بازدیدهای الکی

بازدید‌های الکی

چند وقت پیش دیدم آمار بازدید وبلاگم زیاد شده. لینک‌های ورودی را که چک کردم فهمیدم بازدید از پستی که برای کتابِ «اتاقی در هتل پلازا» گذاشته بودم بیشتر شده. تا اینجای کار به نظرم اتفاق خوب و خجسته‌ای بود اما وقتی جز‌ییات جستجوها را دیدم فهمیدم بازدیدکننده‌‌ها فقط به خاطر نتیجه‌ی جستجوی دیالوگ زیر به وبلاگم رسیده بودند.

«سام: هاه کارن، مودب بازی رو بذار کنار. بهم بگو حرومزاده، قهوه رو بپاش تو صورتم.»

البته اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم فقط به خاطر جستجوی سه کلمه‌ی آخر.


پ.ن: عکس را از اینجا برداشته‌ام.

حسرت عمیق

حسرت عمیق

مرگ باید چیزی شبیه به این باشد

حسرتی عمیقی و

ناله کوتاهی و

تمام

................

پ.ن: کلماتِ این متن، ساعت چهارِ صبح امروز به ذهنم رسید، بعد از اینکه با دیدن خوابِ عجیبی از خواب پریدم.

پ.ن.ن: عکس را از اینجا برداشتم

زیر پوست شهر

اتوبوس بی آر تی (BRT)

اتوبوس «بی آر تی» در ایستگاه انقلاب توقف می‌کند. به سختی کنارِ در ورودی ایستاده‌ام و سعی می‌کنم خودم را از هجومِ ورود و خروج آدم‌ها در امان نگه دارم. برخلافِ همیشه، هدفون توی گوشم نیست، صداها و فحش‌ها را می‌شنوم. آدم‌ها با فشار از ظرفیتِ حداکثریِ اتوبوس استفاده می‌کنند. مرد میانسالِ چاقی به زور خودش را داخل می‌کند. پیراهنِ سفیدِ نه چندان تمیزش را روی شلوار پارچه‌ایِ خاکستری انداخته و ریش‌ِ سفید نامرتبی دارد. درِ اتوبوس به سختی بسته می‌شود. مرد میانسال پشتش را به من کرده است. اتوبوس راه می‌افتد.

معمولا اتوبوس‌ها آنقدر شلوغ هستند که چسبیده شدن آدم‌ها به هم اجتناب ناپذیر است، اما گاهی احساس می‌کنی عمدی هم در این کار هست. در مورد مرد میانسال همین احساس را داشتم. گرچه ظاهرش با کلیشه‌هایِ ذهنم جور در نمی‌آمد، اما حرکاتِ نامحسوسِ گربه‌واری که انجام می‌داد، این حس را در من قوی‌تر می‌کرد. حس بدی داشتم. چیزی شبیه به حالت تهوع. همه جا کیپ تا کیپ آدم بود و حتی نمی‌توانستم تکان بخورم. اعتراض هم فایده‌ای نداشت، چون چسبیده شدن آدم‌ها در اتوبوس کاملا عادی بود و همه به هم چسبیده بودند.

کم کم احساس کردم دستی از روی پایم بالا می‌آید. به سختی نگاهی به پایین انداختم و دست‌های گوشت‌آلود و سفیدش را دیدم که مانند شاخک‌هایِ مورچه روی پایم تکان می‌خورد و به دنبال هدفش می‌گردد. حالم بدتر می‌شود. سعی می‌کنم کمی خودم را جابه‌جا کنم، نمی‌توانم. اتوبوس ترمز می‌کند، فشار بیشتر می‌شود، به «وصال» می‌رسیم.

سریع خودم را از کنار در بیرون می‌کشم تا پیاده شوم. مرد میانسال سرش را به طرفم می‌چرخاند و به آرامی، طوری که فقط من بشنوم می‌گوید: «پیاده شَم؟»

اخم‌هایم را توی هم می‌کنم و بدون اینکه چیزی بگویم، پیاده می‌شوم. سریع از داخل جیبِ شلورام هدفون را در می‌آورم. آهنگی از داخل موبایلم با صدای بلند پلی می‌کنم. هدفون را توی گوشم فرو می‌کنم و به راهم ادامه می‌دهم. آدم‌های جدیدی با فشار وارد اتوبوس می‌شوند، اتوبوس به راهش ادامه می‌دهد. مرد میانسال پیاده نمی‌شود.

.....................................................

پ.ن: اولین بار نیست که با چنین موردی مواجه می‌شوم. نمی‌دانم مشکل این مردان جسمی، روانی و یا حتی اقتصادی است. چیزی که باعث شد این مورد را بنویسم، سکوتی بود که احساس کردم باید شکسته شود. شاید مشکلاتی شبیه به این، از کودکی تا سن پیری همراه ما باشد و یا گاها با آن مواجه شویم، اما بنا بر دلایلی در برابر آن‌ها سکوت می‌کنیم، یا اینکه با شوخی و مسخره کردن از کنار آن می‌گذریم. شاید یکی از دلایلش خط قرمزها و تابوهایی باشد که در جامعه‌یِ سنتی ما وجود دارد. خط قرمزها و تابوهایی که ابتدا در ذهنِ خودِ ما شکل می‌گیرند و باعث خودسانسوری و سکوت می‌شوند.

پ.ن.ن: عکس بالا تزئینی است و از اینجا برداشته‌ام.

شاید وقتی دیگر

کتاب فروشی هدهد

سلام...

نمی‌دانم کسی صدایم را می‌شنود یا نه؟! آیا هنوز کسی به این وبلاگ سر می‌زند؟ راست می‌گوید "شهروند عادی" این وبلاگ هم مثل کتابفروشی خاک گرفته است. بعد از پنج ماه دوباره سری به وبلاگ زدم و آخرین نظرات را خواندم.

سلام م: جواب سوالت را در همان بخش نظرها دادم!

سلام رضا:متاسفانه تا آنجایی که من می‌دانم امکان برگشتن نداریم. شاید در آینده‌ای دور بتوانیم برای دل خودمان یک کتاب فروشی راه بیاندازیم اما در آینده نزدیک بسیار بعید است.

سلام ...: من هم موافقم. دلخوش کنکی بیش نبود!

سلام رعنا شمس: اوایلش برای ما هم سخت بود :(

سلام زوربا: ممنون از امیدواریت اما ...

سلام هولدن: ما هم دوست داشتیم که با هولدن کالفیلد بیشتر آشنا می‌شدیم :) "راستی تو میدونی اردک های سانترال پارک زمستونا کجا میرن؟!"

سلام فطرس: ممنون از لطفت :) همچنان به کتابخوانیت ادامه بده حتی اگر ما برنگشتیم. 

 سلام میثم امیری: ای بنیاد گرای مذهبی! اسم‌ها را خوب یادت مانده بود فقط میلاد را از قلم انداخته بودی! فحش‌هایت را می‌توانی به فضای سیاسی و ایدولئوژیک این روزها بدهی، که همه چیز را از عینک سیاه خودش می‌بیند و امکان همکاری و دوست داشتن آدم‌ها را کم و کم و کمتر می‌کند.

سلام شقایق: عمری دگر بباید بعد از وفات ما را         کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری

سلام جهانگیر: یادم است خیلی کم حرف بودی و حتی وقتی قصد خرید نداشتی از جلوی ویترین رد می‌شدی و دستی برایمان تکان می‌دادی! وجودت باعث دلگرمی بود.

سلام "یک شهروند عادی": ما که گفتیم آن روز آخرین روز است! و هر چه کتاب خوب بود معرفی کردیم! راستی کتاب‌ها توانستند مسیر زندگی‌ات را تغییر دهند؟!! ؛)

سلام زینب:  پرسیدنش حق توست اما توضیح‌اش کمی پیچیده است. خلاصه‌اش این می‌شود که یک آدم‌هایی با یک آدم‌هایی به مشکل برخوردند و صاحب ساختمان و مغازه گفت باید آن‌جا را تخلیه کنید. ما هم که فقط برایشان کار می‌کریم و کاری از دستمان بر نمی‌آمد. سرمایه گذاران هم پول کافی برای اجاره کردن یک جای جدید نداشتند. مجبور شدیم تعطیل کنیم. 

سلام محدثه: ما هم خاطرات زیادی از کتابفروشی و مشتری‌هایش داریم. امیدوارم بتوانی جایی را برای خستگی بعد از دانشگاه پیدا کنی "باید پیدا کنی"!

سلام زهرا: باور کن که دست ما نیست:( این هم پست جدید!

سلام نوید: درس و مشق‌ها خوب پیش می‌رود. امیدوارم یک روز شاعر موفقی بشوی 

سلام علی اعرابی: دلمان برایت تنگ شده پسر، کجایی؟!

سلام بر همه‌ی دوستانی که در این مدت چه به صورت مجازی و چه به صورت حضوری همراه ما بودند و باعث به وجود آوردن خاطره‌های خوبی از فعالیتم در کتاب فروشی هدهد شدند. 

این پست را نوشتم، چون احساس می‌کردم بدون مقدمه و خداحافظی اینجا را ترک کردم و به خوانندگان این وبلاگ یک پست خداحافظی بدهکارم. امیدوارم هر کجا هستید همچنان کتاب بخوانید و دیگران را نیز به کتاب خواندن تشویق کنید.

...........................

پ.ن: اگر حالی از ما پرسیده باشید، روزگارم بد نیست. بعد از تعطیلی کتاب فروشی در یک سازمان نیمه دولتی کار پیدا کردم و برایشان نشریه داخلی در می‌آورم! گاهی هم برای نشریه خط خطی مطالب طنز می‌نویسم.

پ.ن.ن: بعد از تعطیلی کتاب فروشی با ولادیمیر صحبت کردم تا حداقل این وبلاگ را زنده نگه داریم اما به دلایل برخی اختلافات فکری هنوز به نتیجه‌ای نرسیدیم:(

باید امیدوار بود

الان چند وقتی است که سعی می‌کنم مسیرم را جوری تنظیم کنم که از محدوده‌ی میدان انقلاب عبور نکنم. اما با وجود این گاهی مجبورم که بیایم طرف‌های انقلاب و این‌جور مواقع ناخودآگاه راهم را کج می‌کنم سمت ادوارد براون. چشم که باز می‌کنم، می‌بینم درست روبه‌روی هدهد ایستاده‌ام. از بیرون به داخل کتابفروشی نگاهی می‌اندازم و دلم بدجوری هوایی می‌شود. چند روز پیش دوباره این اتفاق افتاد. دوباره همان مسیر آشنا را طی کردم. انقلاب، شانزده آذر، ادوارد براون، هدهد!

انگار نمی‌شود فراموش کرد آن همه اتفاق شیرین و دوست‌داشتنی را. هنوز بعضی روزها دلم برای خاطرات آن‌جا تنگ می‌شود. دوست دارم زمان به عقب برگردد و ببینم با محسن نشسته‌ایم توی کتابفروشی و داریم برای هم از ماجراهای پیش آمده، داستان‌های خاله‌زنکی تعریف می‌کنیم. یا همین‌طور چشم بدوزم به در تا شاید علی جاویدان بیاید داخل و با هم گپ بزنیم؛ درباره‌ی همه‌چیز. منتظر امیرحسین اکرمی باشیم یا علی اعرابی. یا اصلا غریبه‌ای برای بار اول بیاید و یک لیوان چای و گل انداختن بحث و تبدیل شدن به یک خاطره‌ی دیگر، به یک آشنای صمیمی دیگر...

هنوز یادم نرفته که آرش زرین‌قلم چهارشنبه‌ها می‌آمد. حواسم هست که به تازه واردها گوشزد کنم وقتی می‌خواهند بروند مواظب سرشان باشند تا مبادا با بالای در برخورد کند. اما دلم اصلا برای پنج‌شنبه‌های سوت و کور تنگ نشده! محسن یادت هست زمان چقدر کند می‌گذشت توی این پنج‌شنبه‌های لعنتی؟ یادت می‌آید قضیه‌ی معرفی کردن کتاب نیکولا کوچولو را در روزهای اول؟ تو به همه  کتاب را معرفی می‌کردی و من که نمی‌توانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم زود از کتابفروشی می‌زدم بیرون!

چقدر خاطره هست که تعریف کنیم. چقدر حرف هست برای گفتن. به هر حال این قصه هم به آخر رسید و تمام شد. نمی‌دانم برای شما که گاهی به هدهد می‌آمدید اوضاع از چه قرار است؟ شما هم دلتنگ می‌شوید یا نه؟ هنوز می‌روید پشت ویترین هدهد بایستید و کتاب‌ها را تماشا کنید یا بی‌تفاوت از کنارش رد می‌شوید؟ برای من که حکایتش همچنان باقی است و تمام نشده. امید دارم که دوباره بساط چای هدهد را راه می‌اندازیم و جمع‌مان جمع می‌شود. باید امیدوار بود. شاید دوباره اتفاق افتاد...

(نوشته شده توسط ولادیمیر)

تعطیلی هدهد در صبح زیبای ماه می!

تعطیل

تعطیل شدیم، به همین سادگی!

کتاب‌های پیشنهادی شما

دوستی دارم که معاون کتابخانه‌یِ یکی از دانشکده‌های دانشگاه تهران است (در همین کتاب فروشی با او آشنا شدم!)‏ در پست قبلی پیغامی گذاشته بود و از مشتری‌های هدهد درخواست کرده بود، ده کتاب پیشنهادی خودشان را بنویسند تا از این پیشنهادها برای خرید کتاب‌های کتابخانه استفاده کند. خوشحال می‌شوم ده کتاب پیشنهادی خود را در بخش کامنت‌های این پست بنویسید (ترجیحا رمان، داستان و کتاب‌های عمومی)

این لیست ده‌تایی من:

۱. "از دو که حرف می‌زنم از چه حرف" - نویسنده: هاروکی موراکامی - نشر چشمه

۲. "دوست بازیافته" - نویسنده:  فرد اولمن - نشر ماهی

۳. "کلیسای جامع" - نویسنده:  ریموند کارور - نشر نیلوفر

۴. "ظرافت جوجه تیغی" - نویسنده: موریل باربری - نشر کندوکاو

۵. "اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری" - نویسنده:  ایتالوکالوینو - نشر آگه

۶. "این مردم نازنین" - نویسنده: رضا کیانیان - نشر مشکی

۷. "تارک دنیا مورد نیاز است" - نویسنده: میک جکسن - نشر چشمه

۸. "زندگی، جنگ و دیگر هیچ" - نویسنده: اوریانا فالاچی - نشر امیرکبیر

۹. "منهای دو" - نویسنده: ساموئل بنشریت - نشر قطره

۱۰: "بار هستی" - نویسنده: میلان کوندرا - نشر نیلوفر

و ...

مشتری‌ها و آشناها

مکتب دیکتاتورها

جلوی کتاب‌فروشی، ماشین سفید شاسی بلند مدل بالایی در حال پارک کردن است. راننده‌اش دختر جوانی است. شیشه‌یِ ماشین را پایین می‌دهد و رو به طرف من می‌پرسد «آقا می‌تونم اینجا پارک کنم؟» می‌خواهم جواب منفی بدهم که مجید پیش‌دستی می‌کند و می‌گوید «خواهش می‌کنم بفرمایید!»
با تعجب به مجید نگاه می‌کنم. می‌خواهم بپرسم برای چه از جانب خودش چنین بذل و بخششی کرده ... که دختر جوان به همراه خانم مسنی وارد مغازه می‌شود و از این‌که اجازه‌ داده‌ام ماشینشان را جلوی مغازه پارک کنند تشکر می‌کند. لبخند می‌زنم و به روی خودم نمی‌آورم.
خانم مسن گشتی در کتاب‌ فروشی می‌زند و می‌پرسد: «کتاب‌های اکبر رادی رو ندارین؟» (آن موقع (بهار 89) تازه مغازه را افتتاح کرده بودیم و از اکبر رادی چیزی نداشتیم.) صدایش خیلی به نظرم آشنا می‌آید. به چهره‌اش بیشتر دقت می‌کنم.
گوهر خیراندیش است! یکی از آن هنرپیشه‌هایی که خیلی دوستش دارم، گرچه هیچ شباهتی به آن نقش‌های مادر فقیر و سنتی و... ندارد. خیلی ذوق کرده‌ام ولی سعی می‌کنم رفتارم عادی باشد. می‌گویم: «نداریم متاسفانه، ولی تا چند روز آینده حتما میاریم»  دختر جوان چند تا نمایشنامه از سری «کتاب کوچک» نشر نیلا را به گوهر خیراندیش نشان می‌دهد. نمایشنامه‌ها را می‌خرند و به سمت تالار مولوی به راه می‌افتند (پیاده).
رو به مجید می‌کنم و می‌پرسم «به نظرت مدل ماشینشون چیه؟» 
...............................
من و مازیار پشتِ دخل نشسته‌ایم و گپ می‌زنیم. چند نفر دیگر از دوستانمان نیز دور میزِِ نزدیکِ انتهای مغازه نشسته‌اند و مشغول گفتمان هستند.
مرد جوان چند لحظه پشت ویترین مغازه مکث می‌کند. از همان نگاه اول میشناسمش، از دیدنش ذوق می‌کنم. شبیه عکس همیشگی‌اش است، صورتی تقریبا کشیده، موهای بلندی که در پشت سر به مقدار فراوان وجود دارند و در جلوی سر نایاب می‌شوند! با همان لبخند همیشگی و ریش انبوه. تنها چیزی که در عکسِ سه در چهارش دیده نمی‌شود، قد بلندش است که تا می‌خواهم بگویم مواظب باشد، سرش به درگاه می‌خورد و در حالی که بایک دست روی سرش را گرفته واردِ مغازه می‌شود.
برایش صندلی می‌آورم. کنار من و مازیار می‌نشیند و از هر دری حرف می‌زنیم. از کتاب‌های تازه منتشر شده، از کتاب‌هایی که نخوانده و آرزوی خواندنش را دارد، از وضعیت کتاب فروشی و... من و مازیار از مجله «همشهری جوان» می‌گوییم و این‌که دیگر آن همشهری جوان سابق نیست، سطحی شده است و... بخشی از حرف‎‌هایمان را قبول می‌کند و بخشی دیگر را به دلیل رشد سن ما می‌داند. مازیار او را آقای دکتر خطاب می‌کند و من با نام خانوادگی.
بعد از چند دقیقه گپ و گفت، سری به قفسه‌های کتاب می‌زند و با بچه‌هایی که کمی آن‌طرف‌تر دور میز نشسته‌اند سلام و احوال‌پرسی می‌کند. به بچه‌هایِ دورِ میز می‌گویم «آقای احسان رضایی هستند» نمی‌دانم چرا کسی ذوق نمی‌کند! سری تکان می‌دهند و ادامه‌ی گفتمانشان را از سر می‌گیرند. کتاب‌هایی که انتخاب کرده‌ است را حساب می‌کنم. خوشبختانه‌ موقع خروج از مغازه مشکلی پیش نمی‌آید. یکی از بچه‌های دور میز از من و مازیار می‌پرسد «این آقاهِ کی بود؟»  
...............................
با این‌که نوبت من نیست دلم می‌خواهد سری به مغازه بزنم. خیابان ادوارد براوون مثل بیشتر مواقع خلوت است اما داخل مغازه بر خلاف همیشه شلوغ است! سانتیاگو پشت دخل نشسته و با دوستش که کنارش ایستاده صحبت می‌کند. دور میز هم چند نفر نشسته‌اند و گپ و گعده‌‌ای برای خودشان به راه انداخته‌اند. از آن جمع قیافه‌یِ میثم را تشخیص می‌دهم (از مشتری‌های قدیم است) می‌روم جلو و سلام می‌کنم. قیافه‌ی آشنای دیگری هم در جمع پیدا می‌کنم. خودم را معرفی می‌کنم و با آقای رضا امیرخانی دست می‌دهم. مزاحم جمع و بحثشان نمی‌شوم، می‌روم کنار سانتیاگو و دوستش می‌ایستم و گاهی به حرف‌هایشان گوش می‌دهم.

بحث که تمام می‌شود چند نفر از بچه‌ها کتاب‌هایی را که می‌خواهند از داخل قفسه‌ها برمی‌دارند و  کنار دخل می‌آورند تا برایشان حساب کنیم.
- میکله‌ی عزیز (ناتالیا گینزبورگ)
- از عشق و شیاطین دیگر (گابریل گارسیا مارکز)
- پاریس جشن بی‌کران (ارنست همینگوی)
- مکتب دیکتاتورها (اینیاتسیو سیلونه)
رضا امیرخانی این کتاب‌ها را برمی‌دارد. قبل از خداحافظی چند کلمه‌ای در مورد کتاب و کتاب‌فروشی صحبت می‌کنیم. می‌خواهم تذکر همیشگی‌ام را هنگام خروج از مغازه تکرار کنم اما ‌قدش آن‌قدر بلند نیست که هنگام خروج از مغازه با مشکل مواجه شود! چیزی نمی‌گویم.
کتاب‌های زیادی از امیرخانی نخوانده‌ام اما به نظرم از آن دسته نویسنده‌هایی است که خودشان دوست‌‌داشتنی‌تر از کتاب‌هایشان هستند. 

مشتری‌ها و آشنایی‌ها

وودی آلن

آشنای شنبه‌ها:
 معمولا شنبه‌ها به ما سر می‌زند. چشم‌هایش از پشت عینک ته استکانی کوچک‌تر به نظر می‌رسد و من را یاد "وودی آلن" می‌اندازد! شیوه‌ی انتخاب کتابش هم جالب است. با کتاب‌ها حرف می‌زند و کتاب به او می‌گوید که آیا دوست دارد به خانه‌اش برود یا نه؟! البته من  هنوز به آن درجه از شهود نرسیده‌ام که بتوانم صدایشان را بشنوم!
تازگی‌ها کتاب‌هایِ براتیگان را می‌خواند و از این‌که براتیگان خودکشی کرده و دیگر نمی‌تواند داستان جدیدی بنویسد ناراحت بود.

آشنای چهارشنبه‌ها:
فقط چهارشنبه‌ها می‌آید. بیشتر به کتاب‌های کلاسیک علاقه‌مند است، برباد رفته، الیاد و ادیسه، بلندی‌های بادگیر و ...
دست خطش خیلی خوب است. برایم تعریف کرد که این قضیه ارثی است و دست خط همه‌ی افراد خانواده از گذشته‌یِ دور خوب بوده. برایم جالب بود وقتی که گفت نام خانوادگیشان "زرین قلم" است. در جایی نزدیک به کتاب‌ فروشی ما، کلاس موسیقی می‌رود (کلا از هر انگشتش یک هنر می‌ریزد!) به همین‌ خاطر هر هفته چهارشنبه‌ها از کرمانشاه به تهران می‌آید! سر راهش سری هم به ما می‌زند. پشتکارش را دوست دارم.

آشنایِ همسایه:
شغلش راننده‌ی تاکسی است. همیشه بعد از این‌که کتاب‌هایش را انتخاب می‌کند کلی چانه می‌زند و من هم ابتدا کلی مقاومت می‌کنم و سرانجام با شوخی و خنده چیزی حدود 5% تخفیف می‌دهم! همه جور کتابی هم می‌خواند از اساطیر یونان تا «وداع با اسلحه» (همینگوی) و «اختراع انزوا» (پل استر) سپس بخشی از پول‌ کتاب‌ها را می‌دهد و می‌گوید کتاب‌ها را در گوشه‌ای برایش نگه دارم تا قسط‌های بعدیش را چند روز بعد بیاورد! و این ماجرا هر بار تکرار می‌شود!

آشنایِ ناآشنا:
می‌گوید زیاد کتاب نخوانده‌ و می‌خواهد از جایی شروع کند. کتابی می‌خواهد که زیاد سنگین نباشد. با مضمونی عاشقانه و پایانی خوش. به نظرم می‌رسد دختری دبیرستانی یا حداکثر دانشجوی سال اول باشد گرچه سنش کمی بیشتر نشان می‌دهد. می‌پرسم دانشجو هستید؟ جوابش کمی مرا به فکر فرو می‌برد. "دانشجوی سال آخر پزشکیِ دانشگاه تهران."
.
.
.
قدیم‌ترها بیشتر مشتری‌ها را می‌شناختم و برای هر کدامشان پرونده‌ای در ذهنم داشتم (چه کتاب‌هایی خوانده، از چه کتاب‌هایی خوشش می‌آید، نویسنده مورد علاقه‌اش کیست و ...) آنگاه این مشتری برایم تبدیل به یک آشنا می‌شد و در حالت پیشرفته‌تر تبدیل به یک دوستِ کتابخوان. اما حالا به دلیل زیاد شدن تعداد آدم‌ها و یا بالا رفتن سن و درگیر شدن در مشکلات زندگی، حافظه‌ام دیگر یاری نمی‌کند. هر بار که مشتری جدیدی وارد مغازه می‌شود نگاهی از روی کنجکاوی به او می‌اندازم و می‌پرسم: شما اولین بار است که از ما خرید می‌کنید؟!


پ.ن: تعداد آشناها خیلی بیشتر از این‌هاست که شاید در پست‌های دیگری در موردشان بنویسم، البته اگر حافظه‌ام یاری کند!

تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری

دکتر قریب

هر روز صبح مسیری تکراری را می‌روم و شب از همان مسیر برمی‌گردم. چند روزی است که هر روز صبح در مسیر عبورم این صحنه را می‌بینم و بی ‌اختیار تصویر شب قبل جلوی چشمانم ظاهر می‌شود. غصه‌ام می‌گیرد و به فکر فرو می‌روم. چه‌کار باید بکنم؟ چه کاری می‌توانم بکنم؟! چه کسی مقصر است؟ و... سعی می‌کنم فکرم را منحرف کنم. جایگاه اجتماعی‌ام را به خودم یادآور می‌شوم. تو یک کتاب‌فروش ساده‌ای، با تمام مشکلاتی که قشر متوسط (وحتی نا متوسط!) با آن دست به گریبانند؛ قسط ماهانه، قبض آب و برقِ بدون یارانه، بدهی‌های جامانده، حقوق عقب مانده، خوردن شام دو شب مانده! و ...

اتوبوس بی آر تی جلوی ایستگاه «دکتر قریب» می‌ایستد و من با فشار جمعیت داخل می‌شوم. فحش‌ها و فشارها افکارم را پریشان می‌کنند. حالا همه‌یِ فکرم مشغول پیدا کردن جایی برای نشستن می‌شود.

یک روز سرد زمستان
یک شب افکارم رهایم نمی‌کند. تصمیم می‌گیرم از آن‌ها عکس بگیرم و جایی بنویسم. شاید آرام‌تر شوم، اما می‌ترسم. از دوربین به دست گرفتن در خیابان‌های تاریک تهران می‌ترسم.
شب بعدش دلم را به دریا می‌زنم و دوربینم را از انزوای ناخواسته‌اش خارج می‌کنم. اما دیر به مقصد می‌رسم. آن‌ها رفته‌اند.

کارتن خواب

شبِ بعد کمی زودتر شال و کلاه می‌کنم و به همان جای همیشگی می‌روم. مرد روی سکوی سنگی نشسته و سیگار می‌کشد. دوربینم canon powershot sx 10 است. ایزویش از 400 که می‌گذرد، عکس‌ها گرین می‌دهند. اما چاره‌ای ندارم. ایزو را روی 1600 می‌گذارم.

به علت نور کم، سرعتِ شاتر خیلی پایین است و با کوچک‌ترین لرزشی ممکن است عکس‌ تار شود. نفسم را حبس می‌کنم و شاتر را فشار می‌دهم.

دی ماه 1389
مدام می‌ترسیدم کسی از پشت سر بیاید و دست بگذارد روی شانه‌ام و بگوید «داری چه غلطی می‌کنی؟ از چی عکس می‌گیری؟»  آن قدر توهم این ترس را زده بودم که وقتی پلیس راهنمایی و رانندگی آمد تا خودش را کنار آتش گرم کند، خودم را پشت یک سمند سفید پنهان کردم.

کودکان کار
اما چیزی که هر شب با دیدن آن به فکر فرو می‌روم و غمگینم می‌کند، آن مرد نشسته در سرما نیست، این کودک است.

مرد از شدت سرما کنار آتش نشسته و سیگارش را دود می‌کند. کودک گل می‌فروشد و پولش را برای مرد می‌آورد تا احتمالا صرف خرید مخدراتش کند. شاید شما هم مواردی مشابهِ این صحنه را بارها و بارها دیده باشید. انگار که دیگر دیدنشان عادی شده است. مشکل من همین عادی شدن دیدن رنج‌هاست...

کودک کار
چراغ سبز می‌شود. ماشین‌ها به راهشان ادامه می‌دهند. پسر می‌دود تا خودش را به گرمای آتش برساند. هوا بس ناجوانمردانه سرد است.

عکس تار
مرد پول را از پسر می‌گیرد. ناگهان متوجه من می‌شود. با عصبانیت تهدید می‌کند که دارم چه غلطی می‌کنم؟ دستم می‌لرزد و عکس تار می‌شود. به سرعت دوربینم را جمع می‌کنم و از آن‌جا دور می‌شوم.  

توی راه مدام به آن کودک فکر می‌کنم. به دردهایش، به دنیای کوچکش، به آرزوهایش، به آینده‎‌اش.
آیا این همان کودکی نیست که فردا به جرم قتل و تجاوز، اعدامش می‌کنیم؟ آیا این همان کودکی نیست که فردا به عنوان اراذل و اوباش آفتابه به گردنش می‌اندازیم و با غرور دور شهر می‌گردانیم؟!  
چه‌ قدر این کودک حق انتخاب داشته است؟ در خطاهای آینده‌اش چه قدر مقصر است؟ ما چه قدر مقصریم؟ چه قدر جا... ؟!

انگار باز هم جایگاه اجتماعی‌ام را گم کرده‌ام. پس این پست را با پیشنهاد خواندن یک کتاب به پایان می‌رسانم.
«درخت زیبای من» نوشته‌یِ ژوزه مائور ده واسکونسلوس. ترجمه‌یِ قاسم صنوعی. نشرِ راه مانا. قیمت 5600 تومان!

...........................

پ.ن: سه سال پیش هم در مورد بچه‌های میدان والفجر کرج مطلب مشابهی نوشتم که یکی از دوستانم در وبلاگش آن را منتشر کرد. می‌توانید آن مطلب را از اینجا بخوانید.

پ.ن.ن: تشکر فراوان از علی به خاطر قالب زیبایی که برای وبلاگ ما طراحی کرد و همچنین به خاطر توصیه‌های بسیار خوبش

چند خاطره‌یِ پراکنده

خانم دالووی

با ولادیمیر نشسته‌ایم گوشه‌یِ کتاب فروشی و گپ می‌زنیم. حوالی غروب است و خیابان خلوت. خانم جوانی حدودن شصت ساله! پشت ویترین ایستاده و به کتاب‌ها نگاه می‌کند. بعد از چند دقیقه سرش را جلوی در می‌آورد (انگار حوصله‌یِ داخل آمدن ندارد) و می‌پرسد: "آقا فقط کتاب دار‌ین؟" نمی‌دانم چه شد که گفتم: "نه، جینگول هم داریم!" 

ولادیمیر خنده‌اش گرفته بود. خانم با تعجب پرسید: "جینگول؟!!" من هم انگار که "جینگول" یک اصطلاح عادی و رایج است، با اعتماد به نفس گفتم "آره جینگول دیگه. همین‌هایی که روی طاقچه چیدیم." و به طرف قاب عکس‌های چوبی و کاشی‌ها و آویزهای سفالی اشاره کردم. خانم نگاهی به محتویات روی طاقچه و بعد نگاهی همراه با تعجب و تاسف (از آن نگاه‌هایی که انگار می‌گویند، خدا شفات بده!) به ما انداخت و رفت.

................................

اولین باری است که به مغازه‌یِ ما می‌آید. می‌خواهد برای دوستش کتاب بخرد. از من برای پیشنهاد کتابِ خوب کمک می‌خواهد. سن زیادی ندارد. به نظرم دانشجوی سال اولی می‌رسد. توضیح می‌دهد کتابی که نگاه مثبت داشته باشد و به آدم روحیه بدهد. ترجیحن ایرانی باشد. به سمت قفسه‌یِ ادبیات ایرانی می‌روم. "روی ماه خداوند را ببوسِ" مستور را پیشنهاد می‌کنم، بعدش "این مردم نازنینِ" رضا کیانیان، بعدش "خندیدن بدون لهجه" فیروزه جزایری دوما، بعدش کتاب‌های نادر ابراهیمی و ... همچنان که در حال معرفی کردن هستم می‌گوید. صدایش را از پشت سرم میشنوم  "همین خوب است برش میدارم." با تعجب به خودش و کتاب نگاه می‌کنم. پول را می‌گیرم. از راهنمایی‌هایم تشکر می‌کند و می‌رود. اسم کتاب را در دفتر فروش وارد می‌کنم. "گور به گور" ویلیام فاکنر!

..............................

چند دختر جوان پشت ویترین هستند مدام از دیدن کتاب‌های پشت ویترین ذوق می‌کنند. من هم یواشکی گوش می‌کنم تا ببینم از چه نوع کتاب‌هایی خوششان می‌آید که وقتی داخل آمدند شبیه همان کتاب‌ها را پیشنهاد کنم.

- وای مریم "غرور و تعصب" چند سال پیش خوندمش، خیلی خوبه!

- ببین "باباگوریو" رو هم دارن!

- زهرا "خانوم دالوی" رو خوندی؟

- نه

- منم نخوندم ولی تعریفش رو خیلی شنیدم.

- آره توی فیلم "ساعت‌ها" هم در موردش خیلی حرف می‌زنن. بریم بخریمش

دو نفری که این دیالوگ آخری را می‌گویند به طرف در می‌آیند. ناگهان نفر سوم می‌گوید: فکر کنم کتابخونه این کتاب رو داشته باشه. هر سه از این ایده استقبال می‌کنند و شادمانه به سمت کتابخانه حرکت می‌‌کنند.

گزارش لحظه به لحظه از یک روز تعطیل در کتابفروشی هدهد

ساعت 2:13 دقیقه و چند ثانیه! سرم را روی میز گذاشته ام. موتورسیکلتی از روبرو رد می شود و بوق بوق می کند. مالک خودروی پرایدی که در مقابل کتابفروشی پارک شده است در ماشین را باز می کند اما ناگهان موبایلش زنگ می زند در را می بندد و از همان مسیری که آمده بود باز می گردد.
2:19 کلاغی که روی تیربرق نشسته بود پرزد و رفت.
2:33 مردی قد بلند دوان دوان به کتابفروشی نزدیک می شود و از محدوده ی دید خارج می شود. سپس باز می گردد. داخل می شود و آدرس سازمان خدمات درمانی نیروهای مسلح را می پرسد. آدرس را بلد نیستم ولی به او می گویم که موقع بیرون رفتن سرش را بدزدد و او همین کار را می کند.
2:38 پسرکی بلندبالا در مقابل ویترین این پا آن پا می کند. گویا اذن دخول می جوید. چهره اش مشکوک است. بالاخره تصمیم می گیرد وارد مغازه شود اما سرش به چارچوب در برخورد می کند و نقش زمین می شود. او اولین کسی است که به هنگام داخل شدن با چنین مشکلی روبرو می شود.معمولا همه وقتی می خواهند بیرون بروند اینطوری می شود اما او یک استثناست. به بیرون مغازه می‌روم و دست پسرک را می‌گیرم اما او ناسزاگویان در افق ناپدید می‌شود.
3:03 انسانی شریف بدینجا پای می‌گذارد و کتابی از کارور می‌خرد. او یک انسان کامل است و آن‌قدر کوتاه قد که موقع بیرون رفتن لازم نیست به او تذکری بدهیم.
3:48 ویبره‌ی موبایلم صدایی مهیب ایجاد می‌کند که موجب چسبیدنم به سقف می‌شود. ایرانسل است. از من خواهش می‌کند پیام کوتاه بدون متنی به 8460 بفرستم اما من حوصله ی این کار را ندارم.
4:56 تلفن زنگ میزند. اشتباه گرفته‌اند.
5:13 چراغ‌های ساختمان روبرو روشن می‌شود.
5:49 دختری با شال گردن صورتی از پیاده رو می گذرد.
6:23 هیچ صدایی به گوش نمی رسد. خودروی پراید، آسفالت جلوی کتابفروشی را ترک کرده است. امیدوارم در دقایق پیش رو کسی از این خیابان رد شود یا حداقل سوسکی از پاهایم بالا برود.
6:47 یکی از لامپ های ساختمان روبرو منفجر شد. این نشانه‌ی خوبی برای زنده بودن است.
7:00 هوای بیرون خیلی سرد است اما نه سردتر از اینجا. پس ترجیح می‌دهم قبل از محو شدن همه‌ی علایم حیاتی از اینجا بروم.


پ.ن:
- این متن توسط یکی از دوستانی که گاهی در امر مدیریت کتابفروشی کمکمان می‌کند، نوشته شده است.
- ماجرا مربوط به پنج شنبه‌ای بود که تهران به علت آلودگی هوا تعطیل بود.

(نوشته شده توسط هانس)

جی. اف. سلینجر!

سلینجر

آقای x بیست و سه سال داشت. اما به خاطر ریش و عینکش سنش بیشتر نشان می‌داد. حرکات آرام و سخن گفتن با طمانینه‌اش نیز مزید بر علت بود. با ولادیمیر کار داشت. گفتم: احتمالا تا چند دقیقه‌ی دیگر می‌آید. کیفش را رویِ میزِ گوشه‌ی مغازه گذاشت و  روی یکی از صندلی‌ها نشست. من هم به قسمت پشتی مغازه رفتم تا برایش چای درست کنم. آقای x  از داخل کیفش یک کتاب قطور با جلد گالینگور سبز بیرون آورد. یکی از مجموعه داستان‌هایِ چخوف بود. چای را که برایش آوردم، خودش سر صحبت را باز کرد و گفت: به ادبیات علاقه‌ی زیادی دارم و به تازگی رمان "سال‌ها"یِ جی. اف. سلینجر! را خوانده‌ام و خیلی بدم آمد. برای این‌که از ادبیات روس متنفر نشوم سریع رفتم سراغ چخوف! از فرط تعجب خنده‌ام گرفته بود. با خودم گفتم، جای شکرش باقی است که نرفته سراغ "گور به گور" اِی. اِچ. دکتروف!!

........................................

پ.ن: واضح و مبرهن است که سلینجر، رمانی به نام "سال‌ها" ندارد. نام صحیح اسمش نیز "جی. دی. سلینجر است" و یک نویسنده‌یِ آمریکایی است. 

پ.ن.ن: تصویر سمت چپ جناب چخوف و تصویر سمت راست، همان سلینجر معروف می‌باشد!

عامه پسند

یکی از پرطرفدارترین کتابها در بازار کتاب ایران (و احتمالا در خیلی از کشورهای دیگر) کتاب های معروف به عامه پسند هستند. کتاب هایی که حول محور هایی مانند رقابت های عشقی، عشق های مثلثی (و مربعی!)، شکست های عاطفی و غیره شکل میگیرد. نگاهی به تیراژ این کتاب ها مشخص میکند که چه تفاوت زیادی بین تعداد مخاطبان این نوع کتاب ها و کتاب های دیگر هست. در طبقه رمان های غیر عامه پسند (نام مناسب تر چیست؟) اگر کتابی به چاپ پنجم و ششم به بعد برسد قطعا کتابی موفق بوده است. اما کتاب های عامه پسند بعید است به چاپ پنجم نرسند! به خصوص نویسنده های معروف تر این جریان صرف نامشان انگار به نوعی تضمین رسیدن کتاب به چاپ های بعدی است. مثلا کافی نام خانم ف ر یا نون ث بالای کتابی باشد تا کتاب مشتری خود را پیدا کند (نامها را به شیوه روزنامه های این سالها نوشتم. شما هم مثلا به شیوه این سالها متوجه نشدید منظورم چه کسی است!) .

میان نوشت: این متن مطلقا حاوی هیچ قضاوت و اظهار نظری در باب ارزش گذاری میان کتاب های عامه پسند یا غیر آن نیست. روش شخص من در زندگی این است: تا جایی که به کسی آسیب نرسانی، کاری را بکن که از آن لذت میبری. خواندن هر نوع کتابی، هر ورزشی، پرداختن به هر نوع هنری (یا نپرداختن به آن)، و هر نوع موسیقی خوب است اگر از آن لذت میبری و رضایت ات را در این زندگی تامین میکند.

میگفتم! که مخاطبان کتاب های عامه پسند احتمالا به مراتب بیش از دیگرانند؛ چند هفته پیش در یکی از شهرکتاب ها مشغول قدم زدن و سیاحت کتاب ها بودم که گفتگوی یکی از کتاب فروش ها با یک مشتری را شنیدم و حرکتم را کند کردم تا شخنشان را بشنوم. ظاهرا مشتری که خانم مسنی بود، کتابی خواسته بود که در شهر کتاب موجود نبود. خانم مشتری گلایه میکرد که به جای این کتاب های عامه پسند کتاب های ارزشمند را بیاورید. فرشنده هم میگفت که ای خانم! فروش اصلی ما با همین کتاب هاست. شهر کتاب مرکز فقط به این دلیل ورشکسته شد که این کتاب ها را نمیاورد و غیره.

همچنین فکر میکنم میزان این مخاطب در شهرهای دیگر به مراتب بیش از پایتخت است. در سفر به شهرهای دیگر حتما سعی میکنم یک کتاب فروشی هم پیدا کنم و کتابی هم از آن بخرم. تعداد کتاب های عامه پسند روی پیشخوان این کتاب فروشی ها به مراتب بیش از کتاب فروشی های تهران است.

وجه مشخصه کتاب های عامه پسند هم البته پایان خوش آنها است. به قول نویسنده همشهری داستان: "و بهروز لبخندی مردانه زد و گفت: حمیرا دوستت دارم" یا جملاتی مشابه خط پایانی داستان است.

***

چند روز پیش دختر جوانی وارد هدهد شد و گفت: "کتابی میخوام که ماجرای عشقی اش خوب تموم نشه". فکر کردم فعل آخر جمله را اشتباه شنیده ام. پرسیدم: "یعنی هپی اند نباشه؟" که گفت آره. نگاهی به کتاب ها انداختم. راستش گیچ شده بودم. کتاب عقاید یک دلقک را بهش دادم و البته بلافاصله پیشمان شدم. نگاهی به کتاب انداخت و گفت که خوب نیست. پرسیدم معمولا کتاب ایرانی میخوانید که گفت بله. "ترلان" فریبا وفی را بهش دادم اما یادم آمد ماجرایش عشقی نیست! "عادت میکنیم" زویا پیرزاد را از قفسه بیرون آوردم اما یادم آمد این هم پایانش شیرین است! از هیچکدام خوشش نیامد البته. بالاخره رویای تبت و ویران می آیی را بهش معرفی کردم. نگاهی به هردو انداخت و رویای تبت را پسندید. من هم خوشحال از اینکه میتوانم عرق اضطراب از جبین پاک کنم!

نگاهی به قیمت پشت جلد کتاب را کرد و گفت: "متشکرم. بعدا میایم و کتاب را میبرم" و بیرون رفت.

(نوشته شده توسط سانتیاگو)

جوانی که پنجاه را رد کرده بود!

زن

در حال گپ زدن با ولادیمیر هستم که تلفن زنگ می‌زند. گوشی را برمی‌دارم.

صدای یک خانم: سلام  ببخشید، من یه انتقادی ازتون داشتم

من: بله!

- کتابفروشی هدهدِ؟

- بله بفرمایید

- شما توی وبلاگ نوشته بودین پیرمردی که پنجاه را رد کرده بود؟

 داشتم با خودم فکر می‌کردم یعنی ممکن است یکی از اعضای خانواده آن پیرمرد باشد و حالا از خواندن آن پست ناراحت شده؟!

- بله ما نوشته بودیم

- انتقاد من اینه که چرا به اون مردی که پنجاه رو رد کرده بود گفتین پیرمرد! آخه ما که تازه وارد پنجاه سال شدیم می‌ترسیم که از حالا به بعد ما رو پیر صدا کنن

تازه داشتم می‌فهمیدم که ماجرا از چه قرار است. یاد وقتی افتادم که تازه بیست سالم شده بود و باورم نمی‌شد. فکر می‌کردم یک جوان بیست ساله کسی است که برای خودش مستقل شده، کار می‌کند و پس از شکست‌هایِ مفتضحانه‌یِ عشقیِ دوران نوجوانی، حالا موفق شده عشق واقعی‌‌اش را پیدا کند! اما من هیچ‌کدام از آن شرایط را نداشتم و حالا هم که در آستانه‌یِ سی سالگی قرار دارم باز هم تصورم از یک آدم سی ساله با خودم کاملا متفاوت است. به نظرم نگرانی‌اش را می‌فهمیدم.  به شوخی گفتم پستی برای جبرانش می‌نویسم با "عنوان جوانی که پنجاه را رد کرده بود!" خندید و در ادامه بیشتر با هم آشنا شدیم. یک موسسه‌یِ موسیقی داشت و معلم بازنشسته‌‌یِ ناشنوایان بود. شاید صدایش شبیه آدم‌های پنجاه ساله به نظر می‌رسید اما در خنده‌هایش می‌شد شیطنت یک جوان بیست ساله را احساس کرد.

............................................

پ.ن: داستان پیرمردی که پنجاه را رد کرده بود مربوط به پست حکایت آن پیر خرابات! می‌باشد.

پ.ن.ن: تصویر اول متن را می‌توانید به دو شکل پیر و جوان ببینید.

کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

به ندرت پیش آمده مادری کودکش را به هدهد بیاورد و برایش کتاب درخواست کند. از خودم پرسیده ام: چه انتخاب هایی در بازار کتاب کودکان و نوجوانان هست؟ آیا هرگز کتاب هایی در قد و قواره کتاب های بیست سال پیش چاپ میشوند؟

زمانی که ما کودک بودیم جایی بود به نام کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. نه که الان نباشد، هست؛ اما آن زمان چیز دیگری بود. یعنی در زمانه ای که نه کامپیوتر و گیم نت بود، نه مدال آو آنر و ژنرال و کانترتروریست، نه کنسول 3 و ایکس باکس و هزار چیز دیگر، اگر با بچه های آلپ و شاگردان مدرسه والت نبودیم حتما کنار کتاب هایمان بودیم. کتاب هایی که اکثرشان علامت کانون را بر پیشانی داشت. مخصوص رده سنی ب و جیم.

مهمان های ناخوانده دیگر کتاب پیش پا افتاده ای بود تقریبا. قورباغه چاه نشینی بود که ره توشه برمیداشت و چاه پر حشره و راحت اش را ترک میکرد و قدم در راه بی برگشت میگذاشت، تا به آبگیری میرسید پر از دوزیستان سبز دیگر. خرسی بود که در زمستان در غارش میخوابید و در بهار در میان کارخانه ای از غارش بیرون می آمد. خرسی که به راحتی هر چه تمامتر فقط میخواست خرس باقی بماند. خرسی آزاد، نه کارگر کارخانه ای که باید روزی دوبار ساعت بزند و ماهی فلان ساعت کار کند.

از نسل ما بعید است کودکی اهل کتاب بوده باشد و کلاس پرنده را نخوانده باشد؛ با هیساکو و درناهای کاغذی اش آشنا نباشد. لک لک ها بر بام را ندیده باشد.

به ندرت پیش آمده مادری کودکش را به هدهد بیاورد و برایش کتاب درخواست کند. معدود دفعاتی که این اتفاق افتاده از خودم پرسیده ام: اگر بازیهای کامپیوتری و پیشرفت سریع تکنولوژی، و بی حوصلگی پدران و مادران فرصتی برای کودکان این دوران قرار دهد تا کتابی بخوانند، چه انتخاب هایی در بازار کتاب کودکان و نوجوانان هست؟ آیا هرگز کتاب هایی در قد و قواره کتاب های بیست سال پیش چاپ میشوند؟

(نوشته شده توسط سانتیاگو)

اطلاعیه‌یِ شماره 1

تفنگ زاویه زن

تقریبا هر روز آدم‌هایی سرشان را داخل مغازه می‌کنند و سوا‌ل‌هایِ غیر تخصصی از ما می‌پرسند. بنابراین، به ‌منظورِ تنویر افکار عمومی و تسهیل امور مشتریکین!(جمع مکثر مشتری!) به برخی از سوال‌های رایج در اینجا پاسخ می‌دهیم.

لیست چیزهایی که نداریم:

- کپی؛ چه یک رو و چه دو رو!

- شارژ موبایل (ایرانسل، همراه اول)، شارژر موبایل، نرم افزار موبایل و کلا هر چیزی که به موبایل مربوط باشد. 

- سی دی، دی وی دی، پاسور!

- مداد، خودکار، خودنویس و بقیه‌ی اعضای خانواده‌یِ لوازم التحریر

- کتاب‌های درسی، کتاب‌هایِ دست نویسِ دوره‌یِ مزوزوئیک!، کتاب‌هایی که هنوز ترجمه نشده، کتاب‌هایی که هنوز چاپ نشده!

- کبریت، سیگار، شیشه، کراک، هروئین!

- اسپرسو، میلک شیک، اُرنج گلاسه!

- کاتر، چاقو، پنجه بوکس، کلت کمری، وینچستر، تفنگ زاویه زن(corner shot)، موشکِ اس 300!!

لیست چیزهایی که فروشی نیست:

- ماشین تایپ و دوربین عکاسی که داخل ویترین است.

- تلفن، کامپیوتر و سایر وسایلی که با آن کار می‌کنیم.

- میز و صندلی!

- خودِ مغازه! (قابل توجه آن دوستِ عزیزی که اینجا را برای انبار می‌خواستند)

آدرس‌هایی که بلد نیستیم:

- پانسیون

- مرکز آموزش موسیقی که در همین حوالی قرار دارد!

- صندوق مهر امام رضا

- انتشارات هدهد!

- دانشگاه پیام نور

- کلاس آموزش ایروبیک!

لیست چیزهایی که نداریم ولی دوست داریم به زودی به دست بیاوریم:

- کارت خوان

- پولِ فراوان!

لیست چیزهایی که نمی‌خریم!:

- کیسه خواب!!

...................................

پ.ن: می‌دانم که قول داده بودم از مصائب کتاب فروشی بنویسم ولی حسش نبود شاید برای وقتی دیگر.

پ.ن.ن: عکس مربوط به تفنگ زاویه زن می‌باشد.

در ستایش سالخوردگی

سکانس اول: روز، داخلی.

زن، حدودا شصت و چند ساله و حتی بیشتر. ساک پارچه ای خرید در یک دست و عصایی در دست دیگرش دارد. سرش را میاورد داخل مغازه و میگوید: این کتاب دوست داشتم  ... مکث میکند و دوباره کتاب داخل ویترین را نگاه میکند تا اسم کتاب را ببیند.

-          دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد.

-          بله همان. میتوانم ببینمش؟

کتاب را دستش میدهم تا ببیند. میگویم: بفرمایید داخل. کتاب های دیگری هم داریم. میگوید که همین کتاب خوب است: "اگر خوب نبود که به چاپ هفتم نمیرسید نه؟" کتاب را براندازی میکند و میگوید: "همین را برمیدارم" از همان دم در و بدون اینکه داخل شود پول کتاب را میدهد و میرود. مادربزرگی که دوست دارد کسی جایی منتظرش باشد.

 

                                                                    در ستایش سالخوردگی

 

سکانس دوم: شب، داخلی.

مرد، شصت و چند ساله و حتی بیشتر. نایلونی پلاستیکی در دست دارد. درون نایلون دو تا نان باگت و مقداری سبزی احتمالا سبزی خوردن هست. از جایی که قرمزی چندتا تربچه هم دیده میشود. به آهستگی و با کمی سختی قدم برمیدارد. وارد میشود و مستقیم به طرف میز میاید: "نمایشنامه مرگ یزدگرد را میخواهم. مال بهرام بیضایی است" سری تکان میدهم که یعنی بله، میدانم. کتاب را دستش میدهم. ابتدا قیمت پشت جلد کتاب را نگاه میکند و بعد دست در جیب میکند و یک اسکناس آبی در میاورد. بقیه پول را میگیرد و بدون اینکه نگاهی به سایر کتاب ها بیندازد از مغازه خارج میشود.

 پ.ن:

عنوان، نام کتابی است از هرمان هسه.

(نوشته شده توسط سانتیاگو)

تجاوز قانونی

ساعت ده صبح است. معمولا صبح‌ها و شب‌‌های مغازه خلوت‌تر از بقیه ساعات روز هستند و فرصت خوبی برای خواندن کتاب‌هایی که تا کنون نخوانده‌ام. به قفسه کتاب‌ها نگاه می‌کنم. مرگ قسطی (لویی فردینان سلین)، حشاشین (تامس گیفورد)، آدمکش کور (مارگارت اتوود)، تسلی ناپذیر (ایشی گورو) و خانواده تیبو (رژه مارتن دوگار)! قطور‌تر از آن هستند که حتی جرات دست زدنشان را داشته باشم. به سراغ مجموعه داستان‌ها می‌روم. "بیست بیست" ترجمه جدید اسدالله امرایی است. بیست داستان از بیست نویسنده برنده جایزه نوبل. میخواهم برش دارم که چشمم می‌افتد به "تجاوز قانونی" (کوبوآبه) اسمش به نظرم جالب می‌اید کتاب را باز می‌کنم. با این جمله شروع می‌شود:

"سگ‌ها رو نمی‌تونم تحمل کنم. دیدن فقط یکی از اون‌ها کافیه تا روزم خراب بشه. اما با این وجود من ازدواج کردم!"

از شروعش خوشم آمد مشغول خواندن شدم. مجموعه داستان بامزه‌ای بود. طنز جالبی داشت. گاهی با صدای بلند می‌خندیدم و بعدش با نگرانی اطراف را نگاه می‌کردم که کسی من را در این حالت نبیند! مشغول خواندن دومین داستان کتاب بودم که سایه‌ای را بالای سر خودم احساس کردم و بعدش صدایی که گفت: آقا کیسه خواب نمی‌خوای؟! سرم را از توی کتاب بلند کردم. زنی حدودا شصت ساله بود، با لباس‌های محلی جنوبی و یک کیسه خواب سبز رنگ به اندازه یک ساک ورزشی توی دستش بود. من که هنوز در حال و هوای کتاب بودم با خنده گفتم نه! زن گفت: "ارزون میدم، 220 هزار تومنه من میدم 100 هزار تومن. فقط همین یکی مونده. آمریکاییه، ضد سرما، ضد آبه، ضد آتیشه... میخوای امتحان کنم؟ فندک دارما!" و دستش را برد داخل لباس‌هایش که انگار دنبال فندکش بگردد ولی بدون این‌که چیزی پیدا کند ادامه داد: "یه چیزی بگو دیگه ! میخوای؟" من همچنان خنده روی لب‌هایم بود و گفتم: "نه. به درد من نمی خوره" ادامه داد: "ارزون تر هم میدم"

- مرسی به دردم نمی‌خوره

- به درد کادو دادن که میخوره!

کیسه خواب را کوبید روی میز و گفت: "بیا اینم 80 تومن برش دار."

از طرفی دوست نداشتم بخندم و از طرفی هم احساس می‌کردم وضعیتم شبیه کارکتر داستان "تجاوز قانونی" شده‌ است و باز هم خنده‌ام می‌گرفت. اما پیرزن قصد کوتاه آمدن نداشت. از من انکار بود و از او اصرار

- چه‌قدر حاضری بدی؟ یه شیکری بخور؟! چرا همش میخندی؟

کیسه خواب را برداشت که برود. غرغر کنان گفت: "انگار تلاکتور میخواد بخره" خوشحال شدم که بالاخره کوتاه آمده. به وسط راه نرسیده برگشت گفت: 60 تومن میدُم خلاص! ها چی میگی خوبه؟ اصلا خودت یه عددی بگو و ورش دار." یک آن داشتم وسوسه می‌شدم بگویم 2000 تومن و برش دارم! اما باز هم لبخند زدم و همان جمله همیشگی را تکرار کردم. بالاخره از در بیرون رفت. کمی مکث کرد و گفت: "50 هزار تومن هم میدم. ارزون تر هم خواستی بگو." چیزی نگفتم. به زبان محلی چیزی شبیه فحش نثارم کرد و رفت. نفس راحتی کشیدم و ادامه داستانم را خواندم.

مرد گفت: "تو یه فاشیست کثیفی... وقتی می‌بینی نظر جمع مطابق میلت نیست، خشونت رو سرلوحه رفتارت قرار میدی و سعی در تغییر آرای اکثریت داری. تو یه هیولایی که این وقت شب می‌خوای یه پیرزن و این بچه‌های بی‌گناه رو آواره خیابون‌ها کنی. باشه خودت خواستی! حالا تنها راهی که برای دفاع از آزادیمون داریم اینه که..." در همین لحظه جیرو ادامه داد: "با صلاح عدالت خشونت رو سرکوب کنیم."  

......................................

پ.ن: بعد از رفتن پیرزن با خودم فکر کردم آیا مشتری‌های ما هم نسبت به ما همچین حسی را دارند؟!   

حکایت آن پیر خرابات!

آن اوایل که هنوز کتاب‌هایمان بسیار کم بود و با ولادیمیر هم زیاد آشنا نبودم (آشنایی ما در هدهد شکل گرفت) یکی از روزهای نه چندان دل‌انگیز بهاری در کتاب فروشی نشسته بودیم و گله از وضعیت روزگار می‌کردیم. پیرمردی که به نظر می‌رسید 50 را رد کرده باشد. سرش را داخل مغازه کرد و با لحن تمسخر آمیزی پرسید: "اینجا مشتری‌ هم دارین؟" و سری به به علامت تحقیر تکان داد و رفت. من و ولادیمیر بهت زده به هم نگاه کردیم که چه آمدنی و چه رفتنی و چه پرسیدنی بود؟!

چند ساعت بعد را همان طور که آن پیرمرد دانا پیش بینی کرده بود گذراندیم. بدون حتی یک مشتری! و من داشتم به این جمله ایمان می‌آوردم که "آنچه پیر در خشت خام ..." که با آمدن یک مشتری ایمانم سست شد و من و ولادیمیر برق امیدی در چشمانمان درخشیدن گرفت.

بدون این‌که سرش به درگاه بخورد داخل شد که این را بیشتر مدیون قد کوتاه خود بود! نگاهی به کتاب‌ها انداخت و گفت "یک کتاب می‌خواستم د..." هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که من و ولادیمیر ‌به منظور تکریم ارباب رجوع هر چه در چنته داشتیم را به منصه ظهور رساندیم.

استراگون: رمان می‌خواهید یا مجموعه داستان؟

ولادیمیر: جامعه شناسی یا تاریخی؟

استراگون: ایرانی یا خارجی؟

ولادیمیر: روشنفکری یا عامه پسند؟

استراگون: عاشقانه یا عارفانه؟

ولادیمیر: اجتماعی یا تخیلی؟

مشتری: رمانی که زیاد رمانتیک نباشد.

برای اولین پیشنهاد "بادبادک‌باز" خالد حسینی را از قفسه بیرون آوردم.  پرفروش‌ترین کتاب سال 2006 بود و به طور معمول مشتری‌ها از آن استقبال می‌کردند. زیاد هم رمانتیک به نظر نمی‌رسید. اما مشتری آن روز  از آن به طور معمول‌هایش نبود! و جوابش منفی بود. برای دومین پیشنهاد "خرمگس"  (اتل لیلیان وینیچ)  را از قفسه بیرون آوردم و هنوز دهانم باز نشده بود که گفت آن را خوانده و به نظرش خیلی عاشقانه می‌آید!

کار واقعا سخت شده بود. نمی‌دانستم برای کسی که خرمگس به نظرش رمانتیک می‌آید، چه کتابی پیشنهاد کنم. آن موقع هنوز در انتظار گودوی ساموئل بکت و عقاید یک دلقک هاینریش بل را هم نداشتیم. در فکر پیدا کردن یک کتاب تلخ و زهرِمارِ آنتی رمانتیک بودم که ولادیمیر کتاب غرور و تعصب را از قفسه بیرون آورد و گفت:  "کتاب‌های جین آستین هم خوبه م..."! با نگاهی پر از تعجب و علامت سوال و عصبانیت و ... به ولادیمیر فهماندم که بهتر است دیگر ادامه ندهد. اما کمی دیر شده بود. مشتری کتاب را در دستش گرفت و به قیافه زن غمگین روی جلدِ کتاب نگاهی کرد و گفت به نظر کتاب جالبی می‌رسد. زورکی لبخندی زدم و ولادیمیر توضیحاتش را ادامه داد. سرانجام قضیه به خیر گذشت و "نامه به کودکی که هرگز به دنیا نیامد" (اوریانا فالاچی) را به پیشنهاد من و غرور و تعصب را به پیشنهاد ولادیمیر خرید. چند ساعت‌بعد وضعیت به همان صورت قبل برگشت و ما در انتظار مشتری نشسته بودیم که بازهم همان پیر خرابات از روبه‌روی مغازه ما رد شد و سرش را داخل مغازه کرد و گفت: "آقا جمع کنین برین دیگه! این‌جا که مشتری نداره." کمی مکث کرد و ادامه داد: "اگه خواستین بفروشین من این‌جا رو برای انباری بر می‌دارم"! این را گفت و رفت. من و ولادیمیر با سکوت و تعجب به هم نگاه کردیم و بعد از چند ثانیه به ادامه کار خود مشغول شدیم و منتظر مشتری بعدی ماندیم.

....................................

پ.ن: رفتن ولادیمیر را به چشم یک مرخصی کوتاه مدت می‌بینم. امیدوارم که به زودی برگردد. البته از آمدن سانتیاگو هم خوشحالم. در واقع حالا ما سه نفر شده‌ایم.

پایان لحظه‌های ناب...

چند روزی است که نوشتنم نمی‌آید و هی می‌نویسم و خط می‌زنم. از طرفی استراگون هم هی فشار می‌آورد که باید بنویسی! اما چه کنم که خودم را برای چنین روزی آماده نکرده بودم. برای روزی که بیایم و بنویسم: آهای اهالی هدهد! من رفتم. خداحافظ! اما انگار آن روز فرار رسیده است و چاره‌ای هم نیست...

از بودنم در هدهد شش ماه می‌گذرد و حالا زمان جدایی رسیده است. نمی‌خواهم بگویم در این شش‌ماه همه چیز خوب بود و خوش گذشت و از این جور چیزها. چرا که اصلا در یکی از بدترین مقاطع زندگی‌ام به هدهد آمدم و هدهد هم بیشتر برای من حکم یک پناهگاه را داشت. جایی که می‌توانستم فارغ از همه‌ی دغدغه‌هایم چند ساعتی را با کتاب‌ها و مشتریان صمیمی هدهد بگذرانم و خوش باشم. در مدت حضورم توی این کتابفروشی به شدت به آن وابسته شدم و حالا کتابفروشی هدهد به قسمتی از هویت من تبدیل شده است. حالا همه‌ی دوستان و آشنایانم من را با اسم این کتابفروشی می‌شناسند و هر بار که هم‌دیگر را می‌بینیم سراغ هدهد را از من می‌گیرند. حضور در این کتابفروشی واقعا برای من لذت‌بخش بود، چرا که علاوه بر تجربیاتی که در طی مدت به‌دست آوردم باعث آشنایی من با افراد زیادی شد. کسانی که حالا جزو نزدیک‌ترین دوستانم به حساب می‌آیند. و اصلا همین‌هاست که معتقدم بهترین دوران کاری‌ام را در هدهد گذراندم و جدایی از آن را برایم سخت می‌کند.
از همین الان دلم برای خیلی چیزها تنگ شده است. برای "استراگون" و آن کل‌کل‌های بی پایان‌مان. برای وقت‌هایی که می‌رفتیم و کتاب سفارش می‌دادیم و این کار ساعت‌ها طول می‌کشید و ما هم از وول خوردن در میان آن همه کتاب، جو گیر می‌شدیم و لذت می‌بردیم. یا برای امیرحسین و صحبت درباره‌ی دردهای مشترک‌مان. یا برای "علی" و ترس و رنج و اضطراب دایمی حیاتش! فقط علی جان لطف کن هر وقت راه‌حلی برای فرار از این‌ها پیدا کردی حتما خبرم کن. راه‌حلی برای فراموشی ترس، برای فراموشی رنج، برای رهایی از اضطراب دایمی حیات... دلم برای همه‌ی این‌ها و خیلی چیزهای دیگر تنگ می‌شود...
احساس غم‌انگیزی است ترک جایی که دوستش داری. جایی که در بین این همه مشکلات جاری و ساری برایم یک پناهگاه بود. چه‌قدر دوست داشتم که این لحظه‌ها برایم استمرار داشته باشد. و اگر بقیه دوستان در هدهد موافق باشند دوست دارم که بگذارند به این حضور مجازی در هدهد دل‌خوش باشم و هر از گاهی چیزکی در این وبلاگ بنویسم! هنوز از تجربه‌ی شش ماه حضورم در هدهد حرف‌هایی برای گفتن دارم که اگر مصایب ِ زیستن دست از سرم بردارند، گاهی آن‌ها را مکتوب خواهم کرد. تا یادم نرفته باید یک تشکر ویژه داشته باشم از "کتابفروشی هدهد" که فرصت تجربه کردن یکی از کارهایی که همیشه به آن علاقه‌مند بودم را به من اعطا کرد. و از همین امروز باید برم سراغ کارهای دیگری که دوست دارم آن‌ها را هم تجربه کنم. کارهایی مثل: نویسندگی و مترجمی و مستندسازی و کارگردانی و کشاورزی! تازه اگر آرزوهای دوران کودکی‌ام را به حساب نیاورم. آرزوهایی مثل: فوتبالیست‌ها شدن و کماندو شدن و سارق مسلح شدن را...

***

روز آخرم در هدهد برایم بسیار خاطره‌انگیز بود. بغضی که دایما گلویم را می فشرد و احساس غریبی که دایما همراهم بود. اصلا نمی توانستم باور کنم که قرار است جایی که پیش از تاسیس و شروع به کار و در مراحل آماده‌سازی آن حضور داشته‌ام را ترک کنم. و مدام خاطرات حضور چند ماهه‌ام در این‌جا مقابل چشمانم رژه می‌رفتند! احساسی به من دست داده بود که تا پیش از این تجربه نکرده بودم. آهنگ "الهه‌ی ناز" بنان را گذاشته بودم و در کتابفروشی قدم می‌زدم. شروع کردم به تمیز و مرتب کردن کتابفروشی. قفسه‌ها را گردگیری کردم و کتاب‌ها را دوباره چیدم. کارهایی که می‌خواستم در این مدت انجام دهم و عقب می‌انداختم را انجام دادم. و چه قدر دلم می‌خواست که آن روز همین‌طور ادامه پیدا کند و تمام نشود. حتی کتابفروشی را دیرتر از روزهای قبل بستم!
اما با همه‌ی اینها زمان می‌گذشت و باید می‌رفتم و بنان همچنان داشت الهه‌ی ناز را می خواند. زیر لب شروع کردم به خواندن:
باز... ای الهه‌ی ناز...
نگاهم به قفسه ها و کتاب ها بود؛
با دل من بساز...
بی اختیار روی کتاب‌ها دست می‌کشیدم؛
کین غم جان‌گداز...
برگشتم و برای آخرین بار کتابفروشی را نگاه کردم؛
برود ز برم...
قطره‌ی اشکی لغزید و افتاد روی پله‌ی کتابفروشی... 


(نوشته شده توسط ولادیمیر)

خونه دار و بچه دار! زنبیل و بردار و بیار!

برخی از کتاب‌هایی که دو روز پیش آوردیم و دلیل انتخاب آن‌ها:

- آخر بازی و در انتظار گودو (دو نمایشنامه معروف از ساموئل بکت، ترجمه بهروز حاج محمدی. انتشارات ققنوس): به خاطر ولادیمیر و استراگون!

- ادیسه، انه اید و ایلیاد (ترجمه میر جلال الدین کزازی. نشر مرکز): به پیشنهاد علی (همان علی معروف!)

- "تارک دنیا مورد نیاز است" (میک جکسون. ترجمه: گلاره اسدی. نشر چشمه). به پیشنهاد حامد تأمّلی

- "بیست و یک داستان از نویسندگان معاصر فرانسه (ترجمه ابولحسن نجفی. نشر نیلوفر) به پیشنهاد کسی که اسمش را داخل دفتر پیشنهادها ننوشته بود!

- "خداحافظ گری کوپر" (رومن گاری. ترجمه سرش حبیبی. نشر نیلوفر) و "اگنس" (پتر اشتام. ترجمه محمود حسینی زاد. نشر افق) و "درخت مار" (اووه تیم. ترجمه امید اجتماعی جندقی. نشر افق): به پیشنهاد نشریه همشهری جوان! 

- "احمد شاه مسعود" (شکیبا هاشمی و ماری فرانسوا کولومبانی. ترجمه، افسر افشاری. نشر مرکز). به پیشنهاد ولادیمیر 

- "کافه زیر دریا" (استفانو بننی. ترجمه رضا قیصریه. نشر کتاب خورشید) : به پیشنهاد safzav! برای این‌که اگر موردی مشابه پست "به سراغ ما اگر ..." پیدا شد این کتاب را معرفی کنم!

- "دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل" (هاروکی موراکامی. ترجمه محمود مرادی. نشر ثالث): از آن اسم‌هایی است که جان می‌دهد توی ویترین باشد! بماند که الان دور دور موراکامی است.

-  "پله پله تا ملاقات خدا" و دو "قرن سکوت": به احترام عبدالحسین زرین کوب.

- "خاطرات پس از مرگ" (ماشادو آسیس. ترجمه عبدالله کوثری. نشر مروارید). به پیشنهاد سمیه

- "پس از تاریکی" (هاروکی موراکامی. ترجمه مهدی غبرایی. نشر کتاب سرای نیک). به دلیل این که الان دور دور...!

- "نارتسیس و گلدموند" (هرمان هسه. ترجمه سروش حبیبی. نشر چشمه) به احترام سروش حبیبی!

- "ناتوردشت" (جی.دی. سلینجر. ترجمه ابولحسن نجفی. نشر نیلا) بدون شرح!

- "اختراع انزوا" (پل استر. ترجمه بابک تبرایی. نشر افق) و "بخور و نمیر" (پل استر. ترجمه مهسا ملک مرزبان. نشر افق): به پیشنهاد داوود زادمهر

- "تاسیان" (مجموعه اشعار هوشنگ ابتهاج. نشر کارنامه)  و  "دوباره از همان خیابان‌ها" (بیژن نجدی. نشر مرکز). به خاطر حس هم ولایتی بودن!! ؛)

- "آن‌ها مشغول مردن‌اند!" (گزیده شعر های آن سکستون. ترجمه سینا کمال آبادی و محسن ابوالحسنی. نشر چشمه) و "خاطره‌ای در درونم است." (گزیده شعر آنا آخماتوا. ترجمه احمد پوری. نشر چشمه): یه کسی، یه زمانی، یه جایی، این کتاب رو به من پیشنهاد داد! 

 - "هوا را از من بگیر، خنده‌ات را نه!" (ناظم حکمت. ترجمه احمد پوری. نشر چشمه) به احترام احمد پوری!

-  "از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم؟" (هاروکی موراکامی. ترجمه مجتبی ویسی. نشر چشمه): یک اتوبیوگرافی است که چاپ اولش چند هفته‌یِ پیش آمد و بلافاصله تمام شد و چند روزی است که چاپ دومش آمده. بماند که حالا دور دور ...!

.....................

پ.ن: این لیست ادامه دارد.

پ.ن.ن: چند روز پیش خبرهای بدی از ولادیمیر شنیدم. امیدوارم که صحت نداشته باشد و اشکال از فرستنده باشد!

پ.ن.ن.ن: همین الان که داشتم "پ.ن.ن" بالایی را می‌نوشتم یک نفر به داخل مغازه آمد و کتاب "دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل" را خرید. گفتم که اسمش جان می‌دهد ... ؛)

دلتنگی‏های کتابفروش خیابان ادوارد براون

کتابفروشی هدهدیادم می‌آید سال گذشته در ایام برگزاری نمایشگاه مطبوعات، زمانی که در یک سایت فرهنگی دبیر سرویس بودم، در یکی از روزهایی که از نمایشگاه برمی‌گشتم، داشتم با خودم خلوت می‌کردم درباره‌ی وضعیت کار و روزنامه‌نگاری و مطبوعات و غیره که به این نتیجه رسیدم باید هرچه سریع‌تر برای مدت نامعلومی روزنامه‌نگاری را کنار بگذارم و کار دیگری را انتخاب کنم. مخصوصا بعد از اتفاقات غم‌انگیزی که در نمایشگاه رخ داده بود و فضای حاکم بر کشور برای جوان نازک‌دلی مثل من اصلا مساعد نبود. علاوه بر این‌که مجبور باشی در چنین شرایطی روزنامه‌نگاری کنی آن هم در زمانی که تمام حوزه‌ها به سیاست ملوث شده بودند. و برای من که دغدغه‌ی اصلی‌ام فرهنگ بود، ادامه دادن در چنین شرایطی عملا امکان‌پذیر نبود. سیاست؛ یکه‌تاز فضای مطبوعات کشور شده بود و دیگر حوزه‌ها به حاشیه رفته بودند. حتی در خاطرم هست که وقتی از چند تن از مسئولان، برای یک موضوع "فرهنگی" وقت مصاحبه می‌خواستیم، وقتی موضوع مصاحبه را جویا می‌شدند و مسئله مورد بحث را در زیر مجموعه‌ی فرهنگ می‌دیدند، عنوان می‌کردند که اکنون زمان مناسبی برای مصاحبه در باب چنین موضوعی نیست. که البته حق هم داشتند. الان که برمی‌گردم به آن روزها، می‌بینم در چنان شرایط متشنجی ایده‌ی مصاحبه کردن درباره‌ی یک موضوع فرهنگی بسیار ساده‌انگارانه بود.

بگذریم. داشتم می‌گفتم که مشغول خلوت کردن با خودم بودم درباره‏ی شغل و کار و این‌جور چیزها. در حال فکر کردن به همین موضوعات بودم که جرقه‌ای در ذهنم ایجاد شد و به خودم گفتم چه خوب می‌شد اگر مدتی کار در یک کتابفروشی را تجربه کنم و بعد از آن هم هرچه جست‌وجو کردم به گزینه‌ی بهتری نرسیدم. روزنامه‌نگاری را کنار گذاشتم و دوباره برای مدتی به ایام ناخوش بی‌کاری بازگشتم. و قصه‌ی قدیمی شب‌ها بیدار ماندن تا طلوع آفتاب و روزها خوابیدن تا لنگ ظهر برایم تکرار شد. در همان ایام که هر از گاهی از خانه بیرون می‌زدم همیشه مسیر برگشتم را جوری تنظیم می‌کردم که از خیابان انقلاب بگذرم. ایستگاه بی‏.آر.تی چهارراه ولیعصر پیاده می‌شدم و بعد از یک‌بار طواف مجموعه‌ی تئاتر شهر تا میدان انقلاب را پیاده می‌رفتم و گشتی در میان کتابفروشی‌هایی که در طول مسیرم بود می‌زدم. و این پرسه‌زنی‌های در میان کتابفروشی‌ها، چندباری در هفته برای من تکرار می‌شد.
خلاصه کنم که سخن به درازا نکشد! در یک صبح دل‌انگیز اردیبهشتی در فصل بهار، چشمانم را که باز کردم خودم را در یک کتابفروشی کوچک و نقلی دیدم. اما این بار نه به عنوان یک بازدیدکننده و یا خریدار. بلکه به عنوان یک کتابفروش! جدی جدی کتابفروش شده بودم و این مسئله اندکی قلقلکم می‌داد! با همکار دوست‌داشتنی‌ام که در این وبلاگ با اسم "استراگون" می‌نویسد کار را در کتابفروشی هدهد شروع کردیم. آن اوایل اوضاع کارمان اصلا مثل الان نبود. شاید تعداد کتاب‌های‌مان یک‌سوم کتاب‌های فعلی بود و ما هم هیچ تجربه‌ای در این زمینه نداشتیم. فصل خوبی هم برای شروع نبود. اردیبهشت بود و نمایشگاه بین‌المللی کتاب هم هم‌زمان برگزار می‌شد و طبیعتا فصل کسادی کتابفروشی‌ها بود. و همان‌طور که اشاره کردم هیچ کدام از ما هم تا قبل از این تجربه کار کردن در کتابفروشی را نداشتیم. ما بودیم و یک کتابفروشی و معضلی به نام "اداره کردن" آن. حتی درست و حسابی نمی‌دانستیم باید از کجا کتاب بیاوریم برای فروش. شاید یک ماه طول کشید تا بفهمیم کتاب جدید هم باید بیاوریم و تعداد کتاب‌های چاپ شده در بازار تا ابد قرار نیست همین چند عنوان کتابی که در قفسه‌ها چیده‌ایم باشد و غافل از این بودیم که نویسنده‌ها هنوز هر از گاهی کتاب می‌نویسند و مترجم‌ها ترجمه می‌کنند و ناشران هم چاپ می‌کنند و این ما هستیم که باید بفروشیم. که البته این قسمت آخرش را به کل فراموش کرده بودیم!
روزها می‌گذشت و ما هم باتجربه‌تر می‌شدیم. اما زمان امتحانات دانشگاه شده بود و دیگر کسی وقت خواندن کتاب نداشت. ایام به کام دفاتر فنی شده بود که مرتب جزوات دانشگاهی را برای شب‌های امتحان کپی می‌کردند. امتحانات دانشگاه هم که تمام شد خوردیم به تعطیلات تابستان! روزهای گرم تابستان برای ما اصلا خوب نبود. بعضی از روزها انگار که در خیابان ادوارد براون طاعون آمده باشد اصلا کسی از این خیابان عبور نمی‌کرد! شده بودیم مصداق عینی ضرب‌المثل "علی مانده و حوضش!" خلاصه این روزها اگر کسی بخواهد انشایی بنویسم درباره‌ی این‌که "تابستان خود را چگونه گذراندید؟" حتما برایش خواهم نوشت که تابستان دلگیری داشتیم!
روزهای گرم و خلوت کتابفروشی هدهد در تابستان فرصت خوبی بود برای فکر کردن به جایگاه کتاب در این مملکت! همین چند روز پیش بود که با یکی از مشتریان هدهد بحث‌مان درباره‌ی همین موضوع گل انداخته بود. بنده‌ی خدا نمی‌دانست این جوانک کتابفروش چه دل پری دارد و الا مطمئنم که نمی‌پرسید: "اوضاع کاری شما چطور است؟" چرا که همانا پرسیدن این سوال، کلید گشودن صندوقچه‌ی حرف‌های نگفته‌ی من بود. برایش توضیح دادم که کم‌کم شغل کتابفروشی باید از میان شغل‌های موجود در این مملکت حذف شود. چرا که تعداد کتابخوان‌ها روزبه‌روز آب می‌رود و همان که سالی یک‌بار نمایشگاه کتاب برگزار کنیم کافی است و دل‌مان به این خوش باشد که در طی برگزاری ده روز نمایشگاه کتاب، دو سه میلیون نفر از این نمایشگاه بازدید کرده‌اند و تعداد عنوان کتاب‌های این نمایشگاه فلان قدر از نمایشگاه سال قبل بیشتر شده. و به بهتر است که به جای همه‌ی کتابفروشی‌ها، فست‌‌فود و کافی‌شاپ باز کنیم. چون که اکثریت قریب به اتفاق ما با خاطری آسوده حاضریم ده‌ها هزار تومان را در هفته پول کافه و فست‌فود بدهیم اما برای سه هزار تومان هزینه کردن برای یک جلد کتاب تردید می‌کنیم و اوضاع مالی‌مان را سبک و سنگین می‌کنیم و از چند نفر مشاوره‏ می‌گیریم و دست آخر هم اگر با هزار اما و اگر و شاید کتاب را خریدیم، بار دیگر که مسیرمان به کتابفروشی مربوطه افتاد با نیش و طعنه و کنایه به او می‌فهمانیم که فلان فلان شده این چه کتابی بود که به من دادی؟! برایش توضیح دادم که چند وقت پیش جوانی به سن و سال خودم آمده بود کتابفروشی و بعد از پیدا کردن کتاب مورد نظرش، گفت ترجیح می‌دهد پولش را برای خرید یک پاکت سیگار هزینه کند. برایش توضیح دادم جوان دیگری آمد و بود و می‌گفت: "دیگر اجازه نمی‌دهند توی این مملکت کتاب چاپ شود" و من اسم هر کتاب خوبی که در بازار موجود است را گفتم و او شانه‌اش را بالا می‌انداخت به این نشانه که: "نخوانده‌ام!"  مشتری محترم‌مان که با نگاهی بهت‌زده و متعجب به من خیره شده بود، آهی کشید و گفت: "بله، ملت ما به کتاب خواندن علاقه‌ای ندارند."
بگذریم. داشتم می‌گفتم هدهد در تابستانی که گذشت روزهای آرامی را از سر گذراند. حالا چند روزی است که از مهر می‌گذرد. ترم جدید دانشگاه شروع شده و رفت و آمد در خیابان ادوارد براون جان تازه‌ای گرفته. (گفتم در ادوارد براون، نگفتم در کتابفروشی هدهد!) دو سه روز پیش بود که با استراگون نشسته بودیم و می‌گفتیم همین که رفت و آمدها در کوچه بیشتر شده و دوستان‌مان برای دقایقی به دیدن‌مان می‌آیند برای‌مان کافی است. در مدت این پنج ماه آن‌قدر فروش پر نوسانی داشته‌ایم که دیگر خیلی به میزان فروش فکر نمی‌کنیم! از فروش هزار تومان در یک روز داشته‌ایم تا فروش صد و پنجاه هزار تومان. فعلا بیشتر به این فکر می‌کنیم که ایده‌های‌مان را عملی کنیم و کارمان را به بهترین شکل ممکن انجام بدهیم. بساط چای‌مان را هم دوباره راه انداخته‌ایم. علی هم مرتب به‌مان سر می‌زند. و ملالی نیست جز دوری شما! شما هم دعا کنید که دوام بیاوریم...

*عنوان این یادداشت برگرفته از کتابی است از جی دی سلینجر به نام: دلتنگی‏‏های نقاش خیابان چهل و هشتم

(نوشته شده توسط ولادیمیر)

اندر مصایب فروختن یک کتاب!

1389

سهراب سپهری

چند روز پیش من و یک نفر که اسمش را نمی‌برم! در کتاب فروشی مشغول خوردن چای بودیم که پسر جوانی حدودا بیست و پنج ساله، وارد مغازه شد. به سرعت، ته استکان چای را بالا کشیدم و گفتم: کمکی از دست من بر می‌آید؟

 کمی مکث کرد و به آرامی و با تردید گفت: حافیظ؟!
کسی که اسمش را نمی‌برم! کلی ذوق کرد و گفت: where are u from?!o  
پسر جوان لبخندی زد و گفت: German
بعد از رد و بدل شدن چند دیالوگ دیگر، فهمیدیم که اسمش هلموت است و در آلمان داروسازی خوانده و ...
متاسفانه کتابی از حافظ نداشتیم :(
گفتم: just حافظ!
گفت: فردوس! سعدی poem!
از فردوسی و سعدی هم کتابی نداشتیم! نگاهی به کتاب‌های شعر کردم و کتاب شعر دو زبانه ‌‌یِ شکسپیر را از قفسه درآوردم و  نشانش دادم. روی زبان انگلیسی آن هم تاکید کردم.
گفت: فارسی
با کمک کسی که اسمش را نمی‌برم! فهمیدیم که با یک خانم محترم! ایرانی دوست شده و آن خانم محترم به شعر علاقه‌مند است.
به صورت دست و پا شکسته گفتم: just old poem آیا؟!
با تکان دادن سر به من فهماند که فرق چندانی برایش نمی‌کند. کتاب شعر زمانِ نیما یوشیج را از قفسه بیرون آوردم و گفتم: father of new poem in iran!
با دست سرش را خاراند و گفت: father!!
کسی که اسمش را نمی‌برم، شعر زمان اخوان ثالث را از قفسه بیرون آورد و به هلموت داد. من توضیح دادم که اخوان continue دهنده‌یِ همان father است! و بسیار famous  و good می‌باشد و...
هلموت کتاب را گرفت و نگاهی کرد. سری به نشانه تایید تکان داد و گفت: ?How much
قیمتش 5500 تومان بود. هلموت یک تراول پنجاه‌هزار تومانی به من داد. داشتم بقیه پولش را می‌دادم که علی وارد شد. (مراجعه شود به پست طبل حلبی) وقتی ماجرا را فهمید کلی ذوق زده شد و گفت: چرا اخوان ثالث؟ بهتر است یک کتاب شعر عاشقانه پیشنهاد بدهیم. با حرکات سر و دست به هلموت گفت دست نگه دارد!
هلموت با تعجب به او و سپس به من نگاه کرد. علی با هیجان گفت: سهراب! از سهراب چیزی نداری؟ هشت کتاب! هشت کتاب خیلی خوب است.
من سعی کردم به هلموت توضیح بدهم که علی می‌گوید برای هدیه به یک دوست محترم خانم poem lovely بهتر است. اما کسی که اسمش را نمی‌برم! به شدت از اخوان دفاع کرد و برای هلموت توضیح داد که  poemهای اخوان Social است و...

من برای این‌‎که قائله را بخوابانم گفتم: مشیری چه طور است؟ هم Social است هم !Lovely. علی گفت: برای یک خانم محترم مسایل اجتماعی به چه درد می‌خورد؟ رو به هلموت کرد و گفت: lovely بهتر است!. کسی که اسمش را نمی‌برم، از این‌که می‌شنید "مسایل اجتماعی به درد یک خانم محترم نمی‌خورد" چندان خوشحال نشد و با قیافه‌ای حق به جانب از هلموت پرسید: Do you like lovely poem? هلموت هم نامردی نکرد و قیافه‌اش را در هم کرد و انگار که از خوردن دارویی تلخ، حالش به هم خورده باشد، زبانش را بیرون آورد! در این هنگام جیغ پیروزی کسی که اسمش را نمی‌برم! در فضا طنین انداز شد و علی هم ترجیح داد دیگر کتابی پیشنهاد نکند.
سرانجام پس از بحث و بررسی‌های فراوان، من موفق شدم یک کتاب بفروشم!

گذری بر لوطی‏های هدهد!

یکی از نکته ‏های بسیار جالبی که در بیشتر روزها در هدهد برای ما اتفاق می‏افتد، آشنایی و برخورد با آدم‏های مختلف است. به غیر از دوستانی که به طور ثابت و همیشگی در هدهد مهمان ما هستند، افرادی هم هستند که شاید فقط یک بار برای همیشه مسیرشان به کتابفروشی کوچک ما بیفتد و دیگر هیچ وقت فرصت دیدار مجدد با آن‏ها به ما دست ندهد! آدم‏هایی با روحیات متفاوت که هر کدام‏شان در دنیای متفاوتی زندگی می‏کنند و برای دقایقی هرچند خیلی کوتاه و زودگذر ما را به دنیای خودشان می‏برند.

که البته همین یک دیدار، آن هم در لحظه‏های بسیار کوتاه آن‏قدر جالب و قابل توجه است که شاید هرگز فراموش نشوند و به خاطره‏ای به یادماندنی تبدیل شوند. ماجرایی که قرار است تعریف کنم شرح یکی از همین برخوردهاست که همین چند روز پیش برای من اتفاق افتاد.
توی کتابفروشی پشت میز نشسته بودم و داشتم مطالعه می‏کردم که صدای سلام کردن یکی از مشتری‏ها توجهم را جلب کرد:
- سام علیک!
از طرز سلام کردنش تعجب کردم و سرم را بلند کردم تا چهره‏اش را ببینم. موهای کوتاهی داشت، با خط ریشی بلند و کمی هم ته ریش. دست هایش را هم به شکل پرانتزی نگه داشته بود. پیش خودم گفتم که حتما آمده آدرس جایی را بپرسد. توی همین فکر بودم که گفت:
- داآش، میشه یه نظر کتاباتونُ ببینم؟!
و بدون این‏که منتظر شنیدن جواب باشد شروع کرد به برانداز کردن کتاب‏ها. قفسه‏ها را تندتند از نظر می‏گذراند و دوباره از من پرسید:
- داآش... (مکث تقریبا طولانی مدتی کرد و ادامه داد) این کتاب گذری بر لوطی‏های تهرونُ نداری؟
کتاب را نداشتیم اما اسم کتاب، غافلگیرم کرده بود و یه کمی هم خنده‏ام گرفته بود. توی همین حس و حال گفتم که کتاب را نداریم. پوزخندی زد و گفت:
- اصّن تا حالا اسمشُ شنفته بودی؟!
اسم کتاب را نشنیده بودم اما برای این‏که چیزی گفته باشم پرسیدم: احیانا اسم نویسنده‏اش مرتضی احمدی نویسنده کتاب‏های "فرهنگ اصطلاحات بروبچه‏های تهرون" و "پرسه در احوالات ترون و ترونیا" نیست؟ که گقت:
-ایول! اسم نویسنده‏شم که بلتی!
و بعد برای دقایقی با انگشتانش روی میز ضرب گرفت و لحظاتی بعد به سمت در خروجی حرکت کرد.
قبل از این‏که کتابفروشی را ترک کند، گفت:
- داآش؛ دمت گرم! ما رفتیم! زت زیاد!
من هم گفتم:
-قربون داآش!!!

(نوشته شده توسط ولادیمیر)

طبل حلبی

طبل حلبیطبل حلبی

در کتاب فروشی لذت‌های زیادی برای من وجود دارد. یکی از این لذت‌ها، آشنا شدن با آدم‌های جدید است. علی، یکی از آن آدم‌هایی است که در کتاب فروشی با او آشنا شدم. بسیار با هیجان حرف می‌زند و علاقه زیادی به سینما و تئاتر دارد (علی بود که پیشنهاد کرد فیلم هامون را روی پرده سینما ببینم.)

تقریبا هر روز به دیدن ما می‌آید. امروز هم آمد. کتاب "طبل حلبی" روی میز بود. برای معرفی در وبلاگ انتخابش کرده بودم. علی توضیحات جالبی در مورد فیلمی که از روی این کتاب ساخته شده بود داد.

توضیحات علی:

- کارگردان فیلم، فولکر شولندرف، یکی از سه نفری است که سینمای موج نوی آلمان را راه انداختند.

- شولندرف همراه با ژانکلود کریر (که زنش یک ایرانی است) فیلمنامه فیلم را نوشتند.

- در سال 1979 همراه با فیلم "اینک آخر الزمان" (فرانسیس فورد کاپولا) جایزه نخل طلایی کن را دریافت کرد.

- بعد از این فیلم بود که کتاب "طبل حلبی" مورد توجه قرار گرفت و در سال 1999 برنده جایزه نوبل شد.

- و ... گاهی تعجب می‌کنم که علی با این سن کمش این همه اطلاعات را از کجایش در می‌آورد؟!

در پشت جلد کتاب "طبل حلبی"، این متن نوشته شده است.

"آدم‌های گراس اغلب مجنون و معلول و علیل‌اند، اغلب دلقک‌اند‌‌، اما از نیرویی عجیب و شیطانی برخوردارند‌‌...

 طبل حلبی اثری است فلج کننده, خواننده را در چنگال خود می گيرد و آنگاه با سر در زندگی دهشتزار رهايش می کند. کامران فانی (از مقدمه کتاب موش و گربه)"

در ایران، انتشارات نیلوفر این کتاب را با ترجمه سروش حبیبی چاپ کرده است. گونتر گراس، در سال 2006  کتاب دیگری به نام "در حال پوست کندن پیاز" منتشر کرد که جنجال زیادی به وجود آورد (در ایران، نشر نگاه با ترجمه جاهد جهانشاهی آن را منتشر کرده است). این کتاب یک اتوبیوگرافی است  که در آن، گونتر گراس اعتراف کرده بود در کودکی و نوجوانی عضو «سازمان جوانان جزب نازی» بوده و در اواخر جنگ (در حدود شانزده سالگی) به عنوان سرباز «اس‌اس» به جنگ رفته است.

  برخی از جملات کتاب "طبل حلبی":

- مادر جانم گفت: من از همان اول می‌دانستم پسر است. گرچه بعضی وقتها می‌گفتم بايد دختر باشد. به اين ترتيب از همان اول کار با شيوه یِ استدلال خانمها آشنا شدم!

- تماشگران نمايش‌های رايگان همه جا فراوانند.

- دردِ مردم فقط کنجکاوی است. کاری ندارند جز فضولی. وقتی مصيبت می‌رسد آدم می بيند هيچ دوستی ندارد.

-  وين سنت به اسرار دنيا آگاه بود به همين سبب پرت و پلا می‌گفت.

- در گورستان است که خط پیرامون زندگی آشکار می شود و به بيان ديگر زندگی معنا می‌يابد.

گونترگراس

........................

پ.ن: اطلاعات بیشتر در مورد این کتاب را می‌توانید در اینجا و اینجا و اینجا بخوانید. 

پ.ن.ن: خودم فصل اول کتاب را خیلی دوست دارم (فصل دامن گشاد) آن جایی که مادربزرگش چهار تا دامن دارد که همه آن‌ها را روی هم می‌پوشد و این‌که چه‌طور یک نفر را زیر این دامن‌ها پنهان می‌کند!

پ.ن.ن.ن: ای مریم گرجی! گفتم کتابی معرفی کنید که طرف با خواندنش سرگرم شود نه این‌که خودکشی کند!

پ.ن.ن.ن.ن: لطفا این بخش را خواننده‌ها نخوانند، خصوصی است! "هیچ معلوم هست تو کجایی؟ پست این دفعه رو هم که من نوشتم!"

به سراغ ما اگر می‌آیید/ سر خود را بپایید!!

ارتفاع در ورودی کتاب فروشی ما کوتاه است و معمولا سر آدم‌ها به آهن بالای در برخورد می‌کند. ما شرمنده می‌شویم و آدم‌ها هم در حالی که دستشان را روی سرشان گرفته‌اند و دندان‌هایشان را از شدت درد به هم می‌فشارند به ما لبخند می‌زنند و می‌گویند: "چیزی نیست." گاهی از شدت درد نم اشکی گوشه‌ی چشمشان جمع می‌شود و ما جز شرمنده بودن کاری از دستمان بر نمی‌آید.

مرد قد بلندی دارد. سرش را خم می‌کند و داخل می‌شود. سرسری به کتاب‌ها نگاه می‌کند و می‌گوید: "یه کتاب طنز می‌خواستم"

سریع ذهنم به طرف "خندیدن بدون لهجه" می‌رود. کتاب را از قفسه در می‌آورم و می‌‎خواهم توضیح ‌بدهم که نویسنده‌اش یک ایرانی است که به امریکا رفته و خاطراتش را به زبان طنز می‌نویسد و "عطر سنبل عطر کاج" را ...

هنوز نونِ نویسنده از دهانم خارج نشده بود که گفت این کتاب را دارد. خودم را جمع  و جور کردم و کتاب‌های طنزی که داشتیم را توی ذهنم مرور کردم (کتاب‌های وودی آلن، نیل سایمون، جمال زاده کاریکلماتورهای پرویز شاپور، شعرهای طنز عمران صلاحی و ...) گفتم ایرانی باشد یا خارجی؟

گفت فرقی نمی‌کند فقط می‌خواهد دوستش با خواندن این کتاب ذهنش مشغول شود. تعریف کرد که دوستش کتاب‌های تاریخی زیاد می‌خوانده و از بس که به مسایل سیاسی فکر کرده دچار افسردگی شده. حالا هم کارش به روان پزشک و قرص و دارو کشیده شده. کتابی می‌خواهم که سرگرمش کند تا دیگر به این چیزها فکر نکند.

 نمی‌دانستم چه کتابی برای کسی که از شدت فکر کردن به مسایل سیاسی افسرده شده،  مناسب است. بدون فکر گفتم: "جمالزاده چه طور است؟" (فکر کنم به این خاطر گفتم که قبلش داشتم به کتاب‌های طنز ایرانی فکر می‌کردم). کتاب "قصه‌های کوتاه برای بچه‌های ریش دار" را از قفسه درآوردم و نشانش دادم. عنوان کتاب را نگاه کرد و گفت که دوستش بزرگسال است! گفتم که این کتاب هم برای بچه‌های ریش دار! است نه بچه‌ها!

به بقیه کتاب‌های جمالزاده نگاه کرد و "سر و ته یه کرباس" را برداشت. گفت دیگر چه چیزی پیشنهاد می‌کنید. کتاب طنز دیگری به نظرم نمی‌رسید، گفتم: "حتما باید طنز باشد؟" گفت: نه لزوما، در حدی که از این حال و هوا خارجش کند کافی است.

با خودم فکر کردم، شاید فضاهای گل و بلبلی با پایان خوش برایش خوب باشد. کتاب‌های جبران خلیل جبران،  پائولو کوئیلو، عرفان نظر آهاری، کریستیان بوبن و ... را معرفی کردم. خوشش نیامد. ناگهان چشمم افتاد به "سه شنبه‌ها با موری" (میچ آلبوم) از قفسه بیرونش آوردم و درباره رابطه شاگردی و استادی و پندهای یک انسان در حال مرگ برایش گفتم و این‌که چگونه زندگی شاگردش را متحول می‌کند. خوشش آمد و کتاب را خرید. "سر و ته یک کرباس" را هم برداشت. وقتی که داشت پول کتاب‌هایش را حساب می‌کرد به این موضوع فکر می‌کردم که آیا "سر و ته یه کرباس" کتاب مناسبی برای دوستش خواهد بود؟ بقیه پولش را دادم. یادم آمد که بیشتر طنزهای جمالزاده سیاسی است! "رجل سیاسی"، "غمخواران ملت"  و ... ناگهان صدای "دررررنگ" و "آخ" من را به خود آورد. به سمت صدا نگاه کردم. مرد قد بلند با دست روی سرش را گرفته بود. با شرمندگی عذرخواهی کردم. مرد در حالی که دندانش را از شدت درد به هم می‌فشرد، به من لبخندی زد و گفت:

- چیزی نیست.

می‌توانستم نم اشکی را که در گوشه‌ی چشمش جمع شده بود، ببینم.  

......................................

 پ.ن: ممنون از پیغام‌های خوبی که برایمان گذاشتید. اما یک نکته مهم وجود داشت که گاهی باعث سوء تفاهم می‌شد. این یک وبلاگ گروهی است و دو نویسنده متفاوت دارد (ولادیمیر و استراگون). که در زیر هر متن نام آن نویسنده نوشته شده است. من "استراگون" هستم!! و دوستم "ولادیمیر". بعضی از دوستان من را با ولادیمیر اشتباه گرفته بودند و او را با من  نیز!! (به قول حمید هامون "تو می‌خوای من اونی باشم که واقعن تو می‌خوای من باشم؟ اگه من اونی باشم که تو می‌خوای، پس دیگه من، من نیست. یعنی من خودم نیستم.")

پ.ن.ن: دیشب رفتم سینما و فیلم هامون را دیدم. خیلی چسبید. هنوز از فضای فیلم بیرون نیامده‌ام. هر کدام از دوستانم را که می‌بینم بی‌مقدمه می‌گویم: "دست از اون بدویت تاریخی کپک زدت بردار بدبخت"!! 

پ.ن.ن.ن: اگر شما جای من بودید چه کتابی به آن مرد پیشنهاد می‌کردید؟

ترس و لرز

ترس ولرز

یکی از لذت‌های من در زندگی کتاب خریدن است. اما همیشه یک مانع بزرگ سرراهم قرار دارد، "بی پولی". قبل از این که به کتاب  فروشی بیایم، پول‌هایم را جمع می‌کردم و سعی می کردم تا زمان برگزاری نمایشگاه کتاب، چیزی نخرم. در آن مدتی هم که خماری می کشیدم! دوستان به دادم می رسیدند و کتاب به من می رساندند!

بعد از این که شغل کتاب فروشی به من پیشنهاد شد و آن را قبول کردم، همیشه روزی که باید بروم و کتاب سفارش بدهم را خیلی دوست دارم. وقتی برای خریدن کتاب به یک انتشاراتی یا پخشی می‌روم، ساعت‌ها در بین کتاب‌ها می‌چرخم و آزادانه خرید می‌کنم و دیگر لازم نیست منتظر نمایشگاه کتاب بمانم.

چند روز پیش برای خرید کتاب به یک پخشی رفته بودم. ساعت ۲:۳۰ بود و هنوز ناهار نخورده بودم. یک کاغذ و خودکار برداشتم و شروع کردم به نوشتن لیست کتاب‌هایی که می‌خواستم. کتاب هایی که مشتری ها سفارش داده بودند، کتاب هایی که به تازگی منتشر یا تجدید چاپ شده بود، کتاب هایی که تمام کرده بودیم، کتاب‌هایی که در مجلات و سایت ها در موردشان خوانده بودم و ...

در حال و هوای خودم بودم که یکی از کارکنان آن‌جا گفت: اگر ممکن است برای گرفتن کتاب فردا بیایید، می‌خواهیم تعطیل کنیم. با تعجب پرسیدم مگر ساعت چند است؟! جواب داد، یک ربع به شش. دوست نداشتم دست خالی برگردم. گفتم نوشتن لیستم تمام شده و اگر کتاب‌ها را به من بدهید ممنون می شوم.

به لیستی که نوشته بودم نگاه کردم، خیلی زیاد بود و پول زیادی با خودم نیاورده بودم (همان مشکل همیشگی!) . مجبور بودم از بین آن‌ها انتخاب کنم.

- ظرافت جوجه تیغی (موریل باربری) 

- سرزمین گوجه‌های سبز (هرتا مولر)

- یک گل سرخ برای امیلی (ویلیام فالکنر ـ ترجمه: نجف دریابندری)

- دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل (موراکامی) 

  - مارک و پلو (منصور ضابطیان)

- دن کاسمورو (ماشادو د آسیس)

- روح پراگ (ایوان کلیماـ ترجمه: خشایار دیهیمی)

- زیر آفتاب خوش خیال عصر (جیران گاهان)

- احتمالا گم شده‌ام (سارا سالار)

و ... را انتخاب کردم.

کتاب‌هایی که مشتری‌ها می خواستند را در اولویت قرار داده بودم. با پولی که داشتم فقط می‌توانستم یک کتاب دیگر بخرم. به لیستم نگاه کردم. انتخابِ خیلی سختی بود. 

- خنده در تاریکی (ناباکف)

- جاده (مکارتی)  

...

- ترس و لرز (کیرکگور)

و ...

هامون

ناگهان تصویر "هامون" آمد جلوی چشمم. بقیه اسم ها را بی خیال شدم. "ترس و لرز" را به عنوان آخرین کتاب سفارش دادم و نفس راحتی کشیدم. تازه آن موقع بود که احساس گرسنگی شدیدی کردم و صدای قار و قور شکمم بلند شد. یادم آمد ناهار نخورده ام.

پ.ن: امشب قرار است بروم فیلم "هامون" را در سینما ببینم.

پ.ن.ن: دیالوگی از فیلم:

"حميد هامون: ولی این مربوط میشه به دوره خاصی که من داشتم روی تزم کار می‌کردم...
داشتم به این فکر می‌کردم که آدم باید خودش باشه یا دیگری؟!... به کتاب "ترس و لرز"
فکر می‌کردم وراستش خودم هم دچار ترس و لرز شده بودم..!! چون توی اون کتاب .... ببین
من می‌خواستم ببینم چرا ابراهیم پدر ایمان؟!.. می‌خواستم به عمق عشق ابراهیم به
اسماعیل پی ببرم.... می‌خواستم ببینم ابراهیم واقعا از عمق عشق و ایمان می‌خواست پسرش
رو بکشه؟!...اسماعیل..! پسرش رو...! بزرگترین عزیزش رو..! عشق اش رو.... این یعنی
چی..؟! آدم به دست خودش سر پسرش رو ببره؟!...ابرهیم می‌تونست نره...می‌تونست بگه
نــه!!... اما رفت و اسماعیل رو زد زمین.... گفت همینه!...همینه!...همینه...!...
امر امر خــداست!.. وکــارد رو کشیــد." 

(بقیه دیالوگ‌ها را می‌توانید در اینجا بخوانید.)

کشتن اسماعیل