زهر خند

 زهر خند

کتاب شامل هشت داستان طنز از نویسنده‌های مختلف است. داستان‌ها بیشتر غالب حکایت یا خاطره را دارند ولی با وجود قدیمی بودند هنوز هم بعضی‌هایشان جذاب و خواندنی هستند. 

برخی از جملات کتاب

«مردکه‌ی پست! پدرت را می‌سوزانم! آتشت می‌زنم. زن مردم را از راه به در می‌بری، ها؟حالا نشانت می‌دهم که سگ کشت خواهم کرد!

مخاطب مرد پالتو پوش، جوانی که هنوز وقت نکرده بود تمام لباس‌هایش را بپوشد تته‌پته‌کنان گفت:

«من... من... من...»

مرد پالتویی فریاد زد:

«آره... همین تو! تو! اینجا چه غلطی می‌کنی پدرسوخته!»

و در حالی‌که این کلمات دور از نزاکت را به زبان می‌آورد جوان نیمه عریان را میان بازوهای نیروهای خود گرفت، کشیدش طرف پنجره‌ی آپارتمان -که در طبقه ششم عمارت قرار داشت- و از آن بالا انداختش توی خیابان...

مرد جوان، همین که خودش را وسط زمین و آسمان معلق دید، در حالی که با حرکتی غیرارادی تکمه‌های شلوارش را که هنوز باز، مانده بود می‌بست، خود را این طور تسلا داد.

«ولش! روزی هزار تا از این جور اتفاقات می‌افتد.» ( از داستان «مردی که از طبقه ششم به زیر افتاد» آرکادی - اوه ره چنکو - ص49-50)

- هیچ کس توی ده خودش پیغمبر نمی‌شود. ( از داستان «قدیس» عزیز نسین - ص 108)

احمد شاملومشخصات کتاب

 عنوان: زهر خند

نویسندگان: عزیز نسین، کالدول، کارالی یی چف، کاراجیل و اوه ره چنکو

ترجمه: احمد شاملو

نشر: موج

124 صفحه

چاپ اول 1351


پ.ن: به نظرم داستان‌های عزیز نسین هم از لحاظ طنز و هم از لحاظ قصه‌گویی یک سر و گردن از بقیه‌ی نویسنده‌ها بهتر بود.

طنز

 طنزطنز

یکی از کتاب‌های مجموعه‌‌ی «مکتب‌ها، سبک‌ها و اصطلاحات ادبی» نشر مرکز که به ژانر طنز می‌پردازد. در این کتاب بیشتر با مثال‌هایی از طنز نویسان قدیمی اروپا و توضیح و تفسیر کارهایشان برخی از موضوعات و مفاهیم طنز را توضیح می‌دهد.

 برخی از جملات کتاب

 - در مواجهه با احکام جدی مذهب، طنزنویس شادمانه به بزرگ‌نمایی مغایرت حرف و عمل می‌پردازد. تزویر و ریا همیشه موضوع‌های دم دست اوست، خاصه وقتی ریاکاران به واسطه‌ی حرفه‌ی خود متعهد به معیارهای رفتاری کاملا متفاوتی باشند. به همین دلیل است که روحانیون و مقدس‌مآب‌ها، از موضوعات محوری طنز به شمار می‌روند. (ص ۱۹)

- ظریف‌ترین و قشنگ‌ترین کار طنز عبارت است از استهزای با ظرافت. (ص ۶۵)

- طعنه (sarcasm)، کنایه‌ی بدون رمز و پالایش است و اصولا اتفاقی و لفظی. خام‌تر از کنایه است و سلاحی کندتر. خالی از سخاوت است و از همین رو آن را نازل‌ترین فرم مطایبه خوانده‌اند. (ص ۹۰)

- «چه آسان است که کسی را پست و نابکار بنامیم، آن هم با مزاح! اما چه سخت است که بدون استفاده از این صفات ننگ‌آور کسی را ابله، کله‌پوک یا دغل نشان دهیم!» (درایدن، جستاری درباره‌ی طنز) (ص ۹۴)

- به گفته‌ی هوراس طنزنویس بزرگ، عملکرد کل ادبیات و از جمله طنز در این دو کلمه خلاصه می‌شود: آموزش و سرگرمی. (ص ۹۸)

مشخصات کتاب

عنوان: طنز

نویسنده: آرتور پلارد

ترجمه: سعید سعید‌پور

نشر: مرکز

۱۰۴ صفحه

چاپ اول ۱۳۷۸

قیمت: ۵۸۰ تومان


پ.ن: به نظرم کتاب خوبی نبود. علاوه بر قدیمی بودن نه تقسیم بندی‌هایش در مورد طنز خوب بود و نه مثال‌ها و توضیحاتش.

بی‌سوادی که حساب و کتاب سرش نمی‌شد

بی‌سوادی که حساب و کتاب سرش می‌شدبی‌سوادی که حساب و کتاب سرش می‌شد


سومین کتاب از مجموعه‌ی «جهان تازه‌دم» و دومین کتابی که از یوناس یوناسون است که درایران منتشر می‌شود. از این کتاب یک ترجمه دیگر نیز به اسم «دختری که پادشاه سوئد را نجات داد» وجود دارد. هر دو کتاب یکی هستند ولی «بی‌سوادی که حساب و کتاب سرش نمی‌شد» از نسخه‌ی آلمانی ترجمه شده  و آن یکی از متن انگلیسی  (با همان عنوان دختری که پادشاه سوئد را نجات داد) ترجمه شده.
کتاب روان و خوش‌خوانی است و مانند کتب اول نویسنده (مرد صد ساله ای که از پنجره پرید و ناپدید شد) داستانِ کتاب پر از اتفاق و ماجراهایی است که در یک بستر تاریخی واقعی (بعد از جنگ جهانی دوم تا سال 2010) و به زبان طنز روایت می شود.

  برخی از جملات کتاب

 - وقتی به سن شانزده سالگی رسید جنس مخالف را کشف کرد، ولی دو سال طول کشید تا جنس مخالف هم او را کشف کند. چون تابو تازه وقتی تاکتیک مناسب را پیدا کرد که هجده ساله شده بود. این تاکتیک شامل یک سوم لبخند، یک سوم داستان‌ های علمی تخیلی از سفرهای فرضی - با وجودی که او فقط در فانتزی خودش دور دنیا را گشته بود- و یک سوم دروغ‌های وقیحانه‌ای که چگونه عشق بین او و شریک زندگی‌اش تا ابد پایدار می‌ماند. (ص ۲۰)

- هر چه آدم‌ها را بیشتر می‌شناسم، به همان نسبت احترامم به سگ‌ها بیشتر می‌شود.
فردریش کبیر (ص ۸۷)

- پس از گذشت هشت سال، تنها چیزی که باقی ماند، مجسمه‌ی لنین بود و چهارصد و نو و هشت نسخه از پانصد نسخه‌ی مانیفست حزب کمونیست به زبان روسی. اینگمار توانسته بود یکی از نسخه‌ها را در بازار شهر ماری به یک فرد نابینا بفروشد. از نسخه‌ی دوم اینگونه استفاده شد که اینگمار در راه رفتن به بازار مالما دچار اسهال شد و مجبور شد در بین راه، گوشه ای چمباتمه بزند. (ص ۱۵۵)

- من تا به حال در زندگی‌ام هیچ متعصبی را ندیده‌ام که شوخی سرش شود.

عاموس عوز (ص ۳۳۷)

یوناس یوناسونمشحصات کتاب

عنوان: بی‌سوادی که حساب و کتاب سرش نمی‌شد

نویسنده: یوناس یوناسون

 ترجمه: حسین تهرانی

نشر: چشمه، چرخ

چاپ اول ۱۳۹۴

۴۲۸ صفحه

قیمت: ۳۲۰۰۰ تومان


 پ.ن: کتاب اول نویسنده را بیشتر دوست داشتم. به نظرم کتاب دومش ارجاعات زیادی به تاریخ سوئد داشت و احتمالا آنها بیشتر با کتاب و شوخی‌هایش ارتباط برقرار می‌کنند.

شهر فرنگ اروپا

 شهر فرنگ اروپاشهر فرنگ اروپا

عنوان فرعی کتاب «چکیده‌ای از پیدا و پنهان تاریخ قرن بیستم» است. بیشتر اتفاق‌ها مربوط به اروپا و امریکاست. نویسنده اطلاعات مختلفی از حوادث و اتفاقات قرن بیستم را به صورت پشت سرم ردیف می‌کند. بیشتر حوادث و اتفاقات مربوط به جنگ جهانی اول و دوم است و گاهی طنز کمرنگی در روایت‌هایش به کار می‌رود ولی بعضی از اتفاق‌ها آنقدر دهشتناک هستند که به نظر می‌رسد واقعیت اغراق‌آمیز تر از طنزی است که به کار برده شده.

برخی از جملات کتاب

- در جنگ جهانی اول آدم‌ها مثل تخم گیاهان همین‌طور به زمین می‌ریختند و کمونیست‌های روسی بعدها حساب کردند که از هر کیلومتر مربع اجساد چقدر کود می‌شود تهیه کرد و اگر آنها از اجساد خائنان و جانیان به جای کود استفاده کنند، چقدر می‌شود با پرهیز از کودهای شیمیایی گران خارجی صرفه‌جویی به عمل‌آورد. (ص 9)

- مورخان و انسان شناسان بعدها گفتند که کمونیسم و نازیسم اعتقاد به انقلاب را جایگزین باورهای مذهبی کردند و مردم هم به همین انگیزه‌ها از آن‌ها حمایت کردند که قوی‌ترنشان این احساس بود که آن‌ها جزو برگزیدگانی هستند که سرنوشت بشر از این پس به دست آن‌هاست. (ص 59)

پاتریک اوئورژدنیکمشخصات کتاب

 عنوان: شهر فرنگ اروپا

عنوان فرعی: چکیده‌ای از پیدا و پنهان تاریخ قرن بیستم

نویسنده: پاتریک اوئورژدنیک

ترجمه: خشایار دیهیمی

نشر: ماهی

چاپ اول 1394

124 صفحه

قیمت: 9500 تومان


پ.ن: در مجموع کتاب بدی نبود. اطلاعات پراکنده و خوبی در مورد اتفاقات قرن بیستم می‌داد اما گاهی برخی از موارد را چند بار تکرار می‌کرد و انسجام مشخصی نداشت.

پاندای محجوب بامبو به دست با چشم‌های دور سیاه در اندیشه‌ی انقراض

پاندای محجوب بامبو به دست با چشم‌های دورسیاه در اندیشه‌ی انقراض

 سومین کتاب از سری کتاب‌های «جهان تازه دم» نشر چشمه است. پسری حدود سی ساله و نیمه روان‌پریش در خانه‌ای مجردی زندگی می‌کند. روایت داستان خطی نیست و در هر فصل خودش و آدم‌های اطرافش را بیشتر می‌شناسیم.
اطلاعات بیشتر در مورد کتاب را می‌توایند از اینجا بخوانید.

برخی از جملات کتاب

- مامان جان حضرت آقا برایمان چند ظرف خورش سنتی ایرانی فرستاده بلکه پسرش به یاد سنت‌ها و تاریخ دیرین و باشکوه مملکتش از مهاجرت منصرف شود، روی یکی از ظرف‌های دربسته نوشته: قرمه سبزی دونفره، واقعا آدم توی ده شصتم زندگی‌اش خجالت می‌کشد برود بنشیند، توی چشم‌های روانکاو نگاه کند و بگوید من مبتلا به وسواس شدید فکری هستم!. قرمه سبزی دو نفره را می‌گذارم روی پیشخوان آشپزخانه تا یخش باز شود. قرمه سبزی‌ها همیشه دیر یخشان باز می‌شود. اعتماد به نفس روبرو شدن با دنیای جدید را ندارند. از توی فریزر بیرونتان بیاورند و کم کم چشمانتان را باز کنید ببینید یک جای جدید هستید با چهل درجه اختلاف دما، حتی نمی‌دانید چند سال یا چند قرن یخ زده بوده‌اید،‌ ممکن است واحد پول مملکت هم عوض شده باشد. (ص 13)

- خانمِ مامان توی خورش‌های سنتی هدفمندش گوشت نمی‌ريزد. هيچ كدام از اعضای خانواده گوشت نمی‌خورند. كلا با محيط زيست مشكل دارند. واقعا نماد طبقه‌ی متوسط رو به بالای شهری هستند. روزبه معتقد است خانواده‌اش خرده بورژوایِ گياهخوار است. دشمنِ اين نژاد از جانداران احتمالا بايد پرولتاريای گوشت‌خوار باشد. (ص 13)

 - بچه درست کنم؟ انصاف است که نُه ماه به زحمت بیاندازم دختر مردم را؟ بعد هم با افتخار بلند شوم بروم کلی پول بدهم که عکس و فیلمش را ببینم که مثل فیلم‌های تخیلی- فضایی چمباتمه زده توی شکمِ یک نفر دیگر و با لوله دارد شیره جانش را می‌مکد. آخر با لوله؟! با آن اسم ترسناکش: جنین. جنينی كه می‌خواست مثل بمب ساعتی هر شب تيك‌تاك کند و يك روزي يك ساعتی بزند ناكارم كند. از چندین سال پيش، اواسط دانشگاه، گهگاه كابوس‌هايی مي‌ديدم كه ازدواج کرده‌ام و زنم دارد توي آشپزخانه ظرف‌های شام را می‌شويد و يك بچه‌ی يكی دو ساله مي‌پرد كنار دستم روی كاناپه و می‌گويد : ((باباااااا)). وقتی آن يكی بچه كه قدری بزرگ‌تر بود هم با مداد و دفتر مشق از توی اتاق می‌آمد بيرون، با وحشت از خواب می‌پريدم.(ص 52-53)

- پرستو دختر داييِ زنِ پسر عمويِ ساغر بود. ساغر هم که زنِ کیارش بود. يك بار كیارش زنگ زد كه چرا اين‌قدر تنهايي و ممكن است خل بشوي از اين همه تنهايي و بيا با يكي از دوست‌هاي ساغر آشنايت كنم. نامرد نگفت طرف دوستِ زنش نيست. من يكي كه هيچ وقت پا نداده بود دختر داييِ زن پسر عموی زنِ کسی را جايی ببينم يا اصلا بشنوم همچين كسي وجود دارد يا نه. اين كائنات لامذهب همه كاری ازش برمی‌آيد. رفتيم نشستيم توي يكی از اين رستوران‌های دركه، روي تخت. بدم مي‌آید از روی تخت نشستن و غذا خوردن. بايد يك جور معذبی مي‌نشستي كه بقيه هم جا بشوند و قوز كنی روي سفره پلاستيكی يك بار مصرفِ بد قيافه تا نمكدانی، تكه نانی، كوفتی را از آن سر سفره برداري. مدام هم حواست به اين باشد كه لباست از پشت شلوار بيرون آمده يا اينكه پاچه شلوارت از لبه جوراب بالاتر نرفته باشد يا اينكه شكمت چقدر افتاده روی كمربند. بماند که ممکن است شرتت هم مارک درست و حسابی نداشته باشد. همانجا بود كه پرستو ناگهان چند نفس عميق كشيد و گفت بچه‌ها به صدای رودخانه گوش كنيد، امشب صدايش خيلی خوشحال است. اين بود كه حدس زدم طرف بايد از آن هيستريك‌های خطرناك باشد ولی به كیارش و ساغر چيزی نگفتم. (ص 98)

- از آن دست حرف‌هايی می‌زد كه مامان‌ها هر روز به بچه‌های‌شان می‌گويند. خودت را بپوشان سرما نخوری، امروز هوا سرد است. انگار بچه نمی‌فهمد امروز هوا سرد است. يا اينكه لقمه نان و پنير می‌دهند و می‌گويند هر وقت گرسنه‌ات شد اين را بخور، چون ممكن است بچه به جای موقع گرسنگی، وقتي كه دست‌شويي دارد نان و پنير را بخورد. ولي از يك وقتی به بعد اين حرف‌ها خيلی لذت بخش می‌شود. زمانش حدودا می‌شود در آستانه يا بعد از سی سالگی، يعنی در اوج زمانی كه كودك به محبت مادر نياز دارد. (ص 106)

 جابر حسین زاده نودهیمشخصات کتاب

عنوان: پاندای محجوب بامبو به دست با چشم‌های دور سیاه در اندیشه‌ی انقراض

نویسنده: جابر حسین‌زاده نودهی

نشر: چشمه، چرخ

چاپ اول 1394

139 صفحه

قیمت: 10000 تومان

........................................

پ.ن: زبان طنز و نگاه بیمارگونه و ویرانگر راوی را دوست دارم. در حالی که متن‌های طنز اخیرا بیشتر مطبوعاتی و مبتنی بر خبر هستند نویسنده‌ با زبان طنزی متفاوت و به دور از شوخی‌های مطبوعاتی مرسوم داستانش را روایت می‌کند.

طنزآوران امروز ایران

طنز آوران امروز ایران

کتاب شامل 51 متن است که بیشتر آنها در قالب خاطره و یا داستان روایت می‌شوند. برخی از قالب‌های دیگر طنزنویسی مثل نمایشنامه، پرسشنامه، شعر و دیکشنری هم در متن‌ها وجود دارد. همه‌ی نویسنده‌ها طنزنویس نیستند. مثل جلال آل احمد، باستانی پاریزی، صمدبهرنگی و...

برخی از جملات کتاب

- ابن ابی مرحوم، مردی بود دیر سال و ناخوش احوال. چون رحلت خواست فرمودن و مال نهادن، وی را تشویشی حاصل شد از جهت فرزندگان، پس بر تختگاه نشست و آنان را پیش خواند و آنان، مهتر و کهتر، در آستان به زانو نشستند و گوش بازکردند.

پس فرزند مهتر را گفت: ای اکبری، «گاب» خواهی یا «کتاب» خواهی؟

گفت: گاب خواهم!

پس گاب، فرزند مهتر را داد. آنگاه کهتر را گفت: ای اصغری، گاب خواهی یا کتاب خواهی؟

گفت: گاب خواستمی که بزرگان گفته‌اند: عاقل در پی گاب است و غافل در پی کتاب. لکن اینک کتاب خواهم، هم از آن روی که اکبری گاب را برده است و کتاب را نهاده.

گویند: چون از سر جان برخاست، اخوان هریک به سویی شدند و میان گابی و کتابی مفارقت افتاد. پس اصغری سر در کتاب نهاد و خواند آنچه خواند؛ و اکبری آن گاو را بپرورید و شیر بدوشید و نتایج حاصل کرد و گاوان بسیار فراهم نمود. چندان که فرسنگ در فرسنگ روی زمین را بگرفت و عدد آن پدید نبود و او را اکبر گاوبوی («گاوبچه» نیز نوشته‌اند که همان cowboy باشد) نام نهاده‌اند از بسیاری گاو که داشت. لکن درس ناخوانده بود و فهم ناکرده، چندان که حساب نمی‌توانست نگه داشتن و کتابت کردن؛ و نزدیک شد که حساب گاوان از دست وی بیرون شود. پس اصغری را گفت: ای برادر، دریاب و دست‌گیر که حساب تو دانی و کتاب تو خوانی و بی‌معاونت تو بر من خسران رود و بی‌معاضدت تو مال مرا نقصان می‌رسد. 

گویند: برادر کهتر به سبب آن دانش‌ها که آموخته بود و علم‌ها که اندوخته، حسابداری نیکو می‌دانست، از ساده و دوبل. پس نزد برادر به حسابداری ایستاد و سی سال در مزدوری اکبری بود و از فقر و فاقه نجات یافت به جهت آن گاوان. (ص ۳۴-۳۵ از داستان «در گاب و کتاب» منوچهر احترامی)

عمران صلاحیمشخصات کتاب

 عنوان: طنزآوران امروز ایران

جمع‌آوری کننده: عمران صلاحی

نشر: مروارید

چاپ هفتم ۱۳۸۱

۳۷۵ صفحه

قیمت: ۲۵۰۰ تومان

.......................

پ.ن: در مجموع به نظرم بیشتر داستان‌ها و متن‌ها جذاب نیستند. بیشتر از این لحاظ کتاب مفیدی است که توانسته مجموعه‌ای از داستان طنز ایرانی را در یک جا جمع‌آوری کند.

پ.ن.ن: عکس عمران صلاحی را از اینجا برداشتم.

نظریه‌ی طنز

 نظریه‌ی طنز

از معدود کتاب‌هایی است که به صورت علمی در مورد طنز تخقیق و پژوهش انجام داده و در انتها نظریه‌ای را نیز بر مبنای پژوهشش ارائه داده.

اطلاعات بیشتر را می‌توانید از اینجا بخوانید.

برخی از جملات کتاب

- طنز سه کارکرد عمده دارد: بیان حقایق (شامل انتقاد و ...)، تغییر فهم و ادراک یا ایجاد فهمی جدید و خندان. (ص ۷۴)

- کارکرد اصلی: معمولات و مرسومات، نظم‌ها و نظام‌ها را به هم می‌ریزد تا منطقی غیر از منطق معمول را جایگزین کند. (ص ۷۵)

- هم قالب شکن است و هم غالب شکن! طنز یک یاغی به تمام معناست.  

- طنز غالبا با استفاده از گونه‌ای ادبی زبان، نظام‌های حاکمِ ذهنی، زیستی و اجتماعی ما را در جزئیات و کلیات به هم می‌ریزد و با جایگزینی منطق، عرف، استدلال و عاداتی متفاوت با آنچه معمول اسا آفریده می‌شود. (این تعریف با واژه Humor مطابقت دارد و نه با Satire) (ص ۸۳)

- ما طنز و شوخ طبیعی را هیچ‌گاه به رسمیت نشناخته‌ایم و نوعی از انواع ادبی محسوب نکرده‌ایم تا فرصتی برای تامل و تفکری جدی درباره‌ی آن فراهم کنیم.

- هرگونه تصرف در نظم یا نظام‌های آشنای ما و جایگزینی منطقی غیرمعمول با منطق آن‌ها، به صورتی که حقیقتی را بیان کند یا فهم تازه‌ای را پدید آورد و یا ما را بخنداند، طنز پدید می‌آورد. (ص ۱۴۸)

نیما تجبرمشخصات کتاب

عنوان: نظریه‌ی طنز

نویسنده: نیما تجبر

نشر: مهرویستا

168 صفحه

چاپ اول 1390

قیمت: 5000 تومان

...........................................

پ.ن: به نظرم کتاب خوبی است. متاسفانه در مورد طنز کمتر کار علمی و دقیق انجام شده و غنیمتی بود در این اوضاع. به نظرم نظریه‌اش نیاز به نقد و بررسی بیشتری دارد و شاید بشود آن را کامل‌تر کرد.

جزء از کل

جزء از کلجزء از کل

داستان یک خطی‌اش می‌شود ماجراهای پسری به اسم جاسپر و پدری به اسم مارتی. برای اینکه بیشتر با حال و هوای داستان آشنا شوید پیشنهاد می‌کنم برخی از جملات کتاب را بخوانید.

اطلاعات بیشتر را می‌توانید از اینجا و اینجا بخوانید.

برخی از جملات کتاب

 - بعد از هشت ماه مهد کودک رفتن، به این نتیجه رسید دیگر نباید بفرستدم آنجا، چون به نظرش سیستم آموزشی «خرف کننده، نابود کننده‌ی روح، باستانی و مبتذل» بود. نمی‌دانم چطور کسانی می‌تواند نقاشی با انگشت را باستانی و مبتذل بداند.کثیف آره. نابود کننده‌ی روح، نه. (ص 13)

- همه‌ی ما مذبوحانه تلاش می‌کنیم از گور اجدادمون فاصله بگیریم ولی صدای غمناک مردن‌شون توی گوش‌مون طنین می‌ندازه و توی دهن‌مون طعم بزرگ‌ترین ظلمی رو که در حق خودشون روا داشتن حس می‌کنیم: شرم زندگی‌های نزیسته‌شون. (ص ۱۶)

-  «گوش کن جسپر. غرور اولین چیزیه که باید تو زندگی از شرش خلاص بشی. غرور برای اینه که حس خوبی نسبت به خودت داشته باشی. مثل این می‌مونه که کُت تن یه هویج پلاسیده کنی و ببریش تئاتر و وانمود کنی آدم مهمیه.» (ص 25)

- در یازده سالگی چیزی داشت که بعدها در کت‌واک‌های پاریس به تکامل رسید- لب‌های غنچه. لب غنچه متاخرترین انحراف از مسیر تکامل است. انسان‌های دوره‌ی پارینه سنگی اسمش را هم نشنیده‌اند. (ص ۵۱)

- خاخام‌ها اطلاعات زیادی درباره‌ی خشونت دارند چون برای ایزدی کار می‌کنند که به خشم مشهور است. مشکل این‌جاست که یهودیان به جهنم باور ندارند، بنابراین آن وحشتکده‌ای که کاتولیک‌ها در آستین دارند به راحتی در دسترس‌شان نیست. نمی‌توانی رو کنی به یک پسر بچه‌ی یهودی و بگویی «اون آتیش رو می‌بینی؟ می‌ری اون تو.» باید برایش قصه‌هایی از انتقام بگویی و امیدوار باشی نکته را می‌گیرد. (ص ۹۷)

- خیانت کلاه‌های رنگارنگی سرش می‌گذارد. لازم نیست مثل بروتوس از آن نمایش درست کنی، لازم نیست چیزی مرئی باقی بگذاری که از انتهای ستون فقرات بهترین دوستت زده باشد بیرون {...} نه، خائنانه‌ترین خیانت‌ها آن‌هایی هستند که وقتی یک جلیقه‌ی نجات در کمدت آویزان است، به خودت دروغ می‌گویی که احتمالا اندازه‌ی کسی که دارد غرق می‌شود نیست. (ص ۱۲۰)

- استنلی مدتی طولانی به من خیره شد. «بی‌خیال بابا، رها کن.»
«جدی می‌گم. گند زدی! هری می‌زنه به سرش! همه‌مون رو تیکه تیکه می‌کنه. احمق!»
چهره‌ی استنلی بین اخم و لبخند مردد ماند و بالاخره تصمیمش را گرفت و در وضعیتِ ترکیبِ ناراحتِ هردو ثابت ماند. «جدی می‌گی؟»
«بدجور.»
«یعنی تو داری می‌گی تری این کتاب رو ننوشته؟»
«تری نمی‌تونه اسم خودش رو با شاش توی برف بنویسه!»
«واقعا؟»
«واقعا.»
استنلی گفت «اوه.» و بعد سرش را پشت یک توده کاغذ قایم کرد. مدادی برداشت و چیزی نوشت. پریدم جلو و کاغذ را از دستش کشیدم. این را نوشته بود: «اوخ اوخ!»
«اوخ اوخ! اوخ اوخ؟ تو نمی‌دونی! تو هری رو نمی‌شناسی! منو می‌کشه! بعد تو رو می‌کشه! بعد تری رو می‌کشه و آخر سر هم خودشو!»
استنلی این حرف مسخره را جیغ زد «چرا از آخر شروع نمی‌کنه؟» (ص 180-181)

- تری هیچ دفاعی از خودش نکرد. همه چیز را پذیرفت؛ چاره‌ای هم نداشت، شهرتش بابت همین کارها بود. انکار کارهایش مثل این بود که جنگجویان صلیبی ادعا کنند فقط برای گشت و گذار به سرزمین مسلمان‌ها رفته بودند.  (ص ۱۹۳)

- به شدت از چنین کار برحذرش داشتم، ولی گوشش بدهکار نبود. گفت این خواست خدا بوده و جواب متقاعد کننده‌ای برای مخالفت با گفته‌اش به ذهنم نرسید، نمی‌دانم چرا فکر می‌کرد می‌تواند خواست خدا را بفهمد.

آخرش هم دیو نیامد خانه‌ی ما. اتفاقی بیرون پست خانه با پدرم روبه‌رو شد و قبل از اینکه فرصت کند انجیل را از جیبش درآورد دستان پدرم در گردنش حلقه شد. دیو مقاومت نکرد. فکر کرد این خواست پروردگار بوده که روی پله‌های پست‌خانه خفه شود و وقتی پدرم پرتش کرد زمین و لگد زد توی صورتش، فکر کرد احتمالا نظرش را تغییر داده. (ص ۱۹۵) 

- بعد از اینکه دعوا تمام شد و عرب‌ها دوباره برگشتند بالای پلکان، رهبرشان روی زمین تف کرد، کاری که همیشه به این معناست که «من می‌ترسم توی صورتت تف کنم برای همین یه کم خلط می‌ندازم نیم‌متر دورتر از کفشت، باشه؟» (ص ۲۶۱)

- «... ما تنها موجوداتی هستیم که به فانی بودن‌‌مون آگاهی داریم. این حقیقت به قدری ترسناکه که آدم‌ها از همون سال‌های ابتدایی زندگی اون رو تو اعماق ناخودآگاهشون دفن می‌کنن و همین ما رو به ماشین‌‌هایی پر زور تبدیل کرده، کارخانه‌های گوشتی تولید معنا. معناهایی رو که به وجود می‌آرن تزریق می‌کنن به پروژه‌های نامیرا شدن‌شون - مثلا بچه‌هاشون یا آثار هنری‌شون یا کسب و کارشون یا کشورشون - چیزهایی که باور دارن از خودشون بیشتر عمر می‌کنن. و مشکل اینجاست: مردم حس می‌کنن برای زندگی به این باورها احتیاج دارن ولی به طور ناخودآگاه بابت همین باورها متمایل به نابود کردن خودشون هستن. برای همینه که آدمی خودش رو برای هدفی دینی قربانی می‌کنه، اون برای خدا نیست که می‌میره، به خاطر ترس کهن ناخودآگاهه...» (ص ۳۴۹)

- فکر می‌کنید نمی‌شود زنی را با ارعاب عاشق خود کرد؟ شاید نشود ولی این آخرین برگم بود و باید زمینش می‌زدم. یادداشت را دوباره و با دقت خواندم. یک نامه‌ی باجگیری درست و حسابی بود، مختصر و مفید. ولی خودکار در دستم آرام و قرار نداشت. می‌خواستم یک چیز دیگر اضافه کنم ولی یادم آمد ایجاز روح اخاذی است. نوشتم: پی نوشت، اگر نیایی فکر نکن مثل احمق‌ها صبر می‌کنم، ولی اگر بیایی، هستم. بعد کمی دیگر نوشتم، درباره‌ی ذات انتظار و ناامیدی، درباره‌ی شهوت و خاطرات؛ و درباره‌ی کسانی که جوری با تاریخ انقضای کالاها برخورد می‌کنند انگار فرمان آسمانی هستند. یادداشت خوبی شد. بخش حق السکوت کوتاه بود، فقط سه خط. پی نوشت شد بیست و هشت صفحه. (ص ۳۹۰)

- بیچاره انوک. نمی‌توانست تحمل کند برای ابد مجرد بماند و نمی‌توانست تحمل کند که نمی‌تواند تحمل کند. عشق وسوسه‌اش می‌کرد ولی از زندگی‌اش غایب بود و تمام تلاشش را می‌کرد به این نتیجه نرسد که سه‌هشتم از هشتاد سال شکست را پشت سر گذاشته. از پیوستن به گروه زنان مجردی که تمام فکر و ذکرشان این است که سعی کنند تمام فکر و ذکرشان وسواس مجرد بودن نباشد احساس حقارت می‌کرد. ولی نمی‌توانست در برابر وسوسه‌ی وسواس مقاومت کند. (ص ۴۱۹)

- نظرت در مورد دختری که جسپر باهاش این‌طرف و اون‌طرف می‌ره چیه؟
- قشنگه
- فقط همین؟
- من تاحالا دو کلمه هم باهاش حرف نزدم جسپر ازما قایمش می‌کنه
گفتم: «طبیعیه من مایه‌ی خجالتش هستم»
- چیش طبیعیه؟
- من مایه‌ی خجالت خودم هم هستم.
- چرا برات جالب شده؟
- امروز دیدمش بایه مرد دیگه.
انوک بلند شد و با چشمان درخشان نگاهم کرد. گاهی فکر می‌کنم حیوانِ انسان برای زنده ماندن به غذا و آب احتیاج ندارد؛ غیب جواب همه‌ی نیازهایش را می‌دهد. (ص 419)

استیو تولتزمشخصات کتاب

 عنوان: جزء از کل

نویسنده: استیو تولتز

ترجمه: پیمان خاکسار

چاپ اول 1393

نشر: چشمه

656 صفحه

قیمت: 40000 تومان

 .............................................

پ.ن: معمولا وقتی کتاب قطوری می‌خوانم بعضی از صفحات و قسمت‌های کتاب حوصله‌ام را سر می‌برند و حتی گاهی صفحاتی را به دلیل توصیف‌های کسل کننده یا حرف‌‌های تکراری نخوانده رها می‌کنم، اما جزء از کل یکی از استثناها بود که از خواندن صفحه به صفحه‌اش لذت بردم. داستانِ جذاب، استفاده از زبان طنزِ، جهان بینی خاصِ شخصیت‌های اصلی داستان و ترجمه‌ی روان و خوبِ پیمان خاکسار، معجونی قوی و لذت بخش به وجود آورده است.خواندنش را شدیدا توصیه می‌کنم.

پ.ن.ن: یکی دو ماهی بود که می‌خواستم این کتاب را معرفی کنم اما بلاگفا ترکیده بود. هنوز هم تصمیم کامل نگرفته‌ام با توجه به این شرایط همچنان در اینجا بمانم یا مهاجرت کنم، فعلا هر دو گزینه روی میز است و شاید تا آخر هم بماند!

مرد صد ساله‌ای که از پنجره فرار کرد و ناپدید شد

مرد صد ساله‌ای که از پنجره فرار کرد و نا پدید شدمرد صد ساله‌ای که از پنجره فرار کرد و نا پدید شد

کتاب داستانِ پرماجرا و جذابی دارد. شخصیت اول داستان پیرمردی به نام آلن کارلسن است که در تولد صد سالگی از پنجره اتاقش در خانه سالمندان فرار می‌کند. فصل‌های داستان به دو قسمت کلی تقسیم می‌شوند. در یک فصل ماجراهای آلن بعد از فرار روایت می‌شود و در فصلی دیگر به ماجراهای آلن بعد از تولد می‌پردازد. راوی دانای کل است و این فصل‌ها به صورت یکی در میان می‌آیند. زبان طنز و سرنوشت پرماجرای آلن که با اتفاقات واقعی تاریخی پیوند می‌خورد باعث جذاب تر شدن کتاب می‌شود. در مورد پرماجرا بودن زندگی آلن همین بس که برای ساختن بمب اتم به اپنهایمر مشاوره می‌دهد و در جایی دیگر همسر مائو را از مرگ نجات می‌دهد و حتی در یکی از ماجراهایش به ایران می‌آید و توسط ساواک دستگیر می‌شود!

اطلاعات بیشتر را می‌توانید از اینجا بخوانید.

برخی از جملات کتاب

 - مادرش از سرطان مرد- که یولیس را غصه‌دار کرد- و کمی بعدش هم باتلاقی که پدرش می‌خواست گوساله‌ی ماده‌ای را از آن نجات دهد ابوی را هم بلعید. این هم یولیس را غصه‌دار کرد، چون آن گوساله را خیلی دوست داشت.  (ص 20)

- در آغاز فرایند عضوگیری در زندان خوب پیش می‌رفت. اما بعد نامه‌ای که مامانِ رئیس برایش فرستاده بود تصادفا در زندان دست به دست شد. مامانش از جمله نوشته بود پرگونار کوچولویش باید مراقب باشد که در زندان قاطی آدم‌های بد نشود، باید مراقب لوزه‌های حساسش باشد و او منتظرش است تا وقتی بیرون آمد دوباره با هم گنج بازی کنند. (ص 52)

- هنوز شش سالش تمام نشده بود که پدرش دستی بر شانه‌اش گذاشت و گفت: «پسرم، باید از کشیش‌ها برحذر باشی و از آدم‌هایی که ودکا نمی‌خورند. از همه بدتر، کشیش‌هایی که ودکا نمی‌خورند.»

پدرآلن، با عمل به همین پند، قطعا روزی که مشتش را حواله یک مسافر معصوم کرد و بابت همین بلافاصله از راه‌آهن کشوری اخراجش کردند کاملا هوش و حواسش سرجایش نبود. همین هم مادر آلن را برآن داشته بود که کلام حکمت آمیز خودش را به پسرش بگوید:

«از آدم‌های مست برحذر باش، آلن. این کاری است که من باید می‌کردم.» (ص 134)

- از وجنات بُسه پیدا بود که پاسخ به پاسخ بنی به پاسخ بُسه را در آستین دارد، اما آلن به وسط پرید و گفت که آدم دنیادیده‌ای است و اگر یک چیز را یادگرفته باشد این است که منشاء بزرگ‌ترین و به ظاهر لاینحل‌ترین اختلافات روی زمین گفتگو است: «تو احمقی، نه، تویی که احمقی، نه، تویی که احمقی.» آلن گفت که راه حل غالب اوقات این است که با هم ته یک بطر ودکا را بالا بیاورند و بعد به آینده نگاه کنند. (ص 194)

یوناس یوناسنمشخصات کتاب

عنوان: مرد صد ساله‌ای که از پنجره فرار کرد و ناپدید شد

نویسنده: یوناس یوناسُن

ترجمه: فرزانه طاهری

نشر: نیلوفر

چاپ اول 1391

372 صفحه

قیمت: 17000 تومان


 پ.ن: کتاب جذاب و خوبی بود فقط چند غلط کوچک نگارشی داشت که امیدوارم در چاپ‎های بعدی اصلاح شود.

پ.ن.ن: بر اساس این کتاب فیلمی با همین عنوان نیز ساخته شده استفیلم مرد صد ساله‌ای که از پنجره فرار کرد و نا پدید شد

امریکا دیگر وجود ندارد

امریکا دیگر وجود نداردامریکا دیگر وجود ندارد

 

 این کتاب مجموعه‌ای از داستان‎های مختلف «پیتر بیکسل» است که از کتاب‌های مختلف (به خصوص کتاب«داستان‌های کودکان») جمع آوری شده است. امریکا دیگر وجود ندارد نام یکی از داستان‌های کتاب است.

برخی از جملات کتاب

-  داستان باید در هنگام نوشتن خود من را هم غافلگیر کند و چرخش‌هایش نباید در کلیشه‌ها و اشکال از پیش تعیین شده روی دهند. باید بتوانم هودم چرخش‌های داستان را مشخص کنم. داستان باید رویکاغذ اتفاق بیفتد. (ص 17)

- به این ترتیب:

پیرمرد صبح مدت زیادی در عکس ماند، ساعت نه آلبوم زنگ زد، مرد بلند شد و برای اینکه پاهایش یخ نکنند ایستاد روی کمد، بعد لباس‌هایش را از تو روزنامه بیرون آورد و کرد تنش. در صندلی که به دیوار آویزان بود نگاه کرد، نشست روی ساعت پشت فرش و مشغولِ ورق زدن آینه تا شد تا اینکه میز مادرش را دید.
مرد حسابی کیف می‌کرد. تمام روز مشغول تمرین و پیدا کردن نام‌های تازه بود. دیگر همه چیز تغییر نام داده بود: او حالا نه مرد بلکه پا بود، پا هم صبح، و صبح شده بود مرد. (ص 72)

- مرد هشتاد ساله، در مورد روز تولدش و اینکه حافظه‌ی خوبش را تحسین می‌کردند، گفت: «خب، بله. اما همیشه احساس می‌کنم یک چیزی را فراموش کرده‌ام.»
در بیست و دو سالگی تصمیم گرفته بود خودش را بکشد. (ص 107)

 

پیتر بیکسلمشخصات کتاب

عنوان: امریکا دیگر وجود ندارد
نویسنده: پیتر بیکسل
ترجمه: بهزاد کشمیری پور
نشر: مرکز
چاپ سوم 1391
162 صفحه
قیمت 5900 تومان


پ.ن: بیشتر داستان‌های کوتاهش را دوست نداشتم به جز داستان‎هایی که مربوط به کتاب «داستان‌های کودکان» بودند.

به خاطر فرانک

به خاطر فرانک

داستان در مورد پسری به نام هادی است که همراه مادربزرگش زندگی می کند. هادی علاقمند به داستان‌های پلیسی- جنایی است. به همین دلیل از طرف مردی به نام سلیمانی به او پیشنهاد می‌شود یک فیلمنامه پلیسی-جنایی بنویسد. تقریبا همزمان با این موضوع شوهر خاله هادی نیز از او می‎خواهد که در کشفِ رازِ یک ماجرای پلیسی - جنایی که در خانواده‎اش اتفاق افتاده به او کمک کند.

اطلاعات بیشتر را می‌توانید از اینجا بخوانید.

برخی از جملات کتاب

- یعنی چه!؟ یعنی آخرش هم باید می‌پذیرفت که خودش مقتول داستانش را به قتل رسانیده است تا همه قیل و قال‌ها و جنجال‌ها بخوابد؟ آخر کجای دنیا چنین نویسنده‌ی احمقی پیدا می‌شود که آخر فیلمنامه پلیسی- جنایی خودش را فلسفی کند و بنویسد: «... و چون به دنیا آوردن جنایت محسوب می‌شود، و به دنیا آوردن داستانی جنایی، جنایت در جنایت، لذا کارآگاه کولاک، ترجیح داد به جای دستگیری قاتل، نویسنده این فیلم را دستگیر کرده و به چوبه اعدام بسپرد. پایان.» (صفحه 6)

- «هادی، در نبود تو ما مشورت کردیم، دیدیم بهتره پنجاه تا قتل رو بکنیم سی و دو تا! به خاطر کم شدن حجم قصه‌ها!»؛ «هادی گمانم بهتره جریان اون چک تضمینی قاتل رو که پلیس زیر خونه‌ی مقتول دوازدهمی پیدا می‎کنه ولی دنبالش رو نمی‎گیره عوض کنی! راستش جذابیت تصویری نداره!»؛ «بابا یه دفه نوشتی مامور پزشکی قانونی می‌گه: به مقتول دوم تجاوز شده، دیگه بسه! درباره مقتولای دیگه، تکرارش نکن. تازه، اون هم بد آموزی داره. بگو پزشک می‌گه قاتل با مقتول به زور ازدواج کرده. این هم یادت باشه:ن ننویسی این زن‌ها با میل خودشون با قاتل می‌رفتن بیرون شهرها. بنویس قاتل چیزخورشون می‌کرده تا ببره بیرون شهر و فقط طلا ملاشونو بدزده؛ «هادی ما یه فکر بکر کردیم! قاتل خودشو نمی‌کشه. دادگاه به اشد مجازات محکومش می‌کنه و تقاص خون اون مقتولای بیچاره رو ازش می‌گیره. اینجوری می‌دونی چی می‌شه؟ قاتل که پشتش به یه جاهایی گرم بوده، پای چوبه اعدام می‌فهمه بز آورده. خودشو خیس می‌کنه و اعتراف می‌کنه که مامور سیا بوده. خیلی هیچکاکی می‌شه، نه!؟» (صفحه 9)

مشخصات کتاب

عنوان: به خاطر فرانک

نویسنده: علیرضا طالب زاده

نشر: مرکز

چاپ اول: 1379

قیمت: 990 تومان


پ.ن: داستان به زبان طنز روایت می شود و هرچند گاهی کمبودها و نقص هایی دارد اما جذاب و سرگرم کننده است.

شیر برنج

دفترچه خاطرات روزانه
گوریل شکمش رو گرفته بود و به خودش می‌پیچید. از بچه‌ها پرسیدم «چِشه؟ به خاطر علف پلویِ امشبه؟» ریقونه دهنِ پُرش رو باز کرد و در حالی که مثل کمباین سبزی پلویِ توی دهنش رو تف می‌کرد، گفت «نه بابا، حامله است، انباری زده» گفتم «معده‌ای؟» گفت «نه، صندوق عقب جاسازی کرده‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه» پشت بندش آروغِ محکمه پسندی زد. خرمگس هم نامردی نکرد و جوابش رو با یه آروغ بلندتر داد و گفت «بکش به سبیلات پرپشت بشه» گفتم «لجن بازی در نیارید بذارید شام‌مون رو کوفت کنیم» وسطای شام بودیم که یه جوون صفر کلیومتر اومد تو بند. خرمگس گفت: «عجب آناناسی، دسرمون هم جور شد» ریقونه پیشنهاد داد اسم تازه وارد رو «دمپایی ابری» یا «خرچُسونه» بذاریم. با رای گیری اسمش رو «شیربرنج» گذاشتیم.

اوضاع گوریل گُه‌مال شده بود. به هر بدبختی بود، سه تا قرص سی لاکس گیر آوردم و دادم بهش. همه رو یه جا بالا انداخت، هنوز آب رو روش نخورده بود که بالاآورد. از مسهل بودنِ قرص‌ها مطمئن بودم اما نمی‌دونم چرا برعکس عمل کرد، یحتمل تاریخِ انقضاش گذشته بود. پیراهنش رو در آوردم تا کمرش رو ماساژ بدم. کلِ هیکلش کتاب شعر بود. از «دریای غم ساحل ندارد، ...گشاد پارو بزن» تا «انسان محکوم به آزادی است» اما خودم از صورتِ زنِ مو بوری که تویِ رونِ پایِ چپش بود، بیشتر خوشم می‌اومد. می‌گفت: «نامزدشه» اما مثلِ کفتار دروغ می‌گه. حاضرم به جونِ ننه‌ام رو قسم بخورم که مرلین مونرو تا حالا بهش نگاهِ چپ هم نکرده چه برسه به اینکه نامزدش بشه. 

گوریل دست کرد تو آت و آشغال‌هایی که بالا آورده بود و دو تا کیسه‌ی پلاستیکی برداشت. ریقونه‌یِ احمق باز هم اطلاعات غلط داده بود. معده‌ای بار زده بود. واسه تشکر یکی از بسته‌ها رو بهم داد. آبِ زردِ روی کیسه مثل اَن‌دماغ کِش می‌اومد. گفتم «قربون دستت، اهلش نیستم.»

تازه خاموشی زده بودند و چشمام گرم خواب شده بود که با صدایِ جیغِ خفه‌ای از تخت پریدم بیرون. خرمگس رو دیدم که جلوی دهنِ شیربرنج رو گرفته. زدم رو شونه‌اش گفتم «خشونت، بی‌خشونت» البت انتظار نداشتم برگرده و دستم رو ببوسه ولی وقتی بهم گفت «به تو چه انچوچک؟» یه کوچولو بهم برخورد. گفتم «برو با هم قد خودت دست به یخه شو مرتیکه‌یِ جارکش» دستش رو از روی دهن شیربرنج که داشت خفه می‌شد کنار کشید و گفت «بخواب سیرابی، اونایی که من زدم، تو رو میزشون می‌رقصیدی» ریقونه و بقیه هم‌بندی‌ها هم بیدار شده بودند و سر مشتِ اول شرط بندی می‌کردند. گفتم «فسنجونِ زیادی نخور» ناکِس بی‌هوا چند تا مشت به طرف صورتم پرت کرد، با داکِ چپ جاخالی دادم و بعدش با یه هوکِ راست کوبیدم تو صورتش. مثل فواره از دماغش خون زد بیرون و ولو شد رو زمین. قبلا توی بند گفته بودم خشونت بی‌خشونت، الان باید حرفم رو عوض کنم ولی هنوز چیز بهتری براش پیدا نکردم. 

ریقونه داشت پولای شرط بندی‌اش رو جمع می‌کرد که با صدای سوتِ نگهبان بساط‌مون رو جمع کردیم. گوریل که ترسیده بود، بسته‌هاش رو داد به من تا براش قایم کنم. فکر نکرده گذاشتمش لای بالشم. همه رو بردن بیرون زیر هشتی واسه بازجویی. 

نمی‌دونم کدوم شیر ناپاک خورده‌ای گفته بود مشتِ اول رو من زدم. انداختنم تو انفرادی. تو عالَم تنهایی تصمیم گرفتم برم توی فاز درس و کتاب. یه نخ سیگارِ برگ به نگهبان رشوه دادم تا واسه دوستام پیغام بفرسته جزوه‌های حقوقِ دانشگاه پیام نور رو برام جور کنند. هشت ماه که گذشت از انفرادی اومدم تو بند. گوریل نبود. گفتن بردنش شربت خوری واسه ترک. شیربرنج هم رفته بود. کسی ازش خبر نداشت. دست کردم تویِ بالشم ببینم بسته هنوز سرجاشه یا نه. از خنده‌یِ ریقونه فهمیدم که تا حالا کلکش رو کندن. از بلندگو صدام زدن واسه ملاقاتی.
پشتِ شیشه‌ی ملاقات شیربرنج بود. گوشی رو برداشتم و گفتم «تو کی آزاد شدی کثافت؟» گفت «یک ماه بعد از اینکه رفتی انفرادی» وقتی گفت آنتن بوده و اون شب اسم من رو واسه شروع دعوا راپورت داده، حس کردم دارم اون پلاستیک زردِ آبکی رو که شبیه اَن‌دماغ بود، قورت می‌دم. گفت «شرمنده، ببخشید» سرم رو به شیشه چسبوندم و توی چشماش زل زدم. با یه حسِ سینمایی گفتم «می‌بخشم، اما فراموش نمی‌کنم.» گوشی رو آورد بالا و بهم نشون داد، یعنی تو گوشی حرف بزن. دیگه حس‌ام رفته بود. گوشی رو برداشتم و گفتم «دفعه آخرت باشه، گُه بزرگ‌‎تر از دهنت می‌خوری» بدون اینکه چیزی بگه گوشی رو گذاشت و رفت.

بعد از تموم شدنِ ملاقات، نگهبان یه بسته از طرف شیربرنج برام آورد. جزوه‌های حقوقِ دانشگاهِ پیام نور بود.

 

بخشی از خاطرات منتشر نشده نلسون ماندلا، 1985، زندان


پ.ن: منتشر نشده در هفته‌نامه‌ی سابق آسمان! (باز هم به دلیل تلخ بودن اجازه انتشار پیدا نکرد. این متن را برای روزی که ماندلا فوت کرد نوشته بودم

فلسفه طنز

فلسفه طنزفلسفه طنز

 

همان طور که از اسم کتاب نیز مشخص است نویسنده از نگاه فلسفه، مفهومِ طنز و خنده را بررسی کرده است.

سرفصل‌های اصلی کتاب:

فصل اول: موضوعی شوخی نابردار: سنت طرد طنز و تئوری‌های سنتی طنز

فصل دوم: ستیز، گریز، یا خنده

فصل سوم: از لوسی تا «من عاشق لوسی هستم»: تکامل طنز

فصل چهارم: آن لبخند ژکوندی: زیبایی شناسی طنز

فصل پنجم: خندیدنِ بی‌جا: اخلاق منفی طنز

فصل ششم: خوب خندیدن: اخلاق مثبت طنز

فصل هفتم: فلسفه و کمدی: انسان فکور و انسان خندان

فصل هشتم: نیمه خالی و نیمه پر لیوان: خرد کیهانی

 

برخی از جملات کتاب

- وودی آلن درباره استندآپ کمدی می‌گوید: «بهترین لذتی است که می‌توانید بدون درآوردن لباس تجربه کنید.» (ص 32)

- طرد طنز در دو منبع اصلی تمدن غرب عیان است: فلسفه یونان و انجیل. منظومه اخلاقی پروتاگوراس هشدار می‌داد: «مبادا که به دام نیشخند مهار ناشندی بیفتید.» و انکریدیون، اثر اپیکتتوس، توصیه می‌کند: «مگذارید که خنده‌تان بلند یا مکرر یا بی‌پروا شود.» به روایت پیروانشان این دو فیلسوفان هرگز نخندیده بودند. (ص 35)

- {هانری برگسون}: برای لحظه‌ای تلاش کنید به هر چیزی که گفته یا انجام می‌شود علاقه‌مند شوید، در خیال‌تان همراه کسانی شوید که عملی را انجام می‌دهند و آنچه احساس می‌کنند را حس کنید؛ به عبارتی، سعی کنید هم‎دردی‎تان را تا آنجا که ممکن است گسترش بدهید، به مانند اینکه معجزه‌وار، جزیی‌ترین چیزهایی را که مهم تلقی می‌شوند می‌بینید و آنگاه سایه‌ای غمگین همه جا را فرا می‌گیرد. حالا کنار بایستید و به زندگی از نگاه یک ناظر بی‌طرف بنگرید: بسیاری از نمایش‌های جدی زندگی به کمدی تبدیل می‌شوند. (ص 74)

- شوخی یک وضعیت خاص از بازی با استفاده از زبان است که در آن قوانین روزمره ارتباطات را معلق می‌کنیم و به یکدیگر جواز کمیک می‌دهیم که هر چه خواستیم بگوییم، مادامی که جمع از آن لذت ببرد. (ص 81)

- البته در گفت و گو، بعضی وقت‌ها خنده در پی شوخی یا داستانی خنده‌دار است، ولی اغلب به نظر می‌رسد خنده یک ژست اجتماعی است که به دیگران علامت می‌دهد رفتاری دوستانه داریم و می‌توانند در کنار ما آسوده باشند. (ص 86)

- یک مطالعه بر روی قاتلان مبتلا به روان پریشی در تگزاس، هیچ موضوع مشترکی پیدا نکرد به جز محرومیت از بازی‌های دوران کودکی، که در 90 درصد ایشان رخ داده بود. (ص 122)

- می‌توانیم با در نظر گرفتن فراغت‌های شناختی و کاربردی طنز و نیز بی‌مسئولیتی، بی‌رحمی و دیگر آسیب‌هایی که می‌تواند از آن نتیجه بشود یک اصل عمومی اخلاقی را پیشنهاد بدهیم که چیزی شبیه به «با آتش بازی نکن» است: بی‌توجهی به چیزی را که مردم باید به آن توجه کنند ترویج نکن. (ص 185)

- تحقیقات درباره مغزشویی نشان داده است که ریشخندِ طنز شاید موثرترین روش خنثی کردن آثار تعالیم تبلیغی است. ویلیام سارجنت روان پزشک مدعی است که اگر فرد در هر مرحله‌ای از مغزشویی بخندد، «همه‌ی فرایند خراب شده است و می‌بایست از ابتدا شروع کرد.» (ص 199)

- وقتی آلمان‌ها وارد وین شدند، زیگموند فروید در آنجا زندگی می‌کرد. او را دستگیر کردند، ولی بعدا پیشنهاد دادند اجازه دارد کشور را ترک کند مشروط بر اینکه دست نوشته‌ای امضا کند که با او بد رفتاری نشده است. فروید نشست و این را نوشت: «خطاب به خواننده: با طیب خاطر گشتاپو را به همه توصیه می‌کنم. زیگموند فروید» (ص 201)

- کمدی از ابتدا نظامی‌گری، پدرسالاری و هرنوع قهرمان‌گرایی را به چالش کشیده است. درس زندگی اینجا این است: «درباره قدرتمندان و نهادها منتقدانه بیندیش به خصوص آنهایی که از تو می‌خواهند برای افتخار بکشی یا کشته بشوی.» (ص 229)

جان موریلمشخصات کتاب

 

عنوان: فلسفه طنز

نویسنده: جان موریل

ترجمه: محمود فرجامی، دانیال جعفری

نشر: نی

چاپ 1392

288 صفحه

قیمت: 14000 تومان


پ.ن: کتاب بسیار خوبی است به خصوص برای کسانی که در زمینه طنز فعالیت می‌کنند و یا به این موضوع علاقه‌مند هستند.

سنگر و قمقمه‌‌های خالی

سنگر و قمقمه‌‌های خالی

این کتاب شامل گردآوری 26 داستان از بهرام صادقی (1335-1346) است که قبلا در مجلاتی مانند «سخن» «فردوسی» و... منتشر شده است. بیشتر داستان‎ها به زبانِ طنز روایت می‎شود، طنزی تلخ که بیشتر بر روی مشکلات اجتماعی آن زمان تاکید دارد.  

اطلاعات بیشتر را می‌توانید از اینجا و اینجا بخوانید.

برخی از جملات کتاب

- آقای کمبوجیه در زیر لحاف به خودش فشار می‌آورد و مثل غریق نومیدی که دست‌هایش را به هر طرف تکان می‌دهد تا مگر به تخته پاره‌ای برخورد کند از این شاخه به آن شاخه می‌جست، دنبال موضوع‌ها می‌دوید و دستش را، گاه با خشونت و سرعت، و گاه به نرمی و آرامی، به جلو می‌برد و که فکر را محکم بگیرد و نگذارد فرار کند. بالاخره توفیق، گرچه نسبی بود، نصیبش شد:

درباره عشق فکر می‌کنم.

درباره عشق فکر می‌کنی؟

درباره عشق فکر می‌کند!

آقای کمبوجیه از وحشت نزدیک بود فریاد بکشد. در مغزش از هر گوشه کسی یکی از زمان‌های گوناگون عشق ورزیدن را صرف می‌کرد: «کمبوجیه عشقبازی می‌کند! کمبوجیه عشق بازی نکرده است! کمبوجیه، عشقبازی می‌کنی؟»

آقای کمبوجیه مصمم شد که به این شلوغی خاتمه بدهد. با لحن محکمی، که نشانه‌ی اراده‌های خلل ناپذیر است، در مغزش بانگ زد:

بله عشق بازی می‌کنم! (داستان سنگر و قمقمه‌های خالی ص 83-84)

- خبرنگار که دوربینش را آماده‌ی عکس‌برداری از آقای مستقیم، که همچنان در گوشه‌ای افتاده بود، می‌کرد گفت: «در روزنامه آگهی کنید، بنویسید که زنده است.»

صاحبخانه گفت: «بله لازم است. تنها کاری است که می‌توانیم بکنیم، نیست دکتر؟»

دکتر از جلو دوربین خبرنگار عقب رفت و جواب داد: «چرا، چرا، البته. ولی باز هم باید دید عقیده خودش چیست.» (داستان با کمال تاسف، ص 117)

- آقای منتقد: شما موفق نشده‌اید. این چیزها را نویسندگان بازاری مجلات سبک بهتر می‌نویسند. در داستان شما مردی هفت‌تفریش را برمی‌دارد و به خانه‌ی معشوقه‌اش می‌رود، بعد او را می‌کشد. اما ما معمولا وقتی به خانه‌ی معشوقه‌مان می‌رویم تفنگ همراه نمی‌بریم.

نویسنده داستان‌های کوتاه: لحنتان خیلی کتابی بود، من از روی تجربه‌های خودم برایتان حرف می‌زنم. بهتر است چند روز به منزل من بیایید تا سر فرصت مطالبی را به شما بیاموزم. من چنیدن قفسه دارم که در آنها فلکلور گذاشته‌ام. مثلا شما می‌دانید در سمنان به آهو چه می‌گویند؟

جوان: نه.

من هم نمی‌دانم، اما به قفسه مراجعه می‌کنم. بالاخره ممکن است روزی پرسوناژ به سمنان برود.

مترجم بین المللی: آیا چند زبان می‌دانید؟ این خیلی مهم است. من به هفده زبان آشنایی دارم و باز هم می‌بینم تشنه زبان هستم. همه‌ی کتاب‌ها را در متن اصلی می‌خوانم. چطور؟ شما اسپرانتو نمی‌دانید؟

جوان: خیر

موسیو سوسیولوگ: باید به فرنگ بروید والا هرکاری بکنید مثل آبی است که به آنوس شتر بریزند... (داستان «در این شماره» ص 242-243)

بهرام صادقیمشخصات کتاب

عنوان: سنگر و قمقمه‌‌های خالی

نویسنده: بهرام صادقی

نشر: زمان

چاپ دوم 1388

432 صفحه

قیمت: 7000 تومان


پ.ن: کتاب را دوست داشتم. به نظرم با اینکه حال و هوای داستان‎هایش نسبتا قدیمی است اما هنوز از بیشتر داستان‎های جدیدِ ایرانی یک سر و گردن بالانر است و از نمونه‎های خوب طنز تلخ ایران محسوب می‌شود.

خنده در خانه‌ی تنهایی

خنده در خانه‌ی تنهایی

این کتاب در سال 1381 برنده بهترین مجموعه داستان از جایزه هوشنگ گلشیری شده است و شامل هفت داستان با درون مایه طنز است. بیشتر داستان‌ها در برلین اتفاق می‌افتند. نویسنده با استفاده از زبان طنز بیهودگی و حماقت‌های زندگی آدم‌های داستان‌اش را روایت می‌کند.

اطلاعات بیشتر را می‌توانید از اینجا و اینجا بخوانید.

برخی از جملات کتاب

- گفت اعتبارِ شهادتِ همسر به اندازه‌ی نصفِ یک شاهد کامل است گفتم اِ اینجا هم پس خودم گفت بیهوده است گفتم نصفی زن‌ام نصفی هم خودم می‌شود یک شاهدِ کامل کاغذ را لای غلتک ماشین تحریر گذاشت تَک انگشتی می‌زد گفت شهادت یک دیوانه حتی اگر رسمی باشد و تاییدیه داشته باشد نصفه هم حساب نمی‌شود تو که غیررسمی هستی گفتم شهادتِ یک کِرم چه طور گفت آدرس با انگشت اشاره به شقیقه‌ام زدم ندید انگشت‌هاش یک لحظه آرام گرفت گفت آدرس گفتم اینجاست کتاب کُلُفتی را ورق زد و گفت قانون تصریح می‌کند یک حیوان وقتی می‌تواند شهادت بدهد که به لحاظِ مَسکن و معیشت مستقل باشد نوکِ سبیل‌هاش را تاب داد. ( از داستان «چ ک ه» ص 31-32)

- گفتم تخفیف بدهید گفت قانون فصل حراج ندارد

زیرلب فحشی پراندم گفت چی کاغذی دیگر برداشت گفت توهین به مامورِ

هول هولی گفتم شما خیلی مشکل پسند هستید گفت قانع کننده نیست قانونا جرم دارد

ولی زنِ من وسعت نظر دارد تکان که بخورم می‌گوید تو دیوانه‌ای، روانی هستی، شیزوفرنی‌یی تصدیق کنید که کلمه زیبایی است (از داستان «چ ک ه» ص 33-34)

یاد صحنه‌ی آخرِ «آینه‌های دردار» افتادم که ابراهیم کنار صنم بانو دراز می‌کشد و خوب که خواننده را پی‌ِ آخرِ ماجرا می‌کشاند، با مشتی حرف‌های قلمبه سلمبه بالاخره از زیرِ هپی اِند هالیوودی شانه خالی می‌کند. (سانسور بوده یا خود سانسوری؟ هر چه بود، تازه بعدها گلشیری باید به جای ابراهیم تقاص پس می‌داد به آن سوال تاریخی برخاسته از شعور ادبی زمانه‌اش: «بالاخره با طرف خوابیدی یا نه؟.») (از داستان «چشم‌های پنهان روز واقعه» - ص 133)

بهرام مرادیمشخصات کتاب

عنوان: خنده در خانه‌ی تنهایی

نویسنده: بهرام مرادی

نشر: اختران

چاپ اول 1381

تعداد صفحه: 160

قیمت: 1100 تومان


پ.ن: بیشتر داستان‌های کتاب را دوست داشتم. از معدود داستان‌های ایرانی بود که با زبان طنز روایت می‌شد.

زندگی و عقاید آقای تریسترام شندی

زندگی و عقاید آقای تریسترام شندیزندگی و عقاید آقای تریسترام شندی

 لارنس استرن این کتاب را در 9 جلد نوشت که در ایران تمام این مجموعه به صورت دوجلدی منتشر شد و در چاپ‌های بعدی نیر هر دو جلد با هم ادغام شد. در این کتاب آقای تریسترام شندی داستان زندگی خودش را به زبان اول شخص روایت می‎کند. داستان از لحاظ طنز ساختاری نسبت به زمان خودش بسیار پیش‎رو است هر چند که از لحاظ موضوعی ممکن است خواندن آن برای خواننده امروزی کمی خسته کننده باشد.

اطلاعات بیشتر درمورد این کتاب را می‌توانید از اینجا و اینجا بخوانید.

برخی از جملات کتاب

- هرگز هیچ اهدا کننده‌ی بینوایی به اهدائیه خود امیدی کمتر از این اهدائیه نداشته است؛ زیرا در گوشه‌ی پرت افتاده‌ای از مملکت و در خانه‌ای گالیپوش نگارش یافته است، جایی که من زندگی می‌کنم و مدام می‌کوشم با خنده و نشاط از ناتوانایی‌های ناتندرستی و سایر مصائب زندگی جلو بگیرم، زیرا اعتقاد راسخ دارم که آدمی، هربار که لبخند به لب می‌آوردو - از این بیشتر- هرگاه که می‌خندد چیزی بر این بازمانده‌ی زندگی می‌افزاید. (ص 10)

- من در این مردی که به او احترام می‌گذارم، و در این شوخی‌ها، کمترین شائبه‌ی بدنیتی و بدخواهی نمی‌بینم؛ من معتقدم که این مطایبات از روی صفای دل است. اما دوست عزیز، تو متوجه این نکته باش که مردم ابله قادر به ادراک چنین چیزی نیستند و مردم نابکار تمایلی به ادراک چنین چیزی ندارند و تو خودت می‌دانی که تحریک یکی و سربه‌سر گذاشتن دیگری به چه معنا است. اینها وقتی برای دفاع مشترک همدست شدند، یقین داشته باش چنان جنگی علیه تو راه بیندازند که تو را قلباَ از از این جریان، حتی از زندگی بیزار کند. (ص 43-44)

- و اما روحانیون - نه... اگر چیزی علیه‌شان بگویم نابود می‌شوم- و میلی به این کار ندارم. تازه اگر هم میلی داشتم جرات نمی‌کردم از ترس جانم به این وضوع بپردازم. با این اعصاب و این روحیه ضعیف و با وضعی که در حال حاضر دارم به بهای جانم تمام خواهد شد، اگر بخواهم خودم را با پرداختن به چنین موضوع غم انگیز و حزن‌آوری دچار غم و افسردگی کنم. بنابراین به سلامت نزدیک‌تر است که پرده‌ای در میانه بکشم و به شتاب از آن بگذرم و با سرعتی که می‌توانم به نکته اصلی اساسی‌ای بپردازم که در نظر داشتم روشن کنم- و آن اینکه چطور شده است که به قول شما مردمی که کمترین خرد را دارند گفته می‌شود واجد بیشترین تشخیص‌اند.

اما درست توجه بفرمایید، می‌گویم گفته می‌شود، چون آقایان محترم، این چیزی بیشتر از یک گزارش نیست، مثل بیست گزارشی که در روز می‌شنویم و توکلا می‌پذیریم- و من معتقدم که گزارش بسیار بد و بدخواهانه‌ای است. (ص 251)

- فصل پنجم

پدرم پیش خود گفت: «آخر حالا وقت صحبت درباره‌‌ی مستمری و سرباز پیاده است؟»


فصل ششم (ص 343)

 

لارنس استرنمشخصات کتاب

عنوان: زندگی و عقاید آقای تریسترام شندی

نویسنده: لارنس استرن

ترجمه: ابراهیم یونسی

نشر: تجربه

چاپ اول 1378

791 صفحه

قیمت: 2500 تومان!

........................

پ.ن: نتوانستم کتاب را تا آخر بخوانم. شاید به دلیل فضا و موضوع داستان  که بیشتر به زمان خودش مربوط بود. هرچند کتاب در زمان خوش بسیار پیشرو است و به خصوص شوخی‌هایی که از لحاظ ساختاری در متن انجام داده است امروزی و مدرن به نظر می‎رسد. مثلا در قسمتی از داستان راوی توضیح می‌دهد که چوبی را در هوا به این شکل حرکت دادم و سپس مسیر حرکت چوب در هوا را ترسیم می‌کند! (تصویر پایین).

زندگی و عقاید آقای تریسترام شندی

امشب تولدِ توئه، چشما به دنبال توئه

امشب تولد توئه چشما به دنبال توئه
- دست، دست، دست... شُلِ شلِ... آهان... ای خدا ولُم كنین... سیِ دُختِ هاجرو خودمه تو گل می‌پلكونم/محض رضای دخترون خودمه تو گل می‌پلكونم/ تلیتو لیته لیتوله...
جمعیت دست می‌زنند و جیغ می‌کشند. پسرک چاقی در وسطِ مجلس شلنگ تخته می‌اندازد و دست‌ها و شکمش را می‌لرزاند.
- گل به سر عروس یالا... دومادو ببوس یالا... رفیقای داماد چرا ساکتند؟
صدایِ جیغ و دست زیاد می‌شود.
- گل به سر عروس
صدایِ جمعیت: «یالا»
- آرتیستی ببوس
صدایِ جمعیت «یالااااااااا... 10... 9... 8... 7... 6... 5... 4... 3... 2... 1...»
 صدایِ بلندِ ماچ می‌آید. عروس لُپ داماد را می‎بوسد. جمعیت می‌خندد. داماد خجالت می‌‎کشد. اثرِ آبرنگِ قرمزِ لب‌هایِ عروس رویِ صورتِ داماد باقی می‌ماند.
خواننده میکروفونش را جلویِ دهانِ داماد می‌برد «بعد از ماچِ عروس یه گاز خیار خیلی می‌چسبه»
پسرکِ دندان خرگوشی که کت و شلوارِ گشادی به تن کرده است می‌خندد و یک گاز از میکروفونِ خیاریِ خواننده می‌کند.
پسرکی که تورِ پشه‌بندی رویِ سرش بسته و لپ‌ها و لبش را با آبرنگ قرمز کرده است، دستش را دورِگردنِ پسرکِ دندان خرگوشی می‌اندازد و با عشوه‌ای ناشیانه می‌گوید «پس عروس چی؟!» و به خواننده چشمک می‌زند.
 خواننده خیار را مانند میکروفون توی دستش می‌گیرد و به نوازنده اشاره می‌کند «آماده‌ای؟» نوازنده که سطل آشغالِ پلاستیکی را مانند تمبک توی دستش گرفته است، چند بار رویِ پلاستیک آن دست می‌کشد و اعلام آمادگی می‌کند.
- می‌خوایم بریم برای رقص چاقو؛ با بشکن‌هایِ ریز همراهی کنید... داش داش، داش داش، داشم من/ نشعه‌‎یِ خشخاشم من...
پسرکِ چاق چاقویِ یک بار مصرفی را توی دستش گرفته و همان شلنگ و تخته را با ریتمی کندتر اجرا می‌کند.
یکی دیگر از پسرک‌ها کیک را می‌آورد و جلویِ عروس و داماد قرار می‌دهد. پسرکِ چاق با اَدا و اطوار چاقویِ پلاستیکی را به دستِ داماد می‌دهد.
پسرکِ دندان خرگوشی با چاقویِ یکبار مصرف نانِ بربری‌ای را که یک لایه خامه‌یِ شکلاتی رویِ آن زده‌اند، می‌برد.
- امروز تولدِ آقا داماد هم هستا... می‌خوایم سنگ تموم بذاریم و همه بیان وسط... امشب تولد توئه/ چشما به دنبال توئه/ این نون زردِ بربری/  اسیرِ دستای توئه...
پسرکِ چاق داماد را بلند می‌کند و به وسط صحنه می‌آورد. بقیه‌یِ پسرک‌ها هم دورش حلقه می‌زنند. پسرکِ نوازنده با تمام توان رویِ سطل آشغال می‌کوبد. پسرکِ لُپ قرمز توری را از پیشانی‎‌اش کنار می‌زند، میکروفونِ خیاری را از پسرکِ خواننده می‌گیرد و خودش می‌خواند «با عرض سلام شهبالم/ امشب مهمونم و خیلی خوشحالم/ دوماد از دوستای خوب بچگیمه/ اون تنها رفیق روزای زندگیمه/ از بچگی تا حالا همدم‌شَم/ امشب تولدشه من عروس‌شم... »
ناگهان مردِ میانسالی با لباسِ نظامی درِ را باز می‌کند و وارد اتاق می‌شود. همه‌یِ پسرک‌ها ساکت می‌شوند و هر کسی سعی می‌کند در گوشه‌ای از اتاق خودش را مشغول کاری نشان دهد. فقط پسرکِ دندان خرگوشی با کتِ گشادش در وسط اتاق ایستاده است. مرد نظامی می‌پرسد «پس چرا ساکت شدید؟» سپس در حالی که می‌خواند و گردنش را مانند اردک به جلو و عقب حرکت می‌دهد به سمت پسرک دندان خرگوشی می‌رود «قِر تو کمرم فراوونه، نمی‌دونم کجا بریزم... »
پسرکِ خواننده خیارِ گاز زده‌اش را از داخل جیبش بیرون می‌آورد و جلویِ دهانش می‌گیرد «همین‎جا، همین‌جا...»
پسرکِ نوازنده رویِ سطل ضرب می‌گیرد. مرد نظامی کمرش را خم می‌کند و در حالی که دور داماد می‌چرخد با انگشت‌هایِ وسطی بِشکنِ شلاقی می‌زند «هِی هیکلمو می‌جنبونم، نمی‌دونم کجا بریزم... » بقیه پسرک‌ها نیز جرات پیدا می‌کنند و به وسط می‌آیند تا مجلس را گرم کنند.
چند دقیقه‌یِ بعد مرد نظامی داماد را با خود می‌برد. بچه‌ها برایش دست تکان می‌دهند و پسرکِ لپ قرمز برایش از راه دور بوس می‌فرستد.
شب هر کدام از بچه‎ها تویِ تخت‌شان می‌خوابند، پسرک لپ قرمز روی طبقه دوم تخت دراز کشیده اما تا صبح خوابش نمی‌برد. نورِِ خورشید که بر دیوارِ اتاق می‌افتد از تختش بیرون می‌آید. بقیه‌یِ بچه‌ها هنوز خواب‌اند. سطلِ آشغال را وارونه روی تخت می‌گذارد و سعی می‌کند از آن بالا برود. به سختی قدش به پنجره‌یِ کوچک بالایِ اتاق می‌رسد. میله‌های را می‌گیرد و خودش را بالا می‌کشد. هوای خنک صبح چشم‌هایِ خواب آلودش را باز می‌کند.  پسرکِ دندان خرگوشی را داخل حیاط می‌بیند. انگار ایستاده خوابیده است و به آرامی در بین زمین و آسمان تاب می‌خورد. هنوز جایِ لب‌هایِ قرمزِ آبرنگی روی صورتش باقی مانده است. میله‌ها را راها می‌کند و به تخت‌اش برمی‎گردد. احساس سرما می‌کند. پتو را روی سرش می‌کشد و خودش را مانند جنینی در رحم مادر مچاله می‌کند. هفته‌یِ بعد تولد خودش است. هجده سالش تمام می‌شود.


پ.ن: منتشر نشده در هفته‌نامه‌یِ سابق آسمان!

پ.ن.ن: مثلا قرار بود طنز بنویسم اما نمی‌دانم حال و روز آن روزهایم اینقدر تلخ بود یا موضوعی که می‌خواستم به آن بپردزام آنقدر سیاه بود که ذهنم را به این سمت برد. به دلیل همین تلخ بودن اجازه انتشار پیدا نکرد. هرچند به نظرم آنچه در واقعیت اتفاق می‌افتد، تلخ‌تر و دردناک‌تر از این داستان است.

پ.ن.ن.ن: عکس‌ را از اینجا برداشتم.

شایسته سالاری

شایسته سالاری

مربیِ ژیمناستیک با تعجب به شلوارِ جینِ مرد نگاه می‌کند. مرد می‌گوید: «فقط چند جلسه میام، برای یه کاری باید آماده بشم.» مربی چیزی نمی‌گوید و حرکات کششی را شروع می‌کند. همه‌یِ دست‌ها به سمت بالا کشیده می‌شود. پیراهنِ مرد نیز همراهِ دست‌هایش بالا می‌رود و نافش بیرون می‌افتد. مربی تا ده می‌شمارد و دست می‌زند. دست‌ها به سمت پایین کشیده می‌شود. مرد در حالی که به پایین خم می‌شود، حرکت باد را رویِ موهایِ بیرون زده از پشتش احساس می‌کند. با خودش فکر می‌کند شاید بهتر بود امروز شورت می‌پوشید. مربی چند حرکت دیگر انجام می‌دهد و حرکات تنفسی را شروع می‌کند.

همه به نوبت می‌دوند و از رویِ خَرک می‌پرند. مرد نفس نفس می‌زند. بوی گندِ عرق می‌دهد و از اینکه شلوار خیس‌اش به ران‌هایش چسبیده حس خوبی ندارد. نفس عمیقی می‌کشد. دور خیز می‌کند و به سمت خرک می‌دود. تمام انرژی‌اش را جمع می‌کند، دستش را روی خرک می‌گذارد و پاهایش را باز می‌کند. صدایِِ «خِرچ» می‌آید. خشتکِ شلوارش تا زانو جِر می‌خورد. تصویر صحنه آهسته می‌شود. مرد درهوا به سمت محتویاتِ بیرون زده از خشتکش نگاه می‌کند. وحشت زده سعی می‌کند با دست‌هایش آنها را بپوشاند، تعادلش را از دست می‌دهد و با صورت در انتهایِ خرک فرود می‌آید.

روز دوم

مربی با تعجب به دامنِ مرد نگاه می‌کند. مرد گوشه‌یِ دامنش را بالا می‌گیرد و به مربی چشمک می‌زند. «خیالتون راحت باشه، دیگه مثل دیروز نمی‌شه، با پوششِ کامل اومدم.»

مربی پس از انجام حرکات نرمشی، تمرین را شروع می‌کند. همه‌یِ شاگردها رو به دیوار می‌ایستند و با صدایِ سوتِ مربی، دستشان را رویِ زمین می‌گذارند و به حالت سر و ته، پاهایشان را به دیوار تکیه می‌دهند. مرد دست‌هایش را روی زمین می‌گذارد و هر دو پایش را بلند می‌کند و به دیوار تکیه می‌دهد. سعی می‌کند در همان حالت تعادلش را حفظ کند. ناگهان دامنش رویِ صورتش وارونه می‌شود و جلویِ چشم‌ش را می‌گیرد. دست چپش را بلند می‌کند تا دامن را از جلوی صورتش کنار بزند. دستِ راست‌ نمی‌تواند فشارِ وزنش را تحمل کند و از آرنج خم می‌شود. مرد با صدایِ جیغِ کوتاهی کفِ زمین پهن می‌شود و از درد به خودش می‌پیچد.

روز سوم

مربی با تعجب به پیژامه‌یِ گشادِ مرد نگاه می‌کند. قسمت پایین پِیژامه با بندِ زردِ جعبه شیرینی، دورِ پا گره زده شده تا اتفاق دیروز تکرار نشود. مربی به باندپیچی دورِ بازویِ راست مرد اشاره می‌کند. مرد لبخند می‌زند «مشکلی نداره، من فقط می‌خوام یه حرکتِ خاص رو یاد بگیرم که نیازی به خم شدنِ دست نداره. بیشتر باید عضلاتِ کمرم رو تقویت کنم.» مربی با بقیه‌یِ شاگردها تمرینات عادی را شروع می‌کند. مرد در گوشه‌ای از سالن یک هولاهوپ به دور کمرش انداخته و سعی می‌کند با چرخاندن شکم و باسن‌ش حلقه را بچرخاند. حلقه بعد از یک دور و نیم چرخیدن روی زمین می‌افتد. بعد از نیم ساعت حرکت را عوض می‌کند. سعی می‌کند کمرش را به پایین خم کند و کف دستش را به زمین بچسباند. در یکی از این دولا شدن‌ها عضلات کمرش می‌گیرد و در همان حالت قفل می‌شود.

یک هفته بعد

مرد شلوار پارچه‌ای خاکستری پوشیده است. به آرامی در می‌زند و داخلِ اتاق می‌شود. شِکمِ بزرگی پشتِ یک میزِ اداری نشسته است. مرد فرمی را که پرکرده تحویل می‌دهد. شکم با دستِ راستش فرم را می‌گیرد و روی میز می‌گذارد. از وسطِ شکم شکافی باز می‌شود و صدایی بیرون می‌آید «قبلا آمارت رو درآوردیم، این فُرما فقط کاغذبازیه. برای اینکه استخدام بشی باید صلاحیت علمی‌ات هم ثابت بشه.» شکم، کاغذی را جلویِ مرد می‌گذارد. روی کاغذ فقط یک سوال با خط بزرگ نوشته شده است. « ?= 2*2»

مرد که از یک هفته‌یِ قبل خودش را برای این سوال آماده کرده است، لبخند می‌زند. صحنه تاریک می‌شود و پروژکتور دایره‌یِ نور را روی مرد می‌اندازد. موسیقی با شکوهی در فضا پخش می‌شود. مرد چند قدم به عقب می‌رود. سپس دستِ راستش را روی سینه می‌گذارد و سرش را به آرامی خم می‌کند. موسیقی کم کم اوج می‌گیرد. کمر مرد کاملا خم می‌شود و سرش بینِ دوپایش قرار می‌گیرد. صدایِ طبلِ بزرگی می‌آید و موسیقی قطع می‌شود. صدای مرد در اتاق اکو می‌شود «هر چقدر که شما بفرمایید قربان قربان بان بان ان ان ن». نورِ صحنه عادی می‌شود. شکم لبخند می‌زند. با خودکارِ آبی روی فرمی که مرد آورده است، امضاء می‌کند و می‌نویسد «صلاحیتِ علمیِ این حسابدار مورد تایید قرار گرفت. استخدام ایشان در اداره بلامانع است.»

مرد را در همان حالتِ خمیده از اتاق خارج می‌کنند. باز هم عضلات کمرش قفل شده است.


پ.ن: منتشر شده با کمی تغییر در هفته‌نامه آسمان (قبل از تبدیل شدن به روزنامه و توقیف)

پ.ن.ن: عکس را از اینجا برداشتم

اومون را

اومون رااومون را

«امون را» نام راوی کتاب است. او از کودکی علاقه زیادی به آسمان دارد و بزرگ‌ترین آرزویش رفتن به ماه است. برای رسیدن به این آرزو به همراه یکی از دوستانش (میتیوک) در مدرسه هوانوردی ثبت نام می‌کند و بعد از پایان امتحانات و مصاحبه‌ها برای رفتن به فضا پذیرفته می‌شود اما در آینده اتفاق‌های دیگری می‌افتد که با تصویر آرزوهای زمان کودکی امون فاصله زیادی دارد.

آمون یکی از رب النوع‌های شهر تیبز مصر باستان بوده. بعد از شورش اهالی تیبز علیه حکومت مرکزی، آمون اهمیتی ملی پیدا کرد و با «را» یا «ع» -الاهه‌ی خورشید- یگانه شد و به آمون را تغییر نام داد. نام کتاب اومون را است. اومون که نام کوچک شخصیت اصلی کتاب است در واقع نام نیروی ویژه‌ی پلیس روسیه هم هست. (پیشگفتار مترجم)

کتاب طنز انتقادی و 'گزنده‌ای دارد. امون را اولین کتابی است که از ویکتور پِلِوین در ایران ترجمه شده است.

اطلاعات بیشتر در مورد کتاب را می‌توانید از اینجا بخوانید.

برخی از جملات کتاب

- ولی نمی‌توانم با اطمینان بگویم این من بودم که تمام این‌ها را می‌دیدم. اوایل کودکی (مثل پس از مرگ، البته شاید) انسان در یک زمان در تمام جهات کسترده می‌شود، برای همین می‌توانیم بگوییم هنوز وجود نداریم- شخصیت بعدا به وجود می‌آید، زمانی که اتصال با یک جهت مشخص برقرار می‌شود. (ص15)

- ته قلبم از حکومتی که تهدید خاموشش باعث می‌شد هر چند نفری که دور هم تجمع می‌کنند، حتی برای چند ثانیه، مشتاقانه از بی‌فکرترین و احمق‌ترین فرد جمع تقلید می‌کنند، نفرت داشتم. (ص 18)

- اورچاگین هم هرگز راجع به مسائل فنی حرف نمی‌زد؛ در عوض تخمه آفتاب‌گردان می‌شکست و جوک می‌گفت و موقع خندیدن پوست تخمه‌های تفی از دهنش پرت می‌شدند بیرون.

یک بار پرسید «چه طوری می‌شه گوز رو به پنج قسمت تقسیم کرد؟»

وقتی گفتیم نمی‌دانیم جواب داد «تو یه دستکش بگوزین» (ص 66)

- خاله‌ام که سرکار می‌رفت مرا می‌سپرد به همسایه‌مان و من هم دائم از این جور سوال‌ها ازش می‌پرسیدم و از عجزش در جواب دادن لذت می‌بردم.

گفت: «درون تو روح هست اومون، روحت از طریق چشم‌هات بیرون رو نگاه می‌کنه. روح تو همون جور توی بدنت زندگی می‌کنه که همسترت توی اون قابلمه. این روح بخشی از خداست که همه‌ی ما رو آفریده. تو اون روحی اومون.»

«چرا خدا منو توی این قابلمه اسیر کرده؟»

زن گفت: «نمی‌دونم.»

«خودش کجاست؟»

پیرزن دست‌هاش رو باز کرد و گفت «همه جا.»

«پس من هم خدام؟»

گفت: «نه، آدم خدا نیست، ولی الهی هست.»

من که با این کلمات ناآشنا مشکل داشتم پرسیدم «مردم شوروی هم الهی‌ان؟»

پیرزن گفت: «البته.»

پرسیدم «تعداد خداها خیلی زیاده؟»

«نه فقط یکی.»

به کتاب راهنمای بی‌خدایان در قفسه‌ی کتابخانه‌ی خاله‌ام اشاره کردم و پرسیدم «پس چرا اون تو نوشته که تعدادشون زیاده؟» (ص 77-78)

- داخل لوناخود، نشسته روی زین و دسته دردست، روی بدنه‌ی دوچرخه دولا شده بودم. کتی ضخیم تنم بود و یک کلاه خز با روگوشی سرم و یک جفت پوتین جیر پایم. یک ماسک اکسیژن به گردنم آویزان بود. صدای تلفن از جعبه‌ی سبزی می‌آمد که کف پبچ شده بود. گوشی را برداشتم. 

«خاک بر سر حمال آشغال نفهم!» صدایی بم و هیولا‌وار با لحنی پر از یأس و درماندگی در گوشم ترکید «اونجا داری چه غلطی می‌کنی؟ با خودت ور می‌ری؟»

«شما؟»

«رئیس مرکز کنترل پرواز سرهنگ خالمرادف. بیداری؟»

«چی؟»

«چی و زهرمار. آماده باش. شصت ثانیه تا پرتاب!» (ص 111)

- خالمرادف گفت «واقعا که خیلی الاغی. توی پرونده‌ی پرسنلیت دیدم که تو بچگیت هم جز اون حرومزاده‌ای که بهش شلیک کردیم هیچ دوستی نداشتی. تا حالا به آدم‌های دیگه فکر کرده‌ی؟ بابا به تنیس نمی‌رسم.»

یک آن از تصور اینکه کمی بعد خالمرادف با شلوارکی که به ران‌های چاقش چسبیده در زمین تنیس پارک لوژینسکی به توپ ضربه خواهد زد در حالی که من دیگر وجود ندارم حال بدی بهم دست داد. (ص 144)

ویکتور پلوینمشخصات کتاب

عنوان: اومون را

نویسنده: ویکتور پلوین

ترجمه: پیمان خاکسار

چاپ اول 1392

نشر زاوش

162 صفحه

قیمت 8000 تومان


پ.ن: عالی بود. یکی از بهترین کتاب‌های طنزی که در این چند وقت اخیر خواندم. با اینکه لحن کتاب کاملا جدی است اما بعضی جاها از تصور اتفاقی که در حال رخ دادن بود بلند بلند می‌خندیدم. توصیه می‌کنم این کتاب را حتما بخوانید. خواندنش مثل بقیه کارهایی که پیمان خاکسار در این چند وقت اخیر ترجمه کرده، دلچسب و جذاب است.

زنجبیل، کرامت انسانی و دیگر هیچ

زنجبیل، کرامت انسانی و دیگر هیچ

- چند روز پیش رفته بودم از بقالی سرکوچه «زنجبیل» بگیرم. بقال می‌گفت؛ از وقتی روابطِ ما با دولِ خارجی به هم خورده است دیگر هیچ کشوری به ما زنجبیل نمی‌دهد. گویا مردم بعد از شنیدن این شایعه، به بقالی‌ها هجوم برده‌اند و در کمتر از دو روز تمام زنجبیلِ بازار را خریده‌اند و حالا هیچ زنجبیلی برای فروش وجود ندارد. بقال می‌گفت حتی بعضی از آدم‌ها به زور به مغازه‌ها حمله کرده‌اند و تمام زنجبیل‌هایش را دزدیده‌اند. کرامت انسانیِ آدم‌های غارنشین بیشتر از وضعیتی است که ما امروز داریم. آخر این زنجبیل به چه درد می‌خورد مگر؟

- برای افزایش میل جنسی خوب است.
- می‌دانم... می‌دانم که به چه درد می‌خورد. منظورم این است که پس عزت نفسِ انسان‌ها چه می‌شود؟ البته من زنجبیل را برای رفعِ سرماخوردگی می‌خواستم‌.

- چرا شلغم نخریدید!

- چرا فهوای کلام را نمی‌گیرید. انسان‌ها دیگر به هم نوعِ خود احترام نمی‌گذارند، آنها حاضرند برای رسیدن به هدفِ به این کوچکی، شرافت، شان و کرامتِ خود را زیر پا بگذارند. به قولِ ارسطو «در آن زمان که جرم و جنایت مجاز شمرده می‌شود، اخلاق مردمان عمیقا آسیب می‌بیند.»

- مطمئن هستید که این جمله برای ارسطو است؟

- شاید هم برای افلاطون یا سقراط باشد، درست یادم نیست در کتاب «101جمله  زیبا از بزرگان» خوانده بودم.

- البته من فهوایِ کلام شما را گرفتم. به یاد می‌آورم هنگامِ عروسیِ خواهرم، وقتی بر سر عروس و داماد سکه‌یِ «مبارک باد» ریختم مردم چنان برای جمع کردنِ سکه‌ها هجوم آوردند که رباطِ صلیبیِ زانویِ عروس پاره شد و مجبور شدیم با برانکارد او را به حجله ببریم. بیچاره داماد تاسه روز توی شوک بود و روز چهارم از خواهرم طلاق گرفت.

- ولی من شنیده بودم به دلیل این بوده که خواهرتان با یکی از وزرا روابط غیرافلاطونی داشته.

- من و شما که از آریستوکرات‌های جامعه هستیم نباید این شایعات عوام را باور کنیم. مثلا در مورد خود شما نیز شایعه کرده بودند که زندانی‌های را...

- ببخشید که حرف شما را قطع می‌کنم، فکر نمی‌کنید سرعت این کالسکه کمی کند است.

- بله موافقم، آهای درشکه‌چی...

درشکه‌چی: بله قربان

- کمی تعجیل کن، جلسه تا لحظاتی دیگر شروع می‌‌شود.

درشکه‌چی چند بار شلاقش را بالا و پایین می‌برد و صدایِ سوت مانندی در هوا می‌پیچد. سرعت کالسکه کمی تندتر می‌شود و دو مرد چاقی که در کالسکه نشسته‌اند به حرف‌هایشان ادامه می‌دهند.
- ... بله، مشکلات جامعه که یکی دو تا نیست. به قولِ افلاطون «تا گوساله گاو شود، دل مادرش کباب شود.» من و شما نیز مانند مادرِ گاو هستیم و باید این سختی‌ها را تحمل کنیم.

- شما را نمی‌دانم ولی من بیشتر شبیه پدرِ گاو هستم.

دو مرد با صدای بلند می‌خندند. باز هم صدای صفیرِ شلاق می‌آید و کالسکه در جلوی ساختمانِ بزرگی متوقف می‌شود.درشکه‌چی: رسیدیم قرباندو نگهبانی که در جلویِ ساختمان ایستاده بودند دوان دوان به سمت کالسکه می‌آیند و پشت به آن می‌ایستند. دو مردِ چاق در حالی که همچنان گفتگو می‌کنند بر روی دوش هر کدام از نگهبان‌ها سوار می‌شوند و با کوبیدنِ پاهایشان بر روی شکمِ نگهبان‌ها دستور حرکت می‌دهند. نگهبان‌ها در حالی که از شدتِ سنگینی وزنی که روی دوش‌شان قرار دارد گردن‌شان خم شده‌ است، تلو تلو خوران به سمت ساختمان بزرگ حرکت می‌کنند. - عجب هوای سردی، راستی یادم بینداز امروز در نطقِ پیش از دستور در مورد محدودیت‌هایِ وارداتِ زنجبیل صحبت کنم، به هر حال سرماخوردگی شما نیز باید برطرف شود (چشمکی می‌زند و هر دو مرد با صدایِ بلند می‌خندند). آهای درشکه‌چی... به خانه برو و ببین همسرم چه چیزی لازم دارد، بعدازظهر هم راس ساعت 3 اینجا باش.

درشکه‌چی: بله قربان...

صدایِ صفیر شلاق می‌آید اما کالسکه از جایش تکان نمی‌خورد. کالسکه‌چی شلاق را محکم‌تر می‌زند. صدایِ سوتِ شلاق و ناله در هوا می‌پیچد، اما کالسکه از جایش تکان نمی‌خورد. کالسکه‌چی فریاد می‌زند و بخارِ دهانش در هوا پراکنده می‌شود. با شدتِ بیشتری شلاق را بالا و پایین می‌برد. این‌بار فقط صدای سوتِ شلاق می‌آید و بعد سکوت. مردی را که به کالسکه بسته‌اند زیرِ ضرباتِ شلاق بیهوش شده است.

منتشر شده با کمی حذف، در شماره 76 هفته نامه آسمان


پ.ن: متنی که در مجله آسمان منتشر شد، پاراگراف آخر را نداشت. به دلیل احتمال ممیزی مجبور شدم پاراگراف آخر را حذف کنم.

پ.ن.ن: عکس را از اینجا برداشتم.

سلاحی برای تمام فصول

برتا M9

برتا M9 ؛ پیستول نیمه‌اتوماتیک با کالیبر ۹، سرعت گلوله ۳۸۱ متر بر ثانیه، برای استفاده در اتوبان‌ها بسیار مناسب است. اگر یک ماشینِ سواری از شما سبقت بگیرد، می‌توانید به سرعت اسلحه را از داشبورد بیرون آورید و با خیال راحت به تمام پنج سرنشینِ ماشین شلیک کنید، به دلیل اینکه داخل هر خشاب 15 فشنگ جا می‌گیرد. البته اگر یک اتوبوس از شما سبقت بگیرد، بهتر است از آر.پی.جی یا بازوکا استفاده کنید.

بـرنو

بـرنو: تفنگ گلنگدنی از خانواده موزر ژ۹۸، ساخت چکسلواکی، زمان جنگ جهانی اول برای کشتن انسان استفاده می‌شد، اما از آنجایی که به مرور زمان سلاح‌هایِ بهتری برای کشتن انسان اختراع شدند، از این سلاح بیشتر برای شکار حیوانات استفاده می‌کنند. طول لوله‌اش ۶۰ سانتی‌متر است و به راحتی داخل کوله پشتی جا می‌شود به همین دلیل می‌توانید با خیال راحت آن را به مناطقِ حفاظت شده و شکار ممنوع ببرید. کالیبر 7.9 میلی‌متریِ آن برای شلیک به ستونِ فقراتِ پلنگی که پاهایش در تله گیر کرده و به سختی خودش را روی زمین می‌کشد، کاملا مناسب است.

دندان

دندان؛ سطحِ این سلاح از ماده‌یِ مقاوم به نام «مینا» پوشیده شده است. با هر گاز سی و دو دندانِ تیز شلیک می‌شود که می‌تواند به خوبی عملِ تکه‌تکه کردن و جویدن را انجام بدهد. بُردِ این سلاح کوتاه است. آدم‌هایِ سیاسی از این سلاح در هنگامِ درگیرهایِ تن‌به‌تن استفاده می‌کنند، البته اگه نیاز به سلاحِ با بردِ بیشتری دارید، «قندان» را پیشنهاد می‌کنیم.

 نایسریا مننژیتیدیس
نایسریا مننژیتیدیس؛ این سلاح یک باکتری کپسول‌دار و گرم منفی است. کالیبر آن بسیار کوچک است و معمولا در محیط‌هایِ خاص و شرایطِ خاص از این سلاح استفاده می‌شود. پس از شلیکِ این سلاح، فردِ موردِ اصابت به بیماریِ مننژیت مبتلا می‌شود یا نمی‌شود و می‌میرد.

 دود
دود؛ این سلاح داریِ یک صدا خفه کن بسیار قوی است و بدنه‌یِ آن از سرب و مونوکسید کربن تشکیل شده. کالیبر آن بسیار گشاد است و بُرد زیادی نیز دارد. البته از معایبِ آن این است که با تاخیر عمل می‌کند و برای استفاده از این سلاح باید مقدار زیادی از آن را بخرید. درون این شیشه فقط یک نمونه‌یِ کوچک را برای آشنا شدن مشتری‌ها گذاشته‌ایم. آیا می‌خواهید امتحان کنید؟
فروشنده شیشه‌یِ ویترین را کنار می‌زند و لوله‌یِ حاوی دود را بیرون می‌آورد. چوب پنبه‌یِ سرِ لوله را برمی‌دارد و شیشه را جلویِ بینی مشتری می‌گیرد. به محضِ اینکه دود از لوله‌ بیرون می‌آید مشتری سرفه‌اش می‌گیرد و سرش را به علامت منفی تکان می‌دهد. فروشنده سرِ لوله را با چوب پنبه می‌بندد و لوله را به ویترین برمی‌گرداند و کنارِ بقیه‌یِ سلاح‌ها می‌گذارد.
مشتری به جعبه‌یِ سیاهی که رویِ آن یک قفل رمزدار وجود دارد، اشاره می‌کند.
فروشنده با همان لحنِ کتابی توضیح می‌دهد: «متاسفانه شما نمی‌توانید از این سلاح استفاده کنید. برای استفاده از این سلاح شما باید مجوز رسمی داشته باشید و فقط مدیرانِ اداراتی که عضوِ کنوانسیون «حمایت از سلاح‌های کشتار جمعی» هستند می‌توانند از این سلاح استفاده کنند.
مشتری لبخندی می‌زند و کارتی را به فروشنده نشان می‌دهد. فروشنده تعظیم می‌کند «ببخشید که شما را نشناختم قربان» سپس رمزِ جعبه‌یِ سیاه را می‌زند و سلاحِ محرمانه را به مشتری می‌دهد. 
فروشنده: «همان‌طور که خودتان هم می‌دانید این سلاح از یک ژنِ غنی شده تولیده شده است و فقط باید توسط متخصص استفاده شود و بعد از اینکه به تعدادِ زیادی تکثیر شد... »

ژن حماقت

مشتری حرفِ فروشنده را قطع می‌کند و کیفِ پر از پول را رویِ ویترینِ شیشه‌ایِ مغازه می‌گذارد. در حالی که فروشنده با خوشحالی پول‌ها را می‌شمارد، مشتری سلاحِ مخفی و دستوالعمل استفاده از آن را برمی‌دارد و از مغازه بیرون می‌رود. رویِ جلدِ دستور العمل با فونت درشت نوشته شده «ژنِ حماقت»

منتشر شده در شماره 74 هفته نامه آسمان


پ.ن: به دلیل کمبود جا در هنگام صفحه بندی، متنی که در مجله آسمانِ این شماره نوشته بودم به صورت ناقص و درهم منتشر شد. متن کامل و اصلی را در اینجا آوردم. 

مس‌س‌س... خ‌خ‌خ

مسخ

«امروز صبح مراسم رونمایی از آسفالتِ کوچه‌یِ باران، با حضور شهردار محترم و برخی از مقامات لشکری و کشوری انجام شد. در پایان مراسم شهردارِ محترم بیوگرافی مختصری از کارهایش را در زمینه آسفالت کردن ارائه داد. وی افزود از کودکی به آسفالت کردن علاقه زیادی داشته و همه چیز را آسفالت می‌کرده است. این بخش از سخنان شهردار موردِ تشویقِ با شکوهِ مردم قرار گرفت... »

مرد با سردرد از خواب بیدار می‌شود. تلویزیون همچنان روشن است. کانال را عوض می‌کند.

«در شهر نیوتاونِ ایالت کانتیکت، پلیس با خشونت برسر معترضان فریاد کشید. این عمل وحشیانه‌یِ پلیس بازتاب‌هایِ وسیعی در روزنامه‌هایِ جهان داشت. از امروز به مدت یک هفته، لحظه به لحظه اعتراضاتِ به حقِ مردم نیوتاون را گزارش خواهم داد. شرف‌زاده خبرنگار واحد... »

کانال را عوض می‌کند.

«من برخلافِ نظرات افراطیِ دوستان، عقیده دارم که اینترنت مثلِ سم دو لبه داره. هم ممکنه باعث دل پیچه و دل درد بشه و هم می‌تونه کشنده باشه. متاسفانه زمینه کشنده بودن اینترنت اصلا فرهنگ سازی نشده. اگه ما امروز تویِ گوشِ بچه‌مون نزنیم و آگاهش نکنیم، فردا ممکنه اون تویِ گوشِ ما بزنه و بخواد ما رو آگاه کنه، پس همین امروز... »

کانال را عوض می‌کند.

«یک روز خانومی نزد بنده آمدند و پرسیدند «آیا ما حق داریم؟» در اینجا باید دقت شود اگر شما خانوم محترم سوالی دارید که می‌توانید از طریق تلفن بپرسید، پس چه لزومی دارد... »
کانال را عوض می‌کند.
«در برنامه‌ه‌ه‌‎ه‌... امروزِ پرگا... رررر... جنبش‌‌های‌ی‌ی... اجت‌ت‌ت... »

پارازیت است. کانال را عوض می‌کند.

« من می‌خوام لالا به لی‌لیت بذارم/ اسم‌مو دیوید بذارم /بگو دوست داری/ بدو بگو دوست داری/ دوست دارم شنبه رو ساندی بگم... »

کانال را عوض می‌کند. صدایِ قار و قور شکمش بلند می‌شود. یادش می‌آید صبحانه نخورده است. داخل یخچال به جز پارچِ آب و رُب گوجه فرنگی چیز دیگری نیست. انتخابِ آب چندان منطقی به نظر نمی‌رسد. قوطیِ رب را برمی‌دارد و با انگشتِ اشاره تهش را بالا می‌آورد. هنوز دو انگشت بیشتر نخورده که از چشم‌هایش مانند فواره‌ای کوچک، آب بیرون می‌زند. انگار که آبِ بدنش اندام اشتباهی را برای خروج انتخاب کرده است. چشم‌هایش تار می‌شوند. سرش گیج می‌رود و روی زمین می‌افتد.

صدایِ تلویزیون: «متاسفانه بعضی از این شبکه‌ها عقایدِ نوکانتی رو ترویج می‌دن و جوانان ما... »

به سختی چشم‌هایش را باز می‌کند. چند ثانیه طول می‌کشد تا بتواند اطرافش را به صورت واضح ببیند. چشم‌هایش دیگر آب نمی‌دهند اما سردردش بیشتر شده. به اورژانس زنگ می‌زند.

«اورژانس، بفرمایید»

«من حالم خوبه و هیچ مشکلی ندارم... »

تعجب می‌کند. انگار اختیار زبانش را از دست داده و نمی‌تواند حقیقت را بگوید. بیشتر تلاش می‌کند. «من حالم خوب ن‌ن‌ن‌ی‌ی‌ی س‌س‌س‌س اااا... » صدایش پارازیتی می‌شود. گوشی را قطع می‌کند. چیزی داخل معده‌اش قُل قُل می‌کند. حالت تهوع دارد. سریع خودش را به دست‌شویی می‌رساند و دو انگشت رُبی را که صبح خورده، همراه با مقادیر زیادی آب بالا می‌آورد. برای اطمینان چند بار عق می‌زند، چیزی بالا نمی‌آید. سرش را از داخل روشویی بلند می‌کند. تصویرِ عجیبی در آینه می‌بیند. شوکه می‌شود. از شدتِ ترس فریاد می‌زند و با مشت آینه را می‌شکند.

صدای تلویزیون «با کرمِ جدیدِ داف، دیگر نگران زیبایی صورت خود نباشید. تهیه شده از عصاره‌یِ بادمجان، تحت لیسانس فِیس اَند شولدرِ موزامبیک... »  

سرش را باند پیچی می‌کند و از خانه بیرون می‌زند. تویِ سرش صداهایِ ناواضحی می‌شنود. باید خودش را به دکتر نشان دهد. برای اولین بار در زندگی‌اش تاکسیِ دربست می‌گیرد. صدای رادیو «امروز چند شنونده تماس گرفتند و گفتند «ما حالمون خوبه و هیچ مشکلی نداریم.» چه چیزی از این بهتر، جامعه‌ای سالم و با نشاط... »

راننده عصبانی است. پشتِ چراغِ قرمز سرش را روی فرمان می‌گذارد. چراغ سبز می‌شود. راننده هنوز سرش روی فرمان است. ماشین‌ها بوق می‌زنند. راننده سرش را بلند می‌کند و فحش می‌دهد. مرد از داخل آینه چهره‌یِ راننده را می‌بیند که مانند خودش تغییر کرده است. می‌ترسد. درِ ماشین را باز می‌کند و به سمت پیاده‌رو می‌دود. ناگهان از شدت وحشت سر جایش میخکوب می‌شود. آدم‌هایِ پیاده‌رو هم مانند خودش شده‌اند. صداهایِ داخل سرش بلندتر می‎شود. «و پرسیدند آیا ما حق داریم؟... آیا ما حق داریم؟... آیا ما حق داریم؟... » مرد باندپیچی صورتش را باز می‌کند. حالا دیگر صورتِ همه‌یِ آدم‌ها به تلویزیون تبدیل شده است.

منتشر شده در شماره 69 هفته نامه آسمان


پ.ن: عکس را از اینجا برداشتم.

عادت می‌کنیم

عادت می‌کنیم

در اتاق کم نوری روی صندلی نشسته است. به دیوار زردِ روبه‌رو خیره شده و منتظر است تا یک نفر روی صندلیِ خالیِ آن طرف میز بنشیند. اتاق پنجره ندارد و هیچ چراغی روشن نیست. راه زیادی را تا اینجا آمده. سرش را روی میز می‌گذارد و چشم‌هایش را می‌بندد. می‌خوابد. صدای بوقِ کشتی از بلندگو پخش می‌شود. با سردرد از خواب می‌پرد. مردی روبه‌رویش نشسته و با صدای بلند به او فحش می‌دهد. هنوز گیجِ خواب است. فحش‌ها از محدوده خودش فراتر می‌رود و به خانواده‌اش منتقل می‌شوند. هیچ کدام از فامیل‌های مونثِ سببی و نسبی از فحش بی نصیب نمی‌مانند. بعد از چند ثانیه از بلندگو نیز صدای فحش می‌آید. صداها در هم می‌پیچند و مرد فقط برخی از کلمات کلیدی فحش را می‌تواند تشخیص بدهد. دوباره صدای بوق کشتی می‌آید. مردِ فحش دهنده ساکت می‌شود و اتاق را ترک می‌کند. زنی با روپوش سفید وارد اتاق می‌شود. زن داخل دفترچه‌اش چیزی یادداشت می‌کند و می‌گوید که ناظر است. مرد بدون اینکه بداند آزمایش اول را با موفقیت پشت سر گذاشته است.

ناظر ظرفِ پر از گلوله‌های سربی را روی میز می‌گذارد. مرد یک مشت گلوله‌‌ی سربی برمی‌دارد و در دهانش می‌ریزد. چشم‌هایش را می‌بندد و بدون اینکه گلوله‌ها را بجود، قورت می‌دهد. احساس تهوع دارد. یک لیوان آب می‌خورد تا گلوله‌ها راحت‌تر پایین بروند. گلوله‌ها دیواره مری‌اش را خراش می‌دهند. گلویش می‌سوزد. ناظر به ظرف اشاره می‌کند و با دستش عدد دو را نشان می‌دهد. مرد نفس عمیقی می‌کشد و دوباره یک مشت گلوله سربی برمی‌دارد و در دهانش می‌ریزد. تمام بزاقش را جمع می‌کند تا بتواند گلوله‌های جدید را قورت بدهد. احساس می‌کند دردی شبیه زایمان دارد ولی به صورت برعکس. صدایی توی مغزش می‌گوید «فشار بده، فشار بده» سرش را بالا می‌آورد و زور می‌زند، گلوله‌ها یکی یکی پایین می‌روند. ناظر با تکان دادن سر تایید می‌کند.

وارد اتاق جدیدی می‌شود. ناظر او را بین دو دیواره بتونی قرار می‌دهد. مرد با دیدن لکه‌های خونِ بالایِ دیواره بتونی، مورمورش می‌شود. ناظر کلید قرمزِ روی دستگاه را می‌زند. دو دیواره بتونی با سرعتی آرام و یک نواختی روی ریل حرکت می‌کنند. حرکتشان صدای گوش خراش و ریتم داری تولید می‌کند؛ چلیک... چلیک... چلیک. بویِ ادرارِ آزمایش‌دهنده‌های قبلی هنوز توی هوا باقی مانده است. مرد سرش را پایین آورد تا به دیواره‌ها نگاه نکند. روی زمین پر از لکه‌های زرد است. چیزی در قلبش فرو می‎ریزد. چلیک... چلیک... چلیک. پاهایش را باز می‌کند تا شاید بتواند جلوی حرکت دیواره‌ها را بگیرد، بیشتر از چند ثانیه نمی‌تواند مقاومت کند. پاهایش از شدت فشار می‌لرزند و جمع می‌شوند. چلیک... چلیک... چلیک. شکمش را تا جایی که می‌تواند جمع می‌کند. نفس کشدین‌ش تندتر می‌شود. وقتی دیواره سردِ بتونی بینی‌اش را لمس می‌کند، نفسش بند می‌آید و سریع صورتش را برمی‌گرداند. چلیک... چلیک... چلیک. دیواره‌های بتونی به جمجمه‌اش می‌رسند. از شدت درد دندان‌هایش را به هم فشار می‌دهد. به سختی نفس می‌کشد. چلیک... چلیک... چلیک. احساس می‌کند کسی با پتک به سرش می‌زند. چشم‌هایش گشاد شده‌اند و می‌خواهند از حدقه بیرون بزنند. تمام توانش را جمع می‌کند و فریاد می‌زند. صدای بوق می‌آید. ناظر کلید قرمز دستگاه را در جهت عکس فشار می‌دهد. دیواره‎های بتونی به سرعت از همدیگر دور می‌شوند. مرد روی زمین می‌افتد و از بینی‌اش خون جاری می‌شود.

ناظر روی کاغذ چیزهایی می‌نویسد و روی آن مهر می‌زند. کاغذ را به مرد می‌دهد. مرد تابلوی خروج را دنبال می‌کند. نگهبان درِ بزرگی را باز می‌کند. مرد کاغذ مهر شده را به نگهبان می‌دهد و از ساختمان خارج می‌شود. جمعیت زیادی مانند مورچه‌های سیاه در حال حرکت هستند. نفس عمیقی می‌کشد. بویِ آشنای سرب را در هوا حس می‌کند. آسمان یک دست سیاه است. موتوری بوق‌زنان از کنارش عبور می‌کند. وارد دریای جمعیت می‌شود و به ایستگاه اتوبوس می‌رود. جمعیت لحظه به لحظه زیادتر می‌شود. اتوبوسِ پر از جمعیت در ایستگاه ترمز می‌کند. درش که باز می‌شود جمعیت هل می‌دهند. مرد هم هل می‌دهد. کسانی که داخل هستند فحش می‌دهند. فحش‌های ناموسی، فحش‌های بی‌ناموسی، فحش‌های پررنگ و قوی، اما هیچ کدام بر اراده معطوف به تحولِ مرد اثر ندارد. مرد به سختی خودش را به در می‌رساند. در برای بسته شدن مشکل دارد. صورت مرد بین کتف‌های مردم گیر می‌کند. جمعیت همچنان هل می‌دهند. مرد دندان‌هایش را به هم فشار می‌دهد. درِ اتوبوس با فشارِ زیاد و به سختی بسته می‌شود. چلیک... چلیک... چلیک.

 منتشر شده در شماره 68 هفته نامه آسمان

..........
پ.ن: عکس را از اینجا برداشتم. پیشنهاد می‌کنم بقیه عکس‌هایش را هم ببینید.

ژینا

ژینا

موهایش را با تیغ می‌زند و از قسمتِ میانیِ پیشانی با ماژیک آبی یک دایره‌ی افقی دور سرش می‌کشد. بُرش را از بالایِ گوشِ چپ شروع می‌کند. به آرامی روی مسیری که ماژیک مشخص کرده حرکت می‌کند و یک دورِ کامل می‌زند. بعد از پاره شدنِ آخرین اتصالِ استخوانیِ جمجمه، اره موییِ خونی را روی میز می‌گذارد. نفس راحتی می‌کشد و با پشت دستش عرق رویِ پیشانی‌ را پاک می‌کند. کاسه‌یِ سرِ بریده شده را کمی در جایِ خودش می‌چرخاند تا هرز شود، سپس دو دستی و با احتیاط آن را بلند می‌کند و روی میز می‌گذارد. نیم کره‌یِ مغز را به دانشجویانی که در اتاق عمل حضور دارند نشان می‌دهد. رویِ مغز را یک لایه‌یِ سیاه پوشانده است و از محل بریدگی خون می‌چکد. دکتر برای دانشجویان توضیح می‌دهد که این لایه‌یِ سیاه در اثر تفکرات بدبینانه به وجود آمده است و باید شسته شود. از آنجایی که در بیمار قبلی به دلیل استفاده از گاز پاکن و سیم ظرف‌شویی قسمتی از کورتکس مغز کنده شده بود، دکتر تصمیم می‌گیرد این بار برای شُستشوی لایه‌یِ سیاه از پودر رخت‌شویی و  ابر استفاده کند.  

یکی از دانشجویان با استفاده از آفتابه، آب در لگن می‌ریزد و بعد از اضافه کردن چهار پیمانه پودر رخت‌شویی مشغول هم زدن می‌شود. وقتی کف به لبه‌یِ لگن می‌رسد، دکتر با تکان دادن سر کار دانشجو را تایید می‌کند. دانشجوی دیگری ابر را در کفِ تولید شده فرو می‌کند و آن را می‌چلاند تا آبش گرفته شود، اما قبل از اینکه ابر را روی لایه‎یِ سیاه بکشد عطسه‌اش می‌گیرد. جریانِ هوایِ ایجاد شده از عطسه، بخشی از لایه‌یِ سیاه را مانند پودر از مغز بیمار جدا می‌کند. دکتر به این نتیجه می‌رسد که با کمک فوت و یک دستمال کاغذی می‌تواند تمام لایه سیاه را پاک کند و نیازی به استفاده از پودر رخت شویی نیست. سرانجام بعد از چند دقیقه فوت کردن، رنگ خاکستری مغز دیده می‌شود. 

روی مغزِ بیمار یک لکه‌یِ قرمز در لوب آهیانه و یک لکه‌یِ قرمز در لوب پیشانی دیده می‌شود. دکتر توضیح می‌دهد که لکه‌‌ی قرمزِ لوب آهیانه، به دلیل فشارهای عصبی روزمره به وجود آمده است. هنگامی که این فشارها رو هم انباشته می‌شوند ظرفیت مغز پر شده و رنگش قرمز می‌شود. برای حل این مشکل باید اطلاعات ذخیره شده در این قسمت را پاک کرد تا مغز دوباره بتواند فشارها را ذخیره کند. دکتر یک کابل از روی میز بر می‌دارد. یک سر کابل را که سوزن دارد، در لکه‌یِ قرمز لوب آهیانه فرو می‌کند و سر دیگرش را به پورت USB کامپیوتر وصل می‌کند. از داخل مانیتور فایل مربوط به لکه‌یِ قرمز را باز می‌کند. تمام فایل‌ها را با گرفتن ctrl+A انتخاب می‌کند و دکمه Delete را می‌زند. کم کم رنگ قرمزِ لکه از بین می‌رود و خاکستری می‌شود.

دکتر همین کار را با لکه‌ی قرمز لوب پیشانی انجام می‎دهد. این لکه فقط در زنان دیده می‌شود و به آن «لکه‌یِ ژینا» می‌گویند.  صدای بوق می‌آید. پاک کردن فایل‌ها با مشکل مواجه شده است. دکتر خطاب به دانشجویان ادامه می‌دهد «همان طور که مشاهده می‌کنید ما فقط برخی از فشارهایِ سطحی مانند خاطرات را می‌توانیم پاک کنیم و فشارهایِ عمیق‌تر قابل پاک کردن نیستند. در مورد این بیمار نیز ظرفیتش پر شده است و ما فقط توانستیم چند متلک، فحش و خاطره‌یِ یک تجاوز را از ذهنش پاک کنیم. متاسفانه کار بیشتری از دست ما ساخته نیست.» دکتر کابل را از کامپیوتر می‌کشد. لکه‌یِ ژینا رنگش نارنجی می‌شود. یکی از دانشجوها کاسه‌یِ سر را بخیه می‌زند. دکتر با تکان دادن سر کارش را تایید می‌کند.

یک روز بعد بیمار به هوش می‌آید. خودش را در آینه نگاه می‌کند، از خودش می‌ترسد. روسری‌اش را سرش می‌کند و از بیمارستان خارج می‌شود. صدایِ بوقِ ماشین‌ها توی سرش می‌پیچید. یک تاکسی دربست می‌گیرد و به خانه‌اش می‌رود. مرد عصبانی است. با صدای بلند چیزهایی می‌گوید. زن توی سرش فقط صدای هم زدن ملاقه در دیگِ خالی را می‌شنود. مرد داد می‌زند. زن می‌خواهد وسایلش را جمع کند و از خانه بیرون برود. مرد نمی‌گذارد. زن اصرار می‌کند. مرد سیلی می‌زند. زن روی زمین می‌افتد. لکه‌ی ژینا دوباره قرمز می‌شود. از محلِ بخیه‌ خون بیرون می‌زند. انگار دانشجو فاصله کوک‌های بخیه را زیاد گرفته است.

 منتشر شده در شماره 67 هفته نامه آسمان (با کمی تغییر)

پ.ن: تصویر از ایگور مورسکی

روزمرگی‌های یک کارمند

روزمرگی های یک کارمند

کارت‌ها را بُر می‌زند و برعکس روی میز می‌گذارد. کمی از چایی‌اش را هورت می‌کشد. داغ است. کارتِ رویی را برمی‌دارد. «از خانه شروع سه قدم به جلو بروید» به قفسه‌ی کتابی‌ که پشت سرش قرار دارد نگاه می‌کند. کتاب‌ها همه شماره دارند و در گوشه‌ای از قفسه نوشته شده «خانه شروع» سومین کتاب از سمت راستِ خانه‌ی شروع را برمی‌دارد. کارت قبلی را زیر کارت‌ها می‌گذارد. کشوی میزش را باز می‌کند و سه تاس‌ قرمز از داخل آن برمی‌دارد. تاس‌ها را توی دستش می‌چرخاند و روی میز پخش می‌کند. دو تا از تاس‌ها علامت سبدِ بسکتبال را نشان می‌دهند و یکی علامت منفی. صندلی‌اش را نود درجه به سمت چپ می‌چرخاند. کتاب را برمی‌دارد، از سر جایش بلند می‌شود و به سمت گوشه اتاق می‌رود. قدم‌هایش را می‌شمارد. دو قدمِ بلند برمی‌دارد و برمی‌گردد. کتاب را از سمتِ شیرازه‌اش جلوی صورتش می‌گیرد. یک چشمش را می‌بندد و از بالای شیرازه نشانه‌گیری می‌کند. نوکِ کتاب زیرِ خالِ سیاه قرار می‌گیرد. نفسش را حبس می‌کند و بعد از چند ثانیه کتاب را پرتاب می‌کند. برگه‌های کتاب در هوا باز می‌شوند. کتاب بدون اینکه به لبه‌ی‌ سطل برخورد کند، به داخلش می‌افتد. مرد لبخند می‌زند و با خودکار آبی روی کاغذِ امتیازهایش عدد 2 را اضافه می‌کند.

کارت دیگری برمی‌دارد. «از پایین اولین کتاب فسفری» به سمت پایین‌ترین ردیف خم می‌شود. اولین کتاب فسفری از سمت راست را برمی‌دارد. کتاب قدیمی و خاک خورده‌ای است. تاس‌ها را از روی میز جمع می‎کند و روی میز می‌ریزد. یک علامت مثبت، یک علامت منفی و یک علامت ساطور می‌آید. کمی فکر می‌کند و دوباره تاس‌ می‌ریزد. دو علامت ساطور و یک علامت مثبت می‌آید. از داخل کشو یک ساطور بزرگ برمی‌دارد. کتاب را از رویِ عرضش مانند کُنده‌ی درخت بر روی میز می‌گذارد. می‌ایستد. ساطور را بلند می‌کند و محکم فرود می‌آورد. ساطور به لبه‌ی کتاب می‌خورد و نوکِ تیزش در میز فرو می‌رود. کتاب را به حالت اول برمی‌گرداند. باز هم ساطور را بالا می‌برد و به سرعت فرود می‌آورد. فقط تکه‌ای از جلد کنده می‌شود. مرد سرش را به نشانه ناراحتی تکان می‌دهد. کتاب را برای بار سوم روی میز نگه می‌دارد. ساطور را سه بار رویِ کتاب بالا و پایین می‌برد تا دقتش بیشتر شود. در حرکت چهارم ساطور را فرود می‌آورد. لبه‌یِ تیز ساطور، عطفِ کتاب را شکاف می‌دهد و با فشار بعدی کتاب به دو نیم تقسیم می‌شود. مرد خرده‌های کتاب را در سطل مخصوص بازیافت زباله می‌ریزد. با خودکار آبی زیر لیست امتیازها عدد منفی 1 – را اضافه می‌کند. چایی‌اش را دوباره هورت می‌کشد سرد شده است.

یکی دیگر از کارت‌ها را برمی‌دارد. «2013 را پیدا کن» به دنبال کتابی که روی آن عدد 2013 نوشته شده است می‌گردد. در ردیف هفدهم آن را پیدا می‌کند. برچسبِ عدد 2013 را از روی جلد ارغوانیِ کتاب می‌کند. از داخل گونی بزرگی که کنار میز قرار دارد یک کتاب جدید بیرون می‌آورد و برچسب 2013 را روی آن می‌چسباند و جای کتاب قبلی قرار می‌دهد. به سراغ تاس‌هایش می‌رود. آنها را در هر دو دستش می‌چرخاند و روی میز پخش می‌کند. یکی از تاس‌ها به لبه‌یِ کازیه گیر می‌کند و آینه می‌شود. دوباره می‌ریزد. دوتا علامت مثبت می‌آید و یک شکل پاک‌کن. کورنومتر ساعتش را روی ده ثانیه تنظیم می‌کند تا به صورت معکوس بشمارد. چشمش را می‌بندد و یک صفحه از کتاب را به صورت اتفاقی باز می‌کند. صفحه 93 می‌آید. لاک غلط‌گیر را از روی میز برمی‌دارد و دکمه استارت را می‌زند. با سرعت لاک غلط‌گیرش را روی  نوشته‌های صفحه 93 حرکت می‌دهد. ده... نه... هشت... جوهرِ سفیدِ لاک کمی خشک شده است، به سرعت تکانش می‌دهد. شش... پنج... چهار... بیشتر از نصف صفحه سفید شده است.  سه... دو... یک... آخرین کلمه را به صورت ناقص سفید می‌کند و قلم را روی میز می‌گذارد. نفس عمیقی می‌‎کشد و با خوشحالی روی جدول امتیازش‌هایش عدد 1 را اضافه می‌کند. کمی به خودش کش و قوس می‌دهد. انگشت دست‌هایش را در هم فرو می‌کند و قلنج‌شان را می‌شکند. کتاب را می‌بندد و روی جلدش مهر سبزی می‌زند: «مجاز»

منتشر شده در شماره 66 هفته نامه آسمان

پابرهنه در پارک

پابرهنه در پارکپابرهنه در پارک

 

نمایشنامه بر محور یک زوج جوان به اسم «کوری» و «پل» است. آنها تازه یک خانه کوچک و قدیمی را در طبقه پنجم کرایه کرده‌اند. تمرکز داستان بیشتر بر روی روابط بین آدم‌ها و نگاه آنها به زندگی است.

برخی از جملات کتاب

- مادر الان حالم خوب می‌شه... فقط یه کم نفسَم گرفته... (کوری برایش مشروب می‌ریزد) مجبور شدم ماشینو شیش تاخیابون اون‌ورتر پارک کنم... بعد یه‌هو بارون گرفت و دو تا خیابونِ باقی‌مونده رو دوییدم. بعد پاشنه‌ی کفشم گیر کرد لای شبکه درپوشِ فاضلاب... پامو که خلاص کردم چند قدم جلوتر افتادم تو یه چاله، بعدم یه تاکسی از بغلم رد شد و هرچی گِل و شُل بود پاشید به جورابم. مغازه‌ی پایین خونه‌تونم باز نبود وگرنه ازش یه چاقو می‌گرفتم و خودم رو می‌کُشتم. (ص ۵۷)

***

- کوری ... تو همیشه درست لباس می‌پوشی، همیشه درست نگاه می‌کنی. همیشه درست و سنجیده حرف می‌زنی. تقریبا واسه خودت یه آدم نمونه‌ای.

پل (آزرده و با لحن تند) این... این چیزی که گفتی خیلی کثیف بود.

کوری (به سمت پل می‌رود) هیچ وقت ندیدم ژاکت تنت نباشه. همیشه حس کرده‌ام نمی‌تونم تو هیچ کاری به پات برسم. قبل از ازدواج‌مون حتم داشتم با کراوات می‌ری توی رختخواب!

پل نه خیر، مگر در مواردِ تشریفاتی!

کوری تو حتی جسارتشو نداری که بری عطاری و به فروشنده بگی بهت «سه‌پستون» بفروشه. (در حین ادای این کلمات به سمت نیمکت می‌رود) مجبوری بری طرفِ پیشخون و چیزی رو که می‌خوای با انگشت نشون بدی و بگی: «از اینا می‌خوام که توی این ظرف ریختن.» (ص ۸۲)

***

- پل چه دعوایی؟ فقط یک کمی صدامون بالا رفته بود.

کوری تو اسم اینو نمی‌ذاری دعوا؟ کل ازدواج‌مون زیر سوال رفته.

پل (بر پلکان می‌نشیند) جدا؟ از کی تا حالا؟

کوری از همین الان. یه‌هو معلوم شد من و تو مطلقا در هیچ موردی توافق نداریم.

پل چرا؟ واسه اینکه من چله‌ی زمستون پابرهنه تو پارک راه نمی‌رم؟ بعله، حضرت عالی که قرار نیست فردا مثل من دادگاه داشته باشین. من زیر بارِ زَنا می‌رم اما حرف زور نه. (ص ۸۴)

نیل سایمونمشخصات کتاب

عنوان: پابرهنه در پارک

نویسنده: نیل سایمون

ترجمه: شهرام زرگر، رامین ناصر نصیر

نشر: نیلا

چاپ اول 1385

128 صفحه

قیمت: 1400 تومان

.............

پ.ن: قبلا از همین نویسنده «اتاقی در هتل پلازا» را معرفی کرده بودم. نظرم در مورد این کتاب شبیه همان کتاب قبلی است. البته این کتاب را بیشتر از قبلی دوست داشتم.

پ.ن.ن: در ایران نیز تئاتر این نمایشنامه چند بار بر روی صحنه رفته است و همچنین فیلمی با بازی رابرت ردفورد و جین فوندا نیز به همین نام ساخته شده است.

رابرت ردفورد، جین فوندا، پابرهنه در پارک

 

مادربزرگت رو از اینجا ببر

مادربزرگت رو از اینجا ببرمادربزرگت رو از اینجا ببر

کتاب شامل یازده داستان است. مانند کتاب قبلی این نویسنده (بالاخره یه روز قشنگ حرف می‌زنم) به زبان طنز و اول شخص روایت می‌شود. بیشتر داستان‌های این مجموعه از کتابی به نام «naked» ترجمه شده است. اطلاعات بیشتر در مورد کتاب را می‌توانید از اینجا بخوانید.

برخی از جملات کتاب

- پدرم همیشه می‌گفت «دانشگاه بهترین چیزیه که ممکنه تو زندگیت اتفاق بیفته.» راست می‌گفت، چون آنجا بود که مواد و الکل و سیگار را کشف کردم.

- یک شب که برای شام آمده بود خانه‌ی ما پدرم برای اینکه او را به حرف بیاورد گفت «راجع به اتفاق‌های وحشتناک زندگیت حرف بزن. تا حالا بهتون گفته بودم یایا جسد برادرش رو وسط جاده پیدا کرده؟ با چاقو از چونه تا شکمش رو جر داده بودن، یه مشت قاتل سر هیچ و پوچ کشته بودنش. برادرش! می‌تونین همچین چیزی رو تصور کنین؟»

خواهرم لیسا یک هسته‌ی زیتون پرت کرد توی بشقابم و گفت «من هر روز همچین صحنه‌ای رو تصور می‌کنم، نمی‌دونم یایا این همه شانس رو از کجا آورده.»

- کمد و کشوهای پدرم پُر از نشانه‌هایی بود از زندگی درونی‌اش. از برملا شدن رازهایش لذت می‌بردم ولی همیشه به نظرم باید احترام خلوت مادرم را نگه می‌داشتم، نه از بابت ملاحظه، بیشتر از روی ترس. دوست نداشتم احتمال دیدن دست بند و ماسک‌های چرمی بر تصورم از مادر بودن اثر بگذارد.

- ترم اول با آدمی به اسم تاد آشنا شدم. یک دیتونی مهربان که تنها معلولیتش موهای قرمزش بود. فلج‌های گردن به پایین برای تهیه‌ی مواد بهترین ساقی‌ها را سراغ داشتند و اکثر اوقاات پیش آنها بودیم. می‌گفتند «قلیون رو قفسه‌ست، بغل شیاف‌ها» چیزی نگذشت که به دیدن کیسه مدفوع دوستانم عادت کردم و به نظرم دانشگاه کنت هم یک جور هاروارد آمد که همه در تزریق شاگرد اول بودند.

دیوید سداریسمشخصات کتاب

عنوان: مادربزرگت رو از اینجا ببر

نویسنده: دیوید سداریس

ترجمه: پیمان خاکسار

نشر: زاوش

چاپ اول 1392

150 صفحه

7500 تومان

....................

پ.ن: کتاب خوب و خوش خوانی است. چند وقتی است که ترجمه‌های پیمان خاکسار را دنبال می‌کنم و از خواندن کتاب‌هایش لذت می‌برم. اگر به لیست کتاب‌های پرفروش نشر چشمه دقت کنید تقریبا تمام ترجمه‌های خاکسار جزو پرفروش‌ها بوده و این کتاب جدیدش هم در کمتر از یک ماه تجدید شده است.

پ.ن.ن: از همین مترجم کتاب‌های زیر را در پست‌های قبلی معرفی کرده بودم.

- بالاخره یه روز قشنگ حرف می‌زنم

- برادران سیسترز

- اتحادیه ابلهان

مسابقه طنز نویسی مجله خط خطی شماره 27

برای این تصویر یک متن طنزِ کوتاه بنویسید. متن شما نباید بیش از 200 کلمه باشد (کمتر باشد مشکلی ندارد). شما می‌توانید از قالب‌های مختلف مثل: دیالوگ، داستانک، تیترِ روزنامه، شعر و... استفاده کنید. به بهترین اثر جایزه داده می‌شود و متن آن در شماره بعدی مجله چاپ خواهد شد.

نکات مهم:

- متن ارسالی نباید بیش از 200 کلمه باشد (شمارش به وسیله نرم افزار word انجام می‌شود)

- پاسخ را فقط به آدرس ایمیل varedat.khatkhati@gmail.com بفرستید. جواب را در قسمت داخل ایمیل بنویسید و ضمیمه (Attach) نکنید. حتما در قسمت Subject به فارسی بنویسید که مسابقه مربوط به کدام شماره از مجله خط‌خطی است. مثلا: مسابقه خط خطی شماره 27

- متن جواب حتما باید به زبان فارسی باشد و متن‌های فینگلیش خوانده نمی‌شود.

- داخل ایمیل؛ نام، نام خانوادگی و شماره تماس خود را بنویسید.

- مهلت جواب دادن به این مسابقه تا 23 شهریور به پایان می‌رسد.

- هر نفر فقط می‌تواند سه متن ارسال کند.

- از توضیح دادن و تفسیرِ بی‌مورد تصویر پرهیز کنید.

راهنمایی: از تخیل خود استفاده کنید و از جواب‌هایی که ممکن است با اولین نگاه تصویر به ذهن برسند خودداری کنید. سعی کنید چیزی را بگویید که دیگران نتوانند به آسانی حدس بزنند.

........................

پ.ن: تصویر از دوست خوبم امین منتظری

مسابقه طنز نویسی مجله خط خطی

ابولفضل محترمی

مسابقه بیست‌ و‌ ششمین شماره مجله طنز خط‌خطی

برای این تصویر یک متن طنزِ کوتاه بنویسید. متن شما نباید بیش از 200 کلمه باشد (کمتر باشد مشکلی ندارد). شما می‌توانید از قالب‌های مختلف مثل: دیالوگ، داستانک، تیترِ روزنامه، شعر و... استفاده کنید. به بهترین اثر جایزه داده می‌شود و متن آن در شماره بعدی مجله چاپ خواهد شد.

نکات مهم:

- متن ارسالی نباید بیش از 200 کلمه باشد (شمارش به وسیله نرم افزار word انجام می‌شود)

- پاسخ را فقط به آدرس ایمیل varedat.khatkhati@gmail.com بفرستید. جواب را در قسمت داخل ایمیل بنویسید و ضمیمه (Attach) نکنید. حتما در قسمت Subject به فارسی بنویسید که مسابقه مربوط به کدام شماره از مجله خط‌خطی است. مثلا: مسابقه خط خطی شماره 26

- متن جواب حتما باید به زبان فارسی باشد و متن‌های فینگلیش خوانده نمی‌شود.

- داخل ایمیل؛ نام، نام خانوادگی و شماره تماس خود را بنویسید.

- مهلت جواب دادن به این مسابقه تا 23 مرداد به پایان می‌رسد.

- هر نفر فقط می‌تواند سه متن ارسال کند.

- از توضیح دادن و تفسیرِ بی‌مورد تصویر پرهیز کنید.

راهنمایی: از تخیل خود استفاده کنید و از جواب‌هایی که ممکن است با اولین نگاه تصویر به ذهن برسند خودداری کنید. سعی کنید چیزی را بگویید که دیگران نتوانند به آسانی حدس بزنند.

مرگ تصادفی یک آنارشیست

مرگ تصادفی یک آنارشیستمرگ تصادفی یک آنارشیست

این نمایشنامه بر اساس داستان واقعی یک کارگر آنارشیست ایتالیایی نوشته شده است که پس از دستگیری به اتهام بمب‌گذاری، خودش را از پنجره اداره پلیس به بیرون پرت می‌کند (یا پرتش می‌کنند!) و کشته می‌شود. داریو فو با نگاه هجو و طنز نسبت به سیستم قضایی و اداره پلیس ایتالیا این داستان را روایت کرده است. 

برخی از جملات کتاب

دیوانه: ... فروید هم گفته که ویزیت زیاد موثرترین درمانه. هم برای پزشک هم برای بیمار!

***

دیوانه: یعنی آیا اون کارگر راه آهن، یعنی اون قربانی خودکشی، سه تا پا داشت؟ در این صورت منطقیه که سه تا کفش پوشیده باشه.

رئیس: (عصبانی) نخیر، سه پایی نبود!

دیوانه: خواهش می‌کنم. عصبانی نشین. از یه آنارشیست می‌شه انتظار بدتر از این رو هم داشت.

***

دیوانه: ... رسوایی برای دموکراسی غربی حکم کود شیمیایی رو داره. بذارین از اینم فراتر برم. رسوایی پادزهری برای زهرهای مهلکه: یعنی مردم آگاهی سیاسی پیدا می‌کنن. اگه مردم خیلی آگاه بشن، کار ما ساخته اس.

داریو فومشخصات کتاب

عنوان: مرگ تصادفی یک آنارشیست

نویسنده: داریو فو

ترجمه: رضوان صدقی نژاد

نشر: گلمهر

چاپ اول 1381

188 صفحه

قیمت: 1700 تومان!

..........................

پ.ن: نمایشنامه «حساب پرداخت نمیشه» از داریو فو را در پست‌های قبلی معرفی کرده بودم.

پ.ن.ن: به دلیل اینکه عکس مناسبی از جلد ایرانی و خارجی این کتاب پیدا نکردم، دو عکس از پوسترهای اجرای نمایش این تئاتر را در بالا گذاشتم.

پ.ن.ن.ن: طنز اجتماعی این نمایشنامه را دوست دارم اما احساس می‌کنم گاهی در نشان دادن تصویر خوب از چپ‌ها و مظلومیتشان زیاده روی کره است.

پ.ن.ن.ن.ن: این کتاب را نشر قطره نیز منتشر کرده بود. متاسفانه چند سالی است که چاپ تمام شده و من به زحمت توانستم این کتاب را در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران پیدا کنم.