چرا کتاب نمی‌خوانیم؟ ۳

وقتی با آدم‌های مختلف درباره‌ی کتاب صحبت می‌کنم و اینکه چرا کتاب نمی‌خوانند،‌ جواب‌ها در بیشتر موارد محدود و تکراری هستند. می‌خواهم در چند پست این مشکلات را بنویسم و پیشنهادهای کوچکی برای حل آنها بدهم. در پست‌های قبلی در مورد دو دلیل «زمان» و «گرانی» نوشته بودم.

گودریدز

نمی‌دانم چه کتابی بخوانم اگر تازه کتاب خواندن را شروع کرده باشیم طبیعی است که ندانیم چه کتابی بخوانیم. نه شناختی از کتاب‌های بازار داریم و نه شناختی از علایقِ کتاب‌خوانی خودمان. جایی هم به ما  آموزش داده نشده که چگونه می‌توانیم کتاب مناسب خودمان را انتخاب کنیم.

 چند پیشنهاد 

- از کتاب‌فروشی‌هایی خرید کنید که فروشنده‌هایش می‌توانند با صبر و حوصله راهنمایی و مشاوره بدهند. معمولا کتاب‌فروشی‌هایی که همه جور کتابی می‌فروشند (کتاب‌درسی و طب سنتی و مدیریت زمان و... ) گزینه‌های خوبی نیستند. حتی ممکن است سلیقه‌ی بعضی از این مشاورها هم خوب نباشد. شما می‌توانید به مرور زمان و با امتحان کتاب‌فروشی‌های مختلف، کتاب‌فروشی‌های محبوب و مورد اعتمادتان را پیدا کنید. لازم نیست حتما کتاب‌فروشی معروفی باشد. ممکن است کتاب‌فروشی کوچکی در کوچه‌ای خلوت باشد با فروشنده‌ی پیر  و مهربان که بیشتر کتب‌های مغازه‌اش را خوانده باشد.

- حس و حال خودتان را بشناسید. دوست دارید چه چیزی در کتاب اتفاق بیافتد؟ کتابی می‌خواهید که ماجرای یک قتل را برایتان تعریف کند یا ماجرای عاشقی که همیشه شکست خورده یا کتابی که چیزی به شما یاد بدهد و دانسته‌هایتان را به چالش بکشد یا...

- از دوستان کتاب‌خوان مشورت بگیرید. می‌توانید در مورد حس و حال‌تان بگویید و انتظاراتی که از کتاب دارید. اگر چنین دوستانی ندارید، پیشنهاد می‌کنم پیدا کنید!

- از اینترنت کمک بگیرید. گروه‌ها، وبلاگ‌ها و سایت‌های مختلفی وجود دارند که با موضوع کتاب فعالیت می‌کنند. (همین وبلاگ مثلا!) با یک جستجوی ساده می‌توانید آنها را پیدا کنید و از اطلاعاتشان استفاده کنید. یک شبکه‌ی اجتماعی نیز برای کتاب وجود دارد https://www.goodreads.com/ پیشنهاد می‌کنم در این سایت عضو شوید. در اینجا هم می‌توانید دوستان اهل کتاب پیدا کنید و هم نظرات بقیه را در مورد کتاب‌ها بخوانید و هم لیست کتاب‌های خودتان را تشکیل بدهید و هم نظرات خودتان را در مورد کتاب‌ها بنویسید و هم امکانات دیگری که باید کمی برای پیدا کردنش وقت بگذارید.

- چند نمونه از کتاب‌هایی که دوست دارید و چند نمونه از کتاب‌هایی که دوست ندارید را به فروشنده یا دوستا‌نتان بگویید تا بتوانند بر اساس آنها پیشنهادات بهتری بدهند. 

- در انتخاب کتاب،‌دانستن چند چیز می‌‌تواند مفید باشد. نویسنده، مترجم، ناشر. سعی کنید به مرور زمان ببینید از کار کدام نویسنده و مترجم و ناشر بیشتر خو‌ش‌تان می‌آید و برعکس.

- لزومی ندارد که حتما کتاب‌های مهم و معروف را بخوانید و یا کتاب‌هایی که جایزه برده‌اند و همه از آنها تعریف می‌کنند و... سعی کنید سلیقه‌ی خودتان را پیدا کنید. اصلا مهم نیست که مارکز نویل گرفته است و همه‌ی دنیا آن را دوست دارند، اگر با کتاب‌هایش ارتباط برقرار نمی‌کنید، نخوانید.  

- اگر اولین کتاب‌هایی که می‌خوانید خوب نیستند و از خواندن‌شان لذت نمی‌برید، از همه‌ی کتاب‌ها ناامید نشوید. معمولا برای هر سلیقه‌ای کتاب مناسب وجود دارد، فقط باید آن را پیدا کنید.


پ.ن: اگر شما هم پیشنهادهایی دیگری برای این موضوع دارید برایم در کامنت‌ها بنویسد.

پ.ن.ن: چند روز پیش فهمیدم که آرشیو شهریور تا دی ماه 1393‌ وبلاگم پاک شده است. مصمم‌تر شدم برای مهاجرت از بلاگفا.

مهاجرت

بیش از یک ماه است که بلاگفا مشکل دارد و دسترسی به ویلاگم نداشتم.

نمی‌دانم آیا با این وضعیت همچنان باید توی بلاگفا ادامه بدهم یا اسباب‌کشی کنم به وردپرس و پرشین بلاگ و...؟!

اگر تجربه و پیشنهادی در این مورد دارید برایم بنویسید.

ممنون

بازدیدهای الکی

بازدید‌های الکی

چند وقت پیش دیدم آمار بازدید وبلاگم زیاد شده. لینک‌های ورودی را که چک کردم فهمیدم بازدید از پستی که برای کتابِ «اتاقی در هتل پلازا» گذاشته بودم بیشتر شده. تا اینجای کار به نظرم اتفاق خوب و خجسته‌ای بود اما وقتی جز‌ییات جستجوها را دیدم فهمیدم بازدیدکننده‌‌ها فقط به خاطر نتیجه‌ی جستجوی دیالوگ زیر به وبلاگم رسیده بودند.

«سام: هاه کارن، مودب بازی رو بذار کنار. بهم بگو حرومزاده، قهوه رو بپاش تو صورتم.»

البته اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم فقط به خاطر جستجوی سه کلمه‌ی آخر.


پ.ن: عکس را از اینجا برداشته‌ام.

زیر پوست شهر

اتوبوس بی آر تی (BRT)

اتوبوس «بی آر تی» در ایستگاه انقلاب توقف می‌کند. به سختی کنارِ در ورودی ایستاده‌ام و سعی می‌کنم خودم را از هجومِ ورود و خروج آدم‌ها در امان نگه دارم. برخلافِ همیشه، هدفون توی گوشم نیست، صداها و فحش‌ها را می‌شنوم. آدم‌ها با فشار از ظرفیتِ حداکثریِ اتوبوس استفاده می‌کنند. مرد میانسالِ چاقی به زور خودش را داخل می‌کند. پیراهنِ سفیدِ نه چندان تمیزش را روی شلوار پارچه‌ایِ خاکستری انداخته و ریش‌ِ سفید نامرتبی دارد. درِ اتوبوس به سختی بسته می‌شود. مرد میانسال پشتش را به من کرده است. اتوبوس راه می‌افتد.

معمولا اتوبوس‌ها آنقدر شلوغ هستند که چسبیده شدن آدم‌ها به هم اجتناب ناپذیر است، اما گاهی احساس می‌کنی عمدی هم در این کار هست. در مورد مرد میانسال همین احساس را داشتم. گرچه ظاهرش با کلیشه‌هایِ ذهنم جور در نمی‌آمد، اما حرکاتِ نامحسوسِ گربه‌واری که انجام می‌داد، این حس را در من قوی‌تر می‌کرد. حس بدی داشتم. چیزی شبیه به حالت تهوع. همه جا کیپ تا کیپ آدم بود و حتی نمی‌توانستم تکان بخورم. اعتراض هم فایده‌ای نداشت، چون چسبیده شدن آدم‌ها در اتوبوس کاملا عادی بود و همه به هم چسبیده بودند.

کم کم احساس کردم دستی از روی پایم بالا می‌آید. به سختی نگاهی به پایین انداختم و دست‌های گوشت‌آلود و سفیدش را دیدم که مانند شاخک‌هایِ مورچه روی پایم تکان می‌خورد و به دنبال هدفش می‌گردد. حالم بدتر می‌شود. سعی می‌کنم کمی خودم را جابه‌جا کنم، نمی‌توانم. اتوبوس ترمز می‌کند، فشار بیشتر می‌شود، به «وصال» می‌رسیم.

سریع خودم را از کنار در بیرون می‌کشم تا پیاده شوم. مرد میانسال سرش را به طرفم می‌چرخاند و به آرامی، طوری که فقط من بشنوم می‌گوید: «پیاده شَم؟»

اخم‌هایم را توی هم می‌کنم و بدون اینکه چیزی بگویم، پیاده می‌شوم. سریع از داخل جیبِ شلورام هدفون را در می‌آورم. آهنگی از داخل موبایلم با صدای بلند پلی می‌کنم. هدفون را توی گوشم فرو می‌کنم و به راهم ادامه می‌دهم. آدم‌های جدیدی با فشار وارد اتوبوس می‌شوند، اتوبوس به راهش ادامه می‌دهد. مرد میانسال پیاده نمی‌شود.

.....................................................

پ.ن: اولین بار نیست که با چنین موردی مواجه می‌شوم. نمی‌دانم مشکل این مردان جسمی، روانی و یا حتی اقتصادی است. چیزی که باعث شد این مورد را بنویسم، سکوتی بود که احساس کردم باید شکسته شود. شاید مشکلاتی شبیه به این، از کودکی تا سن پیری همراه ما باشد و یا گاها با آن مواجه شویم، اما بنا بر دلایلی در برابر آن‌ها سکوت می‌کنیم، یا اینکه با شوخی و مسخره کردن از کنار آن می‌گذریم. شاید یکی از دلایلش خط قرمزها و تابوهایی باشد که در جامعه‌یِ سنتی ما وجود دارد. خط قرمزها و تابوهایی که ابتدا در ذهنِ خودِ ما شکل می‌گیرند و باعث خودسانسوری و سکوت می‌شوند.

پ.ن.ن: عکس بالا تزئینی است و از اینجا برداشته‌ام.

کتاب آزاد

کتاب آزاد

محل کارم عوض شده. حالا کمتر کتاب فروشی بلخ را می‌بینم. در عوض یک کتاب فروشی دنجِ دیگر کشف کردم. هر روز صبح که از کنارش می‌گذرم، نگاهی به ویترین آن می‌اندازم و سعی ‌می‌کنم حدس بزنم چه کتاب‌هایی جدیدا به ویترین اضافه شده است.

کتاب آزاد

یک روز به طور اتفاقی به سر درش نگاه کردم. تاریخ تاسیسش 1358 بود و اسمش «کتاب آزاد»، به نظرم رسید سی و سه سال قدمت برای یک کتاب فروشی دنج و خلوت مدت کمی نیست.

کنجکاوی همیگشی‌ام باعث شد داخل بروم و با خانم فروشنده گپی بزنم.

کتاب فروشی آزاد

مثل بقیه کتاب فروشی‌هایِ دِنج، خلوت است و فضای صمیمی‌ای دارد. خانم فروشنده برایم توضیح می‌دهد که اینجا متعلق به خانم «شیرین اتحادیه» است. متاسفانه اجازه عکس‌بردای از داخل مغازه را به من نمی‌دهد و فقط چند عکس از بیرونِ مغازه می‌اندازم.

کتاب فروشی آزاد

کتاب فروشی آزاد

کتاب فروشی آزاد

......................................................

شیرین اتحادیهپ.ن: خانم شیرین اتحادیه فارغ التحصیل مدرسه لوور و پلی تکنیک ساوت بانک لندن است و از سال 1363 به طور مرتب هر ساله نمایشگاهی از آثار نقاشی خود را عرضه کرده است. اطلاعات بیشتر را می‌توانید از اینجا و اینجا بخوانید.

پ.ن.ن: آدرس کتاب‌فروشی: خیابان وصال شیرازی- بالاتر از طالقانی- جنب انتقال خون- پلاک 103

پ.ن.ن.ن: این هم یکی از نقاشی‌های شیرین اتحادیه

نقاشی کودک

مجله خط‌خطی

مجله خط خطی

وقتی نزدیک‌های آخر ماه از جلوی دکه روزنامه فروشی‌ها می‌گذرم و مجله «خط‌خطی» را می‌بینم که هنوز روی دکه مانده، کمی غمگین می‌شوم. بیشتر به خاطر اینکه می‌دانم این مجله با چه خونِ دل خوردنی تولید می‌شود و چه مسیری را طی کرده تا هنوز سرپا بماند. زنده ماندن مجله‌ای انتقادی (آن هم با زبانِ طنز) و مستقل در این شرایط کار آسانی نیست.

معمولا در شرایطِ بد اقتصادی اولین کالاهایی که از سبد خرید حذف می‌شوند محصولات فرهنگی هستند. با از بین رفتن این محصولات، سطح فرهنگ و اخلاق نیز در جامعه پایین می‌آید. این موضوع نه فقط در مورد مجله خطخطی، بلکه در مورد تمامی مجلات، کتاب‌ها و فیلم‌ها و... که مستقل هستند، نیز صدق می‌کند.

تنها حمایت شماست که می‌تواند باعث زنده ماندن آن‌ها شود و شاید بتوانیم امیدوار باشیم که سطح فرهنگِ جامعه اگر بالاتر نمی‌رود، پایین‌تر نیاید.

همین حالا کتابی بگشایید و خطی بخوانید

هفته کتاب و کتابخوانی با تمام شعارها، رونمایی‌ها و نمایشگاه‌های کتاب و برنامه‌های ترویجی این فرهنگ به پایان رسید. راستش را بخواهید، کاری از پیش نبردیم، مگر آمدن و دیدن و خریدن چند کتاب که آن کار همیشگی خوانندگان پروپاقرص کتاب بود.

آدم‌های درگیر مشکلات جامعه همچنان درگیر و دار این هزارتوی بی‌پایان بودند، به‌گونه‌ای که حتی متوجه شروع و پایان این هفته هم نشدند. راسته کتابفروش‌های انقلاب هم خلوت‌تر از روزهای اول پاییز بود که دانش‌آموزان و دانشجویان برای خرید کتاب‌هایی که به‌اجبار باید می‌خریدند، آمده بودند.

رسم خوشایندی نیست...

کتاب خریدن این روزها کار آسانی نیست. این را ما که خبرنگار حوزه کتابیم دیگر به‌خوبی می‌دانیم، چه برسد به عشاق سینه‌چاک کتاب که این روزها دل‌نگران، گوشه چشمی به ویترین کتابفروشی‌ها می‌اندازند و می‌گذرند. خواندن کتاب که دیگر بماند، وقتی کتابی نمی‌خری، کتابی نمی‌خوانی. این یک‌سوی ماجراست، فرصتی برای کتاب خواندن نمانده است.

درگیری‌های صبح تا شب، حداقل برای پایتخت‌نشینان کلافه در پیچ‌وتاب ترافیک و روزمرگی، کار دشواری می‌نماید، شاید استان‌های دیگر از این دردسرها مصون مانده باشند.

بچه‌ها دیگر شب‌ها منتظر کتاب خواندن بزرگترهاشان نمی‌مانند، تلویزیون هست، بازی‌های اینترنتی هست، پدر و مادران خسته و بی‌حوصله فرصتی ندارند.

همه اینها یک‌طرف، با هجوم ناگزیر اینترنت چه می‌شود کرد؟ و کودک و نوجوان و جوانی که ترجیح می‌دهند روی خط دهکده جهانی باشند تا کتاب به‌دست در گوشه‌ای. این‌که نسل جدید حوصله خواندن ندارد مساله تازه‌ای نیست، تمام کشورهای متصل به شبکه جهانی درگیر آنند، همه کوتاه‌نویس شده‌اند و کوتاه‌خوان. همه به 140 واژه اکتفا کرده‌اند.

مسوولان که همیشه سردرگم سیاست‌ها می‌شوند و این پایین مردم نه کتاب می‌خرند و نه می‌خوانند. بیایید دل از متولیان این حوزه بکنیم و خودمان دست به‌کار شویم.

بیایید برویم توی کتابخانه‌های شخصی‌مان، توی زیرزمین‌ها و پشت‌و پسله‌ها که کتابی به یادگار باقی مانده و بیرونش بکشیم. خودمان نمی‌خوانیم، بدهیمش به دیگری که می‌خواندش، یا دور هم که نشسته‌ایم ورقی بزنیم و خطی بخوانیم، شاید کسی دیگر را به ذوق بیاورد برای خواندن.

خواندن کار سختی نیست، باید دوست بداریم تا بخوانیم و این اشتیاق واکسن نیست تا تزریقش کرد و دل خوش داشت به بهبودی‌اش. جامعه دور از کتاب، جامعه بیماری است. پس بیایید این شعار دادن‌هامان را یک‌جایی تمام کنیم و کتابی را بگشاییم و خطی بخوانیم.

نوشته شده توسط: الف.

.................................

پ.ن: عکس را از اینجا برداشتم.

کتاب فروشی بلخ

یکی از لذت‌های زندگی‌ام پرسه زدن در کتاب فروشی‌هاست. کتاب فروشی‌های خیابان انقلاب را زیاد دوست ندارم. بیشترشان کتاب درسی می‌فروشند و نگاهشان به کتاب مانند یک کالای تجاری است. هرچند استثناهایی مثل کتاب فروشی نیک، مولی، آگه، برخی از دستِ دوم فروشی‌ها و... نیز تویشان پیدا می‌شود که حس پرسه زدن را ارضاء کند. 

کتاب فروشی‌های راسته کریم خان و شهر کتاب‌ها را هم دوست دارم،‌ اما لذت پرسه زدن در یک کتاب فروشی دنج و خلوتی که توی مسیر هر روزه‌ات باشد، حس دیگری دارد. کتاب فروشی «اگر» یکی از این کتاب فروشی‌ها بود که همین چند روز پیش تعطیل شد.

کتاب فروشی بلخ را کاملا اتفاقی پیدا کردم. فقط کافی بود کمی مسیر هر روزه‌ام را تغییر بدهم و به جای اینکه از خیابان 16 آذر به سمت انقلاب بروم، از خیابان قبلی‌اش (جلالیه) که یک مجسمه ابوعلی سینا هم جلویش قرار دارد، به داخل خیابان پورسینا بپیچم.

اولین چیزی که در این کتاب فروشی نظرم را جلب کرد، چیدمانِ نامنظم کتاب‌ها بود.

بعد که دقیق‌تر به کتاب‌ها نگاه کردم،‌ به نظرم رسید که کتاب‌ها بر اساس سلیقه انتخاب شده‌اند و اثری از کتاب‌های زرد و عامه پسند در کتاب فروشی نیست.

 صاحب کتاب فروشی مرد دوست داشتنی و نازنینی است. از آن آدم‌هایی که کتاب را به چشم یک کالای تجاری نمی‌بیند و بیشتر عمرشان را صرفِ کتاب و کتاب خوانی کرده‌اند. اسمش «منوچهر پیشوا» است. با کمی جستجو در اینترنت فهمیدم که تخصصش در شاهنامه پژوهی است.

یکی از کارهای خوبی که در این کتاب فروشی انجام می‌شود،‌ امانت دادن کتاب‌هاست. کتاب‌های قفسه‌یِ انتهایی به صورت رایگان به مشتری‌ها امانت داده می‌شود. این همان طرحی بود که خودم زمانی در کتاب فروشی هدهد سعی کردم انجام بدهم، اما عمر کتاب فروشی مجال نداد.

.......................

پ.ن: پیشنهاد می‌کنم اگر از پرسه زدن در کتاب‌فروشی‌ها لذت می‌برید، حتما سری هم به این کتاب فروشی بزنید.

آدرس: تهران- بلوار کشاورز- روبه روی پارک لاله- خیابان جلالیه- پلاک 12 - کتاب فروشی بلخ

آغازی بر یک پایان

کتاب

این پست را برای کسانی می‌گذارم که با کتاب فروشی هدهد و سرنوشت این وبلاگ آشنا نبوده‌اند.

در اوایل تابستان 1389 من به اتفاق یکی از دوستانم (به اسم مستعار ولادیمیر) در یک کتاب فروشی واقع در خیابان ادوارد براون کار می‌کردیم. بعد از مدتی تصمیم گرفتیم که یک وبلاگ برای کتاب فروشی راه بیندازیم  (کتاب فروشی هدهد). متاسفانه بعد از یک سال کتاب فروشی تعطیل شد. ولی ما سعی کردیم وبلاگ را همچنان زنده نگه داریم و به سختی تا یک سال آن را با تاخیرات فراوان به روز می‌کردیم.

از آنجایی که کتاب فروشی متعلق به ما نبود، طبیعتا وبلاگ آن نیز نمی‌توانست به صورت شخصی مدیریت شود. بنابراین من که تنها بازمانده‌ی به روز کردن آن وبلاگ بودم تصمیم گرفتم نقل مکان کنم و وبلاگ جدیدی درست کنم که بتوانم آن را به صورت شخصی مدیریت کنم تا دیگر ربطی به کتاب فروشی هدهد و صاحبان آن نداشته باشد. به همین دلیل با همکاری دوستم (علی الف!) این وبلاگ جدید به وجود آمد.

در ضمن بیشتر پست‌های وبلاگ قبلی را نیز به اینجا منتقل کردم. چون هم خاطرات زیادی با آن‌ها داشتم و هم اینکه به نظرم بسیاری از این پست‌ها مربوط به معرفی کتاب بودند که هنوز هم می‌‎تواند مفید باشد.

با اینکه این یک وبلاگ شخصی است،‌ اما همچنان دوست دارم در این وبلاگ درمورد کتاب و کتابخوانی و حواشی آن بنویسم. البته شاید بعدها در مورد موارد مشابهی مثل سینما و ... هم نوشتم.

شما هم اگر دوست دارید کتاب خوبی (و یا حتی کتاب بدی!) را معرفی کنید و یا خاطره و یادداشتی در مورد کتاب، کتاب خوانی،‌ خرید کتاب و ... دارید، می‌توانید به عنوان نویسنده مهمان با من همکاری کنید. برای این کار می‌توانید، آدرس ایمیل‌تان را  به صورت پیغام شخصی برایم بگذارید تا در این باره بیشتر صحبت کنیم.

................................

پ.ن: اسم‌های مستعاری که آن زمان برای نویسنده‌ها انتخاب کرده بودیم،‌ از شخصیت‌های کتاب‌های مختلف بودند. 

يك پيشنهاد

کتاب فروشی اگر

اين روزها تب نمايشگاه كتاب داغ است و خيلی از آدم‌ها به نمايشگاه می‌روند. البته برخی از انتشاراتی‌ها مثل نشر چشمه در اين نمايشگاه حضور ندارند، البته نشر چشمه يك ناشر شناخته شده است و تا آنجايي كه خبر دارم مردم خودشان برای حمايت به كتابفروشی چشمه (خيابان كريم خان زند) مي‌روند و بازار آنجا نيز بدك نيست. اما در اين بين هستند كتابفروشي‌های كوچكي كه چندان شناخته شده نيستند ولی كتاب‌ها و صاحبان دوست داشتني‌ای دارند. برای مثال كتاب فروشی «اگر» كه تقريبا همسايه ما محسوب می‌شد. برای اينكه اين كتابفروشی‌ها به سرنوشت ما دچار نشوند، نياز به حمايت دارند. شايد كوچك‌ترين كاری كه می‌توانيم برايشان بكنيم اين است كه در اين روزهایی جشن كتاب در همه جا برپاست، سری نيز به آن‌ها بزنيم.  

* داشت يادم مي‌رفت. كتابفروشی اگر به مناسب نمايشگاه كتاب 15% تخفيف هم گذاشته است.

نشانی : تهران. بلوارکشاورز. ۱۶آذر. کوچه عبدی‌نژاد. شماره ۶

........................

پ.ن: برای رفتن به سايت كتاب فروشی اگر اينجا را كليك كنيد. 

پ.ن.ن: عكس از وبلاگ «چهر ستاره مانده به صبح» برداشته شده است.

چرا ادبیات؟

" زندگی واقعی، که سرانجام در روشنایی آشکار می‌شود، و تنها زندگی‌ای که به تمامی زیسته می‌شود ادبیات است."
(مارسل پروست)


ماریو وارگاس یوسا در مقاله‌ی "چرا ادبیات" ، یوسا تلاش می‌کند با دلایل گوناگون، ضرورت وجود ادبیات در زندگی انسان را توجیه کند. شاید برای برخی طرح چنین سوالی ابلهانه به نظر برسد همچنانکه بورخس همیشه از این پرسش که "فایده‌ی ادبیات چیست؟" برآشفته می‌شد. اما به نظر یوسا، این پرسش پرسش درخوری است چرا که ادبیات حاصل آفرینش بشر است و جای دارد که بپرسیم چرا و چگونه پدید آمده است و غایتش چیست و چرا این چنین دیرنده و پاینده است.

ادبیات مهم است، زیرا آدمی که نمی‌خواند، یا کم می‌خواند یا فقط پرت‌وپلا می‌خواند، بی‌گمان اختلالی در بیان دارد، این آدم بسیار حرف می‎‌زند اما اندک می‌گوید، زیرا واژگانش برای بیان آنچه در دل دارد بسنده نیست.

زیرا در غیاب ادبیات، عشق و لذت و سرخوشی بی‌مایه می‌شد. براستی کسانی که از خواندن ادبیات سود برده‌اند قدر لذت را بیشتر می‌دانند و بیشتر لذت می‌برند. در دنیایی بی‌سواد و بی‌بهره از ادبیات، عشق و تمنا، هرگز نمی‌تواند از حد ارضای غرایز بدوی فراتر برود. در دنیایی بدون ادبیات، و انسان‌هایی که نه شعر می‌خوانند و نه رمان، صفت‌هایی از قبیل: دن‌کیشوت‌وار، کافکایی، اورولی، سادیستی، مازوخیستی،... که همه اصلاحاتی برخاسته از ادبیات‌اند، وجود نخواهند داشت.

در دنیای امروز یگانه چیزی که ما را به شناخت کلیت انسانی‌مان رهنمون می‌شود در ادبیات نهفته است. این نگرش وحدت‌بخش، این کلام کلیت‌بخش نه در فلسفه یافت می‌شود و نه در تاریخ، نه در هنر و نه، بی‌گمان، در علوم اجتماعی.

ادبیات برای آنان که به آنچه دارند خرسندند، برای آنان که از زندگی بدان گونه که هست راضی هستند، چیزی ندارد که بگوید. ادبیات خوراک جانهای ناخرسند و عاصی است، زبان رسای ناسازگاران و پناهگاه کسانی است که به آنچه دارند خرسند نیستند.


پ.ن: ماریو بارگاس یوسا، نویسنده‌ی پرویی و یکی از بزرگترین نویسندگان معاصر جهان است و اغلب شاهکارهایش چون سور بُز و مرگ در آند به فارسی ترجمه شده‌اند. وی در سال ۲۰۱۰ برنده‌ی جایزه‌ی نوبل شد. چرا ادبیات عنوان مجموعه‌ی سه مقاله از یوساست که با ترجمه‌ی عبدا... کوثری، توسط نشر لوح فکر به چاپ رسیده است.

(نوشته شده توسط هانس)

کمیل قاسمی در هدهد

کمیل قاسمی
کمیل قاسمی، آدم بسیار خونگرم و راحتی است. از آن آدم‌هایی که برای هر موضوعی خاطره یا شعری دارند. متن زیر خلاصه‌ای است از گپ و گفتِ دو ساعته‌ای که در کتاب فروشی هدهد داشتیم.

دوست داشتم بدونم چی شد که کتاب چاپ کردی؟ آیا هرکسی که چند تا شعر گفت و تعداد شعراش زیاد شد میتونه کتاب چاپ کنه؟
نه به نظرم این دلیل خوبی نیست, شاعر باید حداقل برای خودش دلایل قانع کننده‌ای داشته باشه. من دوست داشتم بعد از حدود ده سال شعر گفتن، تو دهه‌ی سوم زندگیم کتابی چاپ کنم تا در آینده بتونم قضاوتی از اون سال‌ها داشته باشم. اساتید و دوستان هم خیلی منو به این کار تشویق کردن. خودم هم (به این دلیل که کتاب شعر زیاد می‌خونم) فکر می‌کردم اگه کتابی چاپ کنم کتاب خوبی از آب در می‌یاد و می‌تونم نگاه جدیدی رو نسبت به شعر ارائه کنم.

آیا شاعری شغلته و از این راه پول در میاری؟
نه، من تو دفتر یه انتشاراتی کار می‌کنم، اما کارم و حتی دوستانم رو از طریق شعر به‌دست آوردم. من به یه جمله‌ای اعتقاد دارم: "شعر زندگیه و زندگی شعر" به نظرم اصلا نمی‌شه شعر رو از کار و زندگی تفکیک کرد. جالبه که هر وقت با دوستام درباره‌ی مسائل عادی و غیر شعری هم صحبت می‌کنیم باز ناگزیر بحث به شعر کشیده می‌شه.

شاید سوال ساده لوحانه‌ای باشه، اما دوست دارم بدونم اصلا شعر چیه؟ آیا میتونی شعر رو برامون تعریف کنی؟
واقعا نمی‌شه تعریف دقیقی از شعر ارائه داد چون هیچ قاعده‌ی تئوریکی براش وجود نداره. ما یه زمانی متر و معیاری برای شعر گفتن داشتیم که مثلا شاعر باید وزن و قافیه رو رعایت می‌کرد ولی حالا مرز بین شعر و نثر محو شده.

کمیل قاسمی یادت میاد اولین شعری که چاپ کردی چی بود؟
اولین شعرم تو روزنامه‌ی رسالت چاپ شد. به نظرم شعر خوبی بود.
"فکر نمی‌کردم
ریشه‌هایت به ذهن باغچه خطور کند
و کارت بالا بگیرد
حتی برگ‌هایی که که گوش بر زمین نهاده بودند
تا صدای پای زمستان را بشارت دهند
جدی نگرفتیم
حالا که انگشتانت کرخت
بازوانت کبود از شلاق زمستان است
دستان تو بر گردن من حق دارند"

شعر قشنگی بود. چه‌طوری شعر می‌گی؟ یا بهتره این‌جوری بگم؛ شعرها از کجا میان؟
فکر می‌کنم شعر حاصل همه‌‌ی اطلاعات، مطالعات، عقاید و احساسات شاعره. هر چیزی که دور و بر من اتفاق می‌افته می‌تونه عاملی واسه شعر گفتن باشه. نیچه می‌گه: "شاعران مقلدند چرا که پلی هستند میان گذشته و حال". شاعرا گذشته‌ای که از مذهب و فرهنگ و سنت‌های منقرض شده شکل گرفته رو در حال مورد استفاده قرار می‌دن.

می‌تونی یه مثال بزنی؟
بله مثلا توی اشعار حافظ تاثیرپذیری از مذهب به وضوح دیده ‌می‌شه. مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو (الدنیا مزرعه الاخره) یا اینکه چقدر اشعار شاعران پیش از خودش مثل خواجوی کرمانی رو ذهنیتش تاثیر گذاشته و ...

به نظرت کسی که می‌خواد شاعر بشه حتما باید تحصیلات آکادمیک داشته باشه؟
[ "صبر کن یه دقیقه داشتم جواب می‌دادم! خیلی تندتند سوال می‌کنی!" این را با لبخند می‌گوید. ما هم قول می‌دهیم ازسرعت خود بکاهیم ]
به نظر من اصولا هنر در جاهای تئوریک شکل نمی‌گیره. در واقع هنر چیزیه که دانشگاه‌ها بعدها در موردش صحبت می‌کنند. در واقع دانشگاه‌‌ها گذشته رو تئوریزه می‌کنند، نه حال رو. یه طراح لباس خیلی معروف می‌گه: "مد کاریکاتور زمانه". همه‌ی ما وقتی عکسای قدیمی پدر و مادرمون رو می‌بینیم از لباساشون خنده‌مون می‌گیره. اگه شاعری داره شعری می‌گه که تئوری‌هاش رو امروز در دانشگاه دارن تدریس می‌کنن این یعنی اون شاعر، شاعر عقب‌افتاده‌ایه. هنر جلوتر از زمان حرکت می‌کنه.

خودتون دوست نداشتید برید دانشگاه؟
چرا دوست داشتم ولی حس می‌کنم که دانشگاه الان دیگه نمی‌تونه به من کمکی کنه تا شاعر بهتری بشم.

آیا می‌تونیم این‌جوری نتیجه گیری کنیم که، شعر گفتن به غریزه و استعداد وابسته ست؟
گاهی اوقات یک شعر جوشش می‌شه ولی به دلیل اینکه شاعر دانش کافی نداره اون غریزه هدر می‌ره. به نظرم چیزی که یه شاعر بزرگ رو از بقیه متمایز می‌کنه میزان دانش و تمرینِ، نه غریزه‌ی شاعری

شما می‌گید شعر واسه‌ی شاعر زندگیه. می‌خوام بدونم شعر تو زندگیِ مردم عادی چه نقشی می‌تونه داشته باشه؟ اصلا چقدر براشون مهمه؟
من واسه‌ی جواب دادن به این سوال شما رو به این مسئله عودت می‌دم که وقتی توی جاده رانندگی می‌کنید، می‌بینید پشت یه کامیونی نوشته: زِ یاران کینه هرگز در دل یاران نمی‌ماند به روی آب جای قطره‌ی باران نمی‌ماند این یه شعریه که حالت لوطی‌گری داره و وقتی شما وارد شهر می‌شی به فراخور منطقه شعرهای متفاوتی رو پشت ماشین‌ها می‌بینید. شعر برای مردم عادی یه شیرین‌کامیِ لحظه‌ایه ولی کارش فقط این نیست. گاهی شعر محرکه. تحریک می‌کنه برای یک زندگی دیگه، برای یک تفکر و ... بستگی داره که چه شعری می‌خونید. من فکر می‌کنم اغلب ما وقتی یه شعر می‌خونیم دوست داریم دنبال احساسی بگردیم که لحظه‌ی خوانش شعر با ماست. شعر رو می‌خونیم و می‌گیم این حرف دل منو زده.

چرا شعرهاتون این‌قدر کوتاهند؟ چی شد که به شعر کوتاه روی آوردید؟
من از اولش هم دوست داشتم گزین گویه بگم. دوست نداشتم شعری بخونم که حوصله‌ی کسی وسطش سر بره. کتاب "حقیقت و زیبایی" بابک احمدی خیلی روی شیوه‌ی نگرشم به شعر تاثیر گذاشت و فهمیدم که یه سری حرف‌ها نمیشه در قالب معمول و کلاسیک زد.

مشکلات چاپ کردن کتاب اولت چی بود؟ چه سختی‌هایی داشت؟
اولین مشکل انتخاب کردن شعرهایی بود که بتونه مجوز چاپ بگیره. بعدش بیشترین چیزی که وقت‌گیر بود انتخاب طرح جلد بود که حدودا 4 ماه طول کشید. فکر می‌کنم بزرگترین مشکلم تبلیغ کتاب بود. هرکسی که کتاب چاپ می‌کنه معتقده بهترین کتاب رو چاپ کرده اما متاسفانه فضای تبلیغ و عرضه برای همه یکسان نیست. مطبوعات ما انگار کارمندان یک نشر هستند که فقط باید در مورد کتاب‌های اون انتشارات صحبت کنند.

شعر برای مردم عادی یه شیرین‌کامی ِ لحظه‌ایه ولی کارش فقط این نیست. گاهی شعر محرکه. تحریک می‌کنه برای یک زندگی دیگه، برای یک تفکر و ... بستگی داره که چه شعری می‌خونید. من فکر می‌کنم اغلب ما وقتی یه شعر می‌خونیم دوست داریم دنبال احساسی بگردیم که لحظه‌ی خوانش شعر با ماست. شعر رو می‌خونیم و می‌گیم این حرف دل منو زده.

به نظرت این قضیه دولتیه؟
نه اتفاقا این یکی دولتی نیست.

یعنی اکثر مطبوعاتی که درباره‌ی کتاب می‌نویسن همه روی یه کتاب تمرکز می‌کنن تا کتاب پرفروشی بشه؟
من فکر می‌کنم اینطوریه. صداو سیمایی که مطلقا درباره‌ی کتاب صحبت نمی‌کنه. در روزنامه‌های دولتی هم به جز حاشیه‌های تک و توک چیزی دیده نمی‌شه. حتی جشنواره‌ها هم گزینش‌هاشون گزینش‌های کاملا دوستانه ست. در چنین فضایی فقط یک سری مطبوعات خصوصی باقی می‌مونن که متاسفانه کسی رو غیر از دایره‌ی خودشون نمی‌پذیرن. اکثر این مجلات برآمده از یک محفل‌‌اند و پژوهشی برای شناسایی کتاب‌ها انجام نمی‌دن.

قبول داری که آمار کتاب‌خوندن تو ایران خیلی پایینه؟
[ از این سوال خنده‌‌اش می‌گیرد، انگارکه چیز واضحی را پرسیده‌‌ایم، خند‌ه‌اش بیشتر کنایه‌آمیر است. حس می‌کنم دست گذاشته‌ایم رویِ زخمِ دلش ]
چون به کار من نیز مربوطه، این مشکل رو از نزدیک لمس کردم. متاسفانه تو جامعه‌یِ ما کتاب و مجله و روزنامه توی سبد خانواده‌ها وجود نداره. البته مجله‌ها و روزنامه‎‌ها ممکنه به درد پاک کردن شیشه بخورند ولی در مورد کتاب این اتفاق‌ هم نمی‌افته! تیراژ معمول کتاب در ایران 1100 عدده و این یک فاجعه است.

به نظرت مشکل کتاب نخوندن مردم چیه؟ چرا کتاب توی سبد خانواده جایی نداره؟
تبلیغات، به نظر من تبلیغات در مورد کتاب وجود نداره، یا اگر تبلیغاتی هم وجود داره به شکلی ضعیف و در مورد کتاب‌های محدودی انجام می‌شه. اگر تبلیغات باشه، تقاضا زیاد می‌شه و به همون نسبت عرضه هم زیاد می‌شه و بعد مورد قضاوت قرار می‌گیره.

یعنی کیفیت محتوایِ کتاب هیچ تاثیری نداره؟
من هم گفتم که بعد از عرضه مورد قضاوت قرار می‌گیره.

بذار سوال رو این‌جوری بپرسم؛ قبول داری که کیفیت ادبیات ایرانی ضعیف‌تر از خارجیه؟
نه! شما از کجا می‌دونید

من بر طبق میزان فروش کتاب‌های خارجی نسبت به کتاب‌های داخلی می‌گم.؟
آیا این‌ها در یک فضای یکسان ارائه می‌شن؟

به نظر من تبلیغات برای هر دو به صورت یکسان وجود نداره. در ضمن این‌که در مورد ادبیات خارجی مشکلِ ترجمه هم وجود داره.
شاید یکی از علت‌ها، بدبینی مخاطب نسبت به ادبیات داخلیه و ممکنه ادبیات رو با سیاست و مسایل دیگه پیوند بده. از همون اولِ اول بوده و حالا هم وجود داره.

کمیل قاسمی

ساعت از 6:30 گذشته است، قبل از خداحافظی از کمیل می‌خواهیم یکی از شعرهای جدیدش را برایمان بخواند.

" این میدان
همه‌یِ ما را دور زده
بیزارم از بریز و بپاش فواره‌هاش
از روده‌درازی خیابان‌هایی که به او می‌رسند
از هر که با آزادی عکس می‌گیرد
به شما پشت کرده‌ام
اما
روی صحبتم با شماست
راننده‌ای که در آینه
با مسافر تنهایش حرف می‌زند."

جایزه نوبل ادبیات

مقدمه:

گاهی مشتری‌های دنبال کتابِ برنده‌یِ جایزه نوبل می‌گردند و از من می‍‌‌پرسند کدام کتاب برنده نوبل شده است؟ من هم هر بار جواب می‌دهم که نوبل را به نویسنده می‌دهند و نه کتاب! معمولا هم به خاطر مجموعه‌ی کارهایش برنده نوبل می‌شود ولی گاهی ممکن است از یک اثر نویسنده به عنوان کار شاخصش نام ببرند. زیاد شدن این موردها باعث شد این پست را بنویسم.

جایزه نوبل:

در سال ۱۸۹۵، به وصیت کارخانه‌دار و شیمیدان سوئدی، آلفرد نوبل که بیشتر او را به دلیل ابداع دینامیت می‌شناسند، پایه‌گذاری شد. طبق وصیت نوبل، (از درآمد سرمايه نه ميليون دلاري او)  پنج جایزه به‌طور سالانه در رشته‌های فیزیک ،شیمی ،فیزیولوژی و پزشکی، ادبیات و صلح ؛ به افرادی (صرف‌نظر از مليت آنها) تعلق می‌گیرد که بیشترین خدمت را به بشر کرده باشند.(البته نوبل اقتصاد  نیز در سال ۱۹۶۸ میلادی، توسط بانک مرکزی سوئد  پایه‌گذاری شد که در لیست جوایز مرتبط با بنیاد نوبل جایی ندارد).

جايزه نوبل ادبيات:

به «شخصي تعلق مي‌گيرد كه در زمينه ادبيات، برجسته‌ترين اثر- با ماهيت معنوي- را آفريده باشد.» اين جايزه شامل مدال طلا، ديپلم و مبلغي پول است كه مبلغ آن از 42000 دلار در 1953 به 1400000دلار در 1993 افزايش يافته است. جايزه در دسامبر هر سال سالگرد مرگ «نوبل» توسط آكادمي سوئد در استكهلم، با حضور پادشاه سوئد، اعطا مي‌شود. معمولا هم جايزه به مجموع آثار چاپي نويسنده تعلق مي‌گيرد، نه به يك اثر خاص! گاهي هم جايزه به دو يا سه نويسنده به‌طور مشترك داده مي‌شود. در بعضي از سال‌ها هم ممكن است جايزه بدون برنده يا معوق بماند. این جایزه تا سال 2010 (به غیر از سال‌های1914، 1918، 1935، 1940، 1941، 1942 و 1943) به طور مرتب برگزارشده است.

برندگان و بازندگان:

- در 1901 ؛ رنه فرانسوا سولي پرودوم (فرانسوي) به خاطر اشعارش برنده‌ی اولین نوبل ادبیات شد. او فرزند یک مغازه دار فرانسوی بودکه ابتدا می خواست یک مهندس شود ولی به‌علت یک بیماری چشمی ترک تحصیل کرد و به ادبیات روی آورد.  البته این انتخاب، به عنوان بدترین انتخاب‌ها در خاطره‌ها ماند، چون در آن زمان لئو تولستوی هنوز زنده بود!

- نوبل ۲۰۱۰ را ماریو وارگاس یوسا (پرو) برد. تقریبا همه‌یِ کتاب‌های یوسا به فارسی ترجمه شده است.

- شگفت‌انگیزترین انتخاب آکادمی نوبل در شاخه ادبیات، به عقیده‌ بسیاری، وینستون چرچیل است (به خاطر مقالات و آثار تاريخي) ‌که در سال 1953 به این عنوان دست یافت. او درواقع برای جایزه صلح نوبل نامزد بود که به‌عنوان برنده نوبل ادبیات معرفی شد.

- نویسندگان فرانسوی با 15 بار کسب نوبل ادبیات بیشترین نوبل ادبیات را دارند که "ژان‌ ماری گوستاو لوکلزیو" آخرین نماینده‌ ادبیات فرانسه بود که سال 2008 موفق به دریافت این جایزه شد. (اگر یادتان باشد اولین برنده نوبل ادبیات هم یک فرانسوی بود) رومن رولان، آناتول فرانس، آندره ژید، آلبر کامو، ژان پل سارتر و کلود سیمون از سرشناس‌ترین فرانسوی‌های این فهرست هستند.

- قاره‌ پهناور آسیا تنها در سه دوره این افتخار را کسب کرده است. دوبار آن توسط ژاپن در سال‌های 1968 توسط یاسوناری کاواباتا و 1994 توسط کنزابورو اوئه و یک‌بار آن توسط هند در سال 1913 رابیندرانات تاگور بوده است. سهم ایران هم تقریبا صفر است! به این دلیل گفتم تقریبا چون "دوریس لیسینگ"  متولد کرمانشاه است! البته والدین او انگلیسی هستند و با 88 سال سن در سال 2007 ، نوبل ادبیات را کسب کرد که پیرترین برنده‌ این جایزه نیز می‌باشد.

- در تمام دوره‌های برگزاری جایزه نوبل ادبیات، تنها دو نفر از دریافت این جایزه ارزشمند خودداری کرده‌اند. بوریس پاسترناک، خالق کتاب دکتر ژیواگو در سال 1958، تحت فشار مقامات شوروی سابق از سفر به استکهلم برای دریافت جایزه امتناع ورزید. ژان پل سارتر فرانسوی نیز در سال 1964 به‌علت این‌که به هیچ جایزه و عنوان رسمی اعتقاد نداشت، نوبل ادبیات را نپذیرفت.

- برخی از نویسندگان بزرگ نیز از دریافت این جایزه محروم شده‌اند که مارسل پروست، جیمز جویس، ولادیمیر ناباکوف و خورخه لوئیس بورخس سرشناس‌ترین آن‌ها هستند.

.......................................

منابع مورد استفاده:

http://www.shelfari.com/groups/20746/about

 http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%87_%D9%86%D9%88%D8%A8%D9%84

http://www.hamshahri.org/news-112502.aspx

کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

به ندرت پیش آمده مادری کودکش را به هدهد بیاورد و برایش کتاب درخواست کند. از خودم پرسیده ام: چه انتخاب هایی در بازار کتاب کودکان و نوجوانان هست؟ آیا هرگز کتاب هایی در قد و قواره کتاب های بیست سال پیش چاپ میشوند؟

زمانی که ما کودک بودیم جایی بود به نام کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. نه که الان نباشد، هست؛ اما آن زمان چیز دیگری بود. یعنی در زمانه ای که نه کامپیوتر و گیم نت بود، نه مدال آو آنر و ژنرال و کانترتروریست، نه کنسول 3 و ایکس باکس و هزار چیز دیگر، اگر با بچه های آلپ و شاگردان مدرسه والت نبودیم حتما کنار کتاب هایمان بودیم. کتاب هایی که اکثرشان علامت کانون را بر پیشانی داشت. مخصوص رده سنی ب و جیم.

مهمان های ناخوانده دیگر کتاب پیش پا افتاده ای بود تقریبا. قورباغه چاه نشینی بود که ره توشه برمیداشت و چاه پر حشره و راحت اش را ترک میکرد و قدم در راه بی برگشت میگذاشت، تا به آبگیری میرسید پر از دوزیستان سبز دیگر. خرسی بود که در زمستان در غارش میخوابید و در بهار در میان کارخانه ای از غارش بیرون می آمد. خرسی که به راحتی هر چه تمامتر فقط میخواست خرس باقی بماند. خرسی آزاد، نه کارگر کارخانه ای که باید روزی دوبار ساعت بزند و ماهی فلان ساعت کار کند.

از نسل ما بعید است کودکی اهل کتاب بوده باشد و کلاس پرنده را نخوانده باشد؛ با هیساکو و درناهای کاغذی اش آشنا نباشد. لک لک ها بر بام را ندیده باشد.

به ندرت پیش آمده مادری کودکش را به هدهد بیاورد و برایش کتاب درخواست کند. معدود دفعاتی که این اتفاق افتاده از خودم پرسیده ام: اگر بازیهای کامپیوتری و پیشرفت سریع تکنولوژی، و بی حوصلگی پدران و مادران فرصتی برای کودکان این دوران قرار دهد تا کتابی بخوانند، چه انتخاب هایی در بازار کتاب کودکان و نوجوانان هست؟ آیا هرگز کتاب هایی در قد و قواره کتاب های بیست سال پیش چاپ میشوند؟

(نوشته شده توسط سانتیاگو)

ترس و لرز

ترس ولرز

یکی از لذت‌های من در زندگی کتاب خریدن است. اما همیشه یک مانع بزرگ سرراهم قرار دارد، "بی پولی". قبل از این که به کتاب  فروشی بیایم، پول‌هایم را جمع می‌کردم و سعی می کردم تا زمان برگزاری نمایشگاه کتاب، چیزی نخرم. در آن مدتی هم که خماری می کشیدم! دوستان به دادم می رسیدند و کتاب به من می رساندند!

بعد از این که شغل کتاب فروشی به من پیشنهاد شد و آن را قبول کردم، همیشه روزی که باید بروم و کتاب سفارش بدهم را خیلی دوست دارم. وقتی برای خریدن کتاب به یک انتشاراتی یا پخشی می‌روم، ساعت‌ها در بین کتاب‌ها می‌چرخم و آزادانه خرید می‌کنم و دیگر لازم نیست منتظر نمایشگاه کتاب بمانم.

چند روز پیش برای خرید کتاب به یک پخشی رفته بودم. ساعت ۲:۳۰ بود و هنوز ناهار نخورده بودم. یک کاغذ و خودکار برداشتم و شروع کردم به نوشتن لیست کتاب‌هایی که می‌خواستم. کتاب هایی که مشتری ها سفارش داده بودند، کتاب هایی که به تازگی منتشر یا تجدید چاپ شده بود، کتاب هایی که تمام کرده بودیم، کتاب‌هایی که در مجلات و سایت ها در موردشان خوانده بودم و ...

در حال و هوای خودم بودم که یکی از کارکنان آن‌جا گفت: اگر ممکن است برای گرفتن کتاب فردا بیایید، می‌خواهیم تعطیل کنیم. با تعجب پرسیدم مگر ساعت چند است؟! جواب داد، یک ربع به شش. دوست نداشتم دست خالی برگردم. گفتم نوشتن لیستم تمام شده و اگر کتاب‌ها را به من بدهید ممنون می شوم.

به لیستی که نوشته بودم نگاه کردم، خیلی زیاد بود و پول زیادی با خودم نیاورده بودم (همان مشکل همیشگی!) . مجبور بودم از بین آن‌ها انتخاب کنم.

- ظرافت جوجه تیغی (موریل باربری) 

- سرزمین گوجه‌های سبز (هرتا مولر)

- یک گل سرخ برای امیلی (ویلیام فالکنر ـ ترجمه: نجف دریابندری)

- دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل (موراکامی) 

  - مارک و پلو (منصور ضابطیان)

- دن کاسمورو (ماشادو د آسیس)

- روح پراگ (ایوان کلیماـ ترجمه: خشایار دیهیمی)

- زیر آفتاب خوش خیال عصر (جیران گاهان)

- احتمالا گم شده‌ام (سارا سالار)

و ... را انتخاب کردم.

کتاب‌هایی که مشتری‌ها می خواستند را در اولویت قرار داده بودم. با پولی که داشتم فقط می‌توانستم یک کتاب دیگر بخرم. به لیستم نگاه کردم. انتخابِ خیلی سختی بود. 

- خنده در تاریکی (ناباکف)

- جاده (مکارتی)  

...

- ترس و لرز (کیرکگور)

و ...

هامون

ناگهان تصویر "هامون" آمد جلوی چشمم. بقیه اسم ها را بی خیال شدم. "ترس و لرز" را به عنوان آخرین کتاب سفارش دادم و نفس راحتی کشیدم. تازه آن موقع بود که احساس گرسنگی شدیدی کردم و صدای قار و قور شکمم بلند شد. یادم آمد ناهار نخورده ام.

پ.ن: امشب قرار است بروم فیلم "هامون" را در سینما ببینم.

پ.ن.ن: دیالوگی از فیلم:

"حميد هامون: ولی این مربوط میشه به دوره خاصی که من داشتم روی تزم کار می‌کردم...
داشتم به این فکر می‌کردم که آدم باید خودش باشه یا دیگری؟!... به کتاب "ترس و لرز"
فکر می‌کردم وراستش خودم هم دچار ترس و لرز شده بودم..!! چون توی اون کتاب .... ببین
من می‌خواستم ببینم چرا ابراهیم پدر ایمان؟!.. می‌خواستم به عمق عشق ابراهیم به
اسماعیل پی ببرم.... می‌خواستم ببینم ابراهیم واقعا از عمق عشق و ایمان می‌خواست پسرش
رو بکشه؟!...اسماعیل..! پسرش رو...! بزرگترین عزیزش رو..! عشق اش رو.... این یعنی
چی..؟! آدم به دست خودش سر پسرش رو ببره؟!...ابرهیم می‌تونست نره...می‌تونست بگه
نــه!!... اما رفت و اسماعیل رو زد زمین.... گفت همینه!...همینه!...همینه...!...
امر امر خــداست!.. وکــارد رو کشیــد." 

(بقیه دیالوگ‌ها را می‌توانید در اینجا بخوانید.)

کشتن اسماعیل