماره مجله خط‌خطی منتشر شد (ویژه عید)

تقریبا دو سال از عمر نشریه طنز خط‌خطی می‌گذرد. تا آنجایی که می‌دانم، در این دو سال تغییرات زیادی داشته و همواره سعی کرده است قدمی رو به جلو بردارد. امیدوارم این روند همچنان ادامه پیدا کند و هر سال بهتر از سال قبل بشود.

خوشحال می‌شوم اگر پیشنهاد، انتقاد و نظری در مورد این نشریه دارید، برایم بنویسید.

مجله خط‌خطی

مجله خط خطی

وقتی نزدیک‌های آخر ماه از جلوی دکه روزنامه فروشی‌ها می‌گذرم و مجله «خط‌خطی» را می‌بینم که هنوز روی دکه مانده، کمی غمگین می‌شوم. بیشتر به خاطر اینکه می‌دانم این مجله با چه خونِ دل خوردنی تولید می‌شود و چه مسیری را طی کرده تا هنوز سرپا بماند. زنده ماندن مجله‌ای انتقادی (آن هم با زبانِ طنز) و مستقل در این شرایط کار آسانی نیست.

معمولا در شرایطِ بد اقتصادی اولین کالاهایی که از سبد خرید حذف می‌شوند محصولات فرهنگی هستند. با از بین رفتن این محصولات، سطح فرهنگ و اخلاق نیز در جامعه پایین می‌آید. این موضوع نه فقط در مورد مجله خطخطی، بلکه در مورد تمامی مجلات، کتاب‌ها و فیلم‌ها و... که مستقل هستند، نیز صدق می‌کند.

تنها حمایت شماست که می‌تواند باعث زنده ماندن آن‌ها شود و شاید بتوانیم امیدوار باشیم که سطح فرهنگِ جامعه اگر بالاتر نمی‌رود، پایین‌تر نیاید.

چهاردهمین شماره خط خطی منتشر شد

پیشنهاد می‌کنم این شماره از مجله خط‌خطی را بخوانید.

ماهنامه خط‌خطی به صاحب امتیازی و مدیرمسئولی کیارش زندی، سردبیری امین مویدی و معاونت سردبیری هادی حیدری منتشر می‌شود.

علی درخشی، نیما دهقانی، سوشیانس شجاعی فرد و مسعود مرعشی، شورای دبیران این مجله را تشکیل می دهند.

خط خطی در شصت و هشت صفحه تمام رنگی و به قیمت ۲۵۰۰ تومان :: معادل نیم‌سیخ بال مرغ :: بر روی پیشخوان روزنامه فروشی ها عرضه می‌شود.

همیشه حق با مشتری است

کیسه خواب

چاپ شده در یازدهمین شماره مجله طنز خط‌خطی

شنبه3 /91/2

ساعت 8 صبح: امروز مغازه را رسما افتتاح کردم. کمی دلشوره دارم. کف مغازه را دوبار تی می‌کشم  و بین قفسه‌ها را گردگیری می‌کنم تا تمییزی مغازه حس بینایی مشتری‌ها را تحریک کند! باید از تمام ابزارهایی که دارم برای جلب مشتری‌ها استفاده کنم. من حتما موفق می‌شوم، من حتما موفق می‌شوم، من حتما موفق می‌شوم ... (این را در یکی از کتاب‌های مدیریت سه ثانیه‌ای خواندم! گفته بود مثبت بیاندیشید و از تمام ابزارهایتان برای موفقیت استفاده کنید و بعد سه بار بلند بگویید، «من حتما موفق می‌شوم»، شما حتما موفق می‌شوید)!

ساعت 9 صبح: از داخل کامپیوتر سمفونی شماره 9 بتهوون را انتخاب می‌کنم و صدایش را کمی بالا می‌برم تا حس شنوایی مشتری‌ها تحریک شود! در فلسفه‌یِ ذن و علم چاکرا درمانی رابطه‌یِ مستقیمی بین کتاب و موسیقی وجود دارد! 

ساعت 9:10 صبح: پیرمردی عصا زنان وارد مغازه شد، به روح پاک بتهوون درود فرستادم! و با لبخند گفتم «می‌تونم کمکتون کنم پدر جان؟» با صدایی لرزان گفت: «آره پسرم شماره اعلام شده‌یِ کوپن شکر رو می‌خواستم!» کوپن! باورم نمی‌شد درست شنیده‌ام، وارفتم! آن‌قدر توی شوک بودم که نفهمیدم پیرمرد کِی از مغازه بیرون رفت. به نظرم  طرف یا فامیلی دوری با اصحاب کهف داشت یا فامیلیِ نزدیکی با فامیل دور! 

ساعت10 صبح: نباید به این زودی‌ها تسلیم شوم. فکر می‌کنم، فکر می‌کنم... از شدت فکر کردن گشنه‌ام می‌شود. ناگهان ابری بالای سرم شکل می‌گیرد و لامپ التهابی 100 واتی در درون ابر روشن می‌شود! راه حل جدیدی به ذهنم می‌رسد. «تحریک حس چشایی مشتری‌ها!» بسته‌یِ شکلات تلخی را که با خودم آورده‌ام را روی میز می‌گذارم. این یکی دیگر حتما جواب می‌دهد!

ساعت 10:30صبح: تقویم را نگاه می‌کنم. نه امروز جمعه نیست! تعطیل رسمی هم نیست. شنبه3 /2/90 روز بزرگداشت شیخ بهایی است! به نظرم شیخ آدم کتاب‌خوان و اهل مطالعه‌ای بود! این هم نشانه‌ای است برای این‌که امروز حتما روز خوبی خواهد بود. ای کاش دیشب وضعیت کواکب و ستاره‌ها را هم بررسی می‌کردم تا دیگر خیالم راحت می‌شد!

ساعت 11 صبح: مشتری‌های بالقوه به سرعت از جلوی کتابفروشی رد می‌شوند. آن‌ها به قدری عجله دارند که هیچ نگاهی به مغازه نمی‌اندازند و حس بیناییشان تحریک نمی‌شود! بتهوون هم آن قدر آهسته و خسته می‌نوازد که آدم خوابش می‌گیرد! شکلات‌ها هم که داخل مغازه است. از حواس پنج‌گانه‌یِ باقی مانده، سراغِ بویایی می‌روم و کمی عود می‌سوزانم! من حتما موفق می‌شوم، من حتما موفق می‌شوم ...

ساعت 11:15 صبح: یک نفر دیگر هم وارد مغازه شد، کبریت می‌خواست. گفتم ندارم. گفت پس عودت را چه‌طوری روشن کردی؟! گفتم: به شما ربطی نداره! به تابلوی بزرگی که پشت سرم بود اشاره کرد و گفت: « پس اونی که اونجا زدی رو برش دار.» گفتم «اون هم به شما ربطی نداره!» نامردی نکرد و با مشت کوبید توی صورتم. گفت: «این دیگه به من مربوطه!» یک شکلات تلخ خوردم. من حتما موفق می‌شوم، من حتما ...آخ! نمی‌دانم این جمله «همیشه حق با مشتری است» را چه کسی و از کجایش درآورد؟! باید جمله دیگری روی تابلوی بالای سرم بنویسم. 

ساعت 6 بعد از ظهر: داشتم فکری برای تحریک حس لامسه‌یِ مشتری‌ها می‌کردم که صدایی گفت: « آقا کیسه خواب نمی‌خوای؟! » سونات مهتاب بتهوون  را پاوز کردم و به درِ ورودی مغازه خیره شدم. زنی حدودا هفتاد ساله،  با یک کیسه خواب سبز رنگ به اندازه یک ساک ورزشی توی دستش، دم در ایستاده بود. یاد تابلوی بالایِ سرم و کبودیِ زیر چشمم افتادم،  به زور لبخندی زدم و گفتم: نه (قیافه‌ام شبیه پدر هانیکو شده بود!)
زن گفت: «ارزون میدم، 220 هزار تومنه، من میدم 100 هزار تومن! فقط همین یکی مونده. آمریکاییه، ضد سرماست، ضد آبه، ضد آتیشه... میخوای امتحان کنم؟! فندک دارما!» دستش را برد داخل لباس‌هایش که انگار دنبال فندکش بگردد ولی بدون این‌که چیزی پیدا کند ادامه داد: «یه چیزی بگو دیگه !می‌خوای؟» من همچنان خنده روی لب‌هایم بود و گفتم: «نه! به دردم نمی خوره» ادامه داد: «به درد کادو دادن که می‌خوره! ارزون‌تر هم میدم» کیسه خواب را کوبید روی میز و گفت: «بیا اینم 80 تومن برش دار» من همچنان با کمک اکتین و میوزین و سوزاندن آدنوزین تری فسفات (ATP) فراوان سعی می‌کردم انقباض نه عضله‌ای را که هنگام لبخند زدن فعال می‌شوند را حفظ کنم! اما مثل این‌که قدرت عضلات فک پیرزن قوی‌تر از این‌ حرف‌ها بود، آرواره‌هایش مثل پیستون ماشین مدام بالا و پایین می‌رفت و من فقط سکوت بودم و تماشا!
با دلخوری کیسه خواب را برداشت که برود، به وسط راه نرسیده برگشت گفت: «60 تومن میدُم خلاص! ها چی میگی خوبه؟ دندان‌هایم از شدت فشار لبخند درد گرفته بود! پیرزن درحالی که بیرون می‌رفت، گفت: «50 هزار تومن هم میدم. ارزون تر هم خواستی بگو.» یک مشت شکلات تلخ‌ از روی میز برداشت و به زبان محلی چیزی شبیه فحش نثارم کرد و رفت. نفس راحتی کشیدم و ادامه‌یِ سونات مهتاب را پلی کردم.

ساعت 6:35 بعداز ظهر: یک ماژیک برمی‌دارم و روی کلمه‌ی «مشتری» را در تابلوی بالای سرم های لایت می‌کنم. توضیح کوتاهی هم به آن اضافه می‌کنم.

ساعت 9 شب: چراغ‌ها را خاموش می‌کنم و کرکره را پایین می‌کشم. مطمئن هستم که فردا مشتری‌های بیشتری جلب مغازه می‌شوند، این را حس ششم‌ام می‌گوید!